آیدای عزیز منو به بازی بهترین ها و بدترین ها دعوت کرده ازش خیلی ممنونم راستش داشتم عقده ای می شدم!!!! کسی من دعوت نکرده بود....
بهترین لحظه ی زندگی: با دکی مانولو کاملن موافقم که یکی از بهترین لحظات زندگی همانا لحظه ایست که بعد از مدت طولانی تحمل فعل و انفعالات کلیه ی گرامی به خلا می رسی و آی ........ اصلن انگاری روح داره پرواز می کنه بی معرفت، اونقد آدم خوش خوشانش میشه!!! البته گمانم مفارقت روح از بدن به هنگامه ی مرگ هم یکی از بهترین لحظه ها باشه!! ایشالاه نصیب همه مون بشه!!!!!!
بدترین لحظه ی زندگی: باز در تایید مطلب قبلی بگم که یکی از بدترین لحظات هم همانا لحظه ایست که بعد از تحمل طاقت فرسای فعل و انفعالات کلیه، درست در لحظه ای که فکر می کنی به خلایی رسیدی و می تونی به نیروانا!! برسی، با یه صف طویل از مشتاقان موال برخورد می کنی و همه ی آرزوهات نقش بر آب میشه و باید به یه انتظار جانفرسا تن بدی، آی این لحظات انتظار چقدر دیر می گذرند؟!؟!؟!؟
بهترین شخص در زندگی: والاه در این مبحث لکن جدل بسیار است و بین علما هم اختلاف است ولیکن از شواهد برمی آید آن نگون بختی را که ما خوشمان می آید، باید مجموع جمیع خصایل باشد و ... مثلن یه دختر پولدار خوشگل تحصیلکرده ای که تک دختر خونه باشه و عزیز کرده، ترجیحن یکی یه دونه باشه، داداش ماداش نداشته باشه حوصله ی سر خر ندارم ها!!!!! البته میشه تبصره هم داد که حالا اگه خیلی هم سواد نداشته باشه بهتره مخصوصن سواد ریاضی و حسابداری!! خب بالاخره کار از محکم کاری عیب نمی کنه!!!
منفورترین شخص در زتدگی: به قول دکتر شریعتی: "بزرگترین رنج پیامبر تحمل چهره های احمق بود در زندگی". آی این آدمای احمق عمر آدمو کم می کنن، طرف اگه شارلاتان و دزد باشه باز میشه یه جوری باش کنار اومد ولی با احمق جماعت هیچ رقمه نمیشه ساخت!
به عادت این بازی ها منم؛ سپیده (لحظه ای مانند اکنون...)، خاتون، جوجو، پونی، شازده کوچولو(بانو)
پ.ن.؛ من فیلتر شده ام آیا؟؟!؟!
افرای گرامی امرمان کرده بودند به نگارش وصف بیستون؛
از کرمانشاه که به جانب همدان شوی به شش فرسنگی کرمانشاه کوهیست به ستواری فولاد که نشان از عشق دارد و این کوه را بیستون نامند، چنانکه گویند؛ نام ان بغستان بوده به چم جایگاه خدایگان و این نام به سایش زمان بهستان و بهستون نیز گفته شده تا آنجا که بیستونش خواندند. بر آن کتیبه ایست از داریوش هخامنش و نقشی از مهرتات دیّم و نقشی از هرکول که چون مقدونیان بر ایران مستولی گشتند نقشی از خدای قدرت خویش بر این کوه کندند که خدایگان پارسی به سخره گیرند!!!! و نقوش دیگر از اشکانیان و ساسانیان. اما آنچه بر این کوه جاوید است داغ عشق است، دیواره ی فرهادتراش.
چنان که نظامی حکایت کند از مادر کرمانشاهی خود، داستان عشق جاویدان فرهاد، چنین بوده؛
چون خسرو لشگر به نخجیر ارمنستان برد، بر فراز کوهی به نظاره ی دشت بود و نظر بر شیرینش فتاد که با کنیزکان به آب چشمه ای در بودند، چون آن سیمین تن بدید عقل از کف بداد و دل به مهرش بداد. خسروی تاجور به عشق شاهزاده ای ارمنی جانش گداخت، وزیر خود بگفت که حیلتی سازد و چاره ای کند کاین عشق تاب او بی تاب کرد، خردمند وزیر چاره ای کرد و نقشها بزد از خسرو بر پوست و بر راه شیرین بر درخت میخ کرد. شیرین چون بدان راه می گذشت در جمال نقش حیران شد و عاشق روی نقش پوستینه شد. وزیر کاندرین کار بود چون شیفتگی شیرین بدید قاصدی فرستاد که خواهی که بنمایم ترا روی حقیقی صاحب نقش پوستین، او خسرو است شاه شهان، شاه ایران. خسرو مر وصال شیرین را دست یافت.
اندی از وصل نگذشته بود که خسرو به رزم با رومیان ساز کرد وزیر را گفت که قصری سازند مر شیرین را به بهین جای ایران که هیچش گزند ناید جان شیرین، تا باز می گردد از رزم. اما..... حسد زن نخستین خسرو وزیر را مجبور به ساختن قصری کرد گرچه در آن زمان که خسرو به ایران بود جایی بود بسیار خرم و آبادان ولیکن به حرم تموز جهنمی بود به عینه. قصر ِ شیرین ساخته شد و خسرو بپسندید و شیرین جایگزین شد به قصر و خسرو آهنگ رزم رومیان کرد و رفت.
شیرین را از آن رو شیرین گویند که هر صباح به شیر حمام می کرد. شیر از رمه هایی در بیست فرسخی می آوردند و این کاری بود صعب مر هر روز. فرهاد را که والادگری بود کرمانشاهی گفتند که کانالی سازد از جایگاه رمه ها تا قصر که شیر از این کانال سوی حوض حمام شیر شیرین آید. چون این کانال ساخته شد فرهاد را به درگاه شیرین بار دادند مر گرفتن دستمزد خود. فرهاد را نظر چون به شیرین فتاد دل بر او بست سخت.
خسرو چون بازگشت از رزم خبرش آوردند که والادگر کرمانشاهی به عشق شیرینت به عالم علم شده چاره ای ساز که آبروی ملکتت می رود بدین عشق که او دارد.
مشاوران پند او دادند که قتل او به دست چون تو دادگستری ننگ است پس به شرطیش گمار محال و امیدش ده که گر کند شیرینش بدهی.
فرهاد را خواندند به بارگاه شاه. ورا خسرو گفت به راه سپاه ایران کوهی است که هنگامه ی عزیمت سپاه سدیست و بایدش دور زدن و این خستگی فزاید و وقت بکشد از ما، چاره ای کن! بدین کوه راهی بگشا و سوراخی نقب کن که سپاه بگذرد از آن به سهولت و راه نزدیک گردد بدین ترفند، گر چنین کنی شیرینت بدهم –خیالش بود که هرگز نپذیرد این شرط و به حکم ِ داد، رقیب از میدان بدر برده است و تاریخ دادوری او گمان بد نبرد- زهی خیال باطل!!!
فرهاد شرط بپذیرفت و به کار کوه اندر شد. به رسم دلبری، گاه شیرین عیادتش می کرد به نوازشی و بازش می داشت از این کار صعب و این شرط محال و این عشق بی انجام، لیک فرهاد سر دیگر داشت، عشق شیرین به سر داشت.
میزد هر روز زخمه بر جان و تیشه بر کوه، چنان که به سالی آنقدَر کند که گمان شد که او شرط به جای آورَد و شیرین آن خود کند. خبر آوردند خسرو را که کاین عاشق قوی پنجه کوه به نرمش آورده و دیری نپاید که شرط به جای آورد و به رسم وفا بایدش شیرن را بدهی و این کوس بی آبرویی شاه بر فلک زند. نظرها داده شد و زان میان کسی بگفت که خبر مرگ شیرینش بدهیم که فسرده گردد و دست از کار بشوید و شرط بر زمین ماند و این رای پسندیده گشت.
خبر مر فرهاد را بردند که چه می تراشی کوه؟! شیرین از دست بشد و تو در خیال خامی. ناله ای کرد و تیشه انداخت و بر فرق خود بزد و فرق خود بشکافت از فراق و جان بداد.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
چند روز پیش برا انجام کارهای استخدام رسمی شدنم رفتم اداره تامین منابع انسانی سازمانمون. آقایی که مسوول انجام همین امور بود برگشت گفت "ببین تو دیر اقدام کردی، حالا هم وقت خیلی کمه، ما نمی تونیم توی این مدت کم همه ی مراحل کارتو طی کنیم باید زودتر از اینها اقدام می کردی" ای بابا آقا دمت گرم یه کاریش بکن هنوز که وقت هست!! خب یه کم این زمان انجام اون مراحلو تندترش کنید که مام این وسط کارمون گیر نکنه" "نه به این سادگی هام نیست که،... تو باید از هزار تا فیلتر بگذری تا بتونیم استخدامت کنیم همه ی این ها هم 6 ماهی طول میکشه!!!!" "اِ یعنی چی؟!؟!؟! .... مگه من تا حالا برا شما کار نمی کردم دیگه کدوم فیلتر؟؟!؟! اگه مشکلی بود که همین الان هم غیر قانونی ام دیگه!!!!!" " نه اصلن ببین برو پیش مدیر، مدیر هر چی گفت همون کارو می کنیم!! تو انگار اینطوری قانع نمی شی!!" پرونده مو زدم زیر بغلم و راه افتادم رفتم اتاق مدیر. چند دقیقه ای معطل شدم تا بالاخره اذن دخول فرمودند. "حاجی ... من الان کارمند شما هستم و طبق بخشنامه ی .... می تونم رسمی بشم ولی خدمت آقای ... که رسیدم فرمودند که دیر شده و باید زودتر خدمت می رسیدم برا انجام این کار، می فرمایند که باید مراحل طی بشه که حداقل 6 ماه طول می کشه! حاجی استحضار دارید که من همین الان چند سالی میشه که دارم اینجا خدمت می کنم این یعنی اینکه هم مراحل گزینشی رو طی کردم و هم از لحاظ فنی و کارم هم مشکلی ندارم.. می خواستم عنایت بفرمایید دستوری بفرمایید که مشکل من حل بشه... خدا خیرتون بده" "ببین جوون ... قانون میگه که برا استخدام رسمی شدن مراحلی وجود داره و ما نمی تونیم از خودمون این قوانینو تغییر بدیم....." "آخه ... حاج آقا ...صحیح می فرمایید.. ولی من که ...." "می دونم ولی این قانونه" "حالا حاج آقا نمیشه شما یه التفاتی بفرمایید..." "نعوذبالله تو می خوای من کار حروم بکنم جووون!!" "نه حاج آقا اختیار دارید...." هیچی دیگه! خفه خون گرفتم و نشستم تا اینکه حاج آقا عنایت کنند و نامه ی ما را پاراف کنند و زیرش بنویسه که از نظر قانون مانع داره. در همین بین منشی (فکر بد نکنید! منشی حاج آقا یه آقای ریش گنده ی طالبان بود!!) حاج آقا اومد تو، حاج آقا رو کرد بش و گفت " راستی توی استان .... شهر یا بخش بوستان داریم؟؟!" "نمی دونم حاج آقا! ولی اجازه بدید می پرسم، عرض می کنم خدمتتون" " حالا!..... آقای نون رو می شناسی؟!!" "آه... آره حاجی .... این بنده ی خدا چند باریه که گزینشش مشکل داره! باید عذرشو بخوایم!!" " امروز بخشدار همون بوستان تماس گرفت، می گفت خیلی جای خوش آب و هواییه و خیلی هم قشنگه! از ما دعوت کرد که حتمن چند روزی بریم اونجا و از این نعمت خدا استفاده کنیم! در ضمن سفارش هم کرد که آقای نون هم از بستگانشونه، خواست که مشکلشو حل کنیم.... حواست باشه یه جور کارشو راه بنداز....." "چشم حاجی! چشم!" ای بابا اگه مشکل اینجوری حل میشد کاش از همون اول یه صف استاندار و وزیر و نماینده ی مجلس و ... راهی می کردم اینجا بلکم افاقه می کرد!!! یه آقایی هم پشت بند منشی داخل اومد و حاجی هم یه امضا زد زیر ورقه ش و آقاهه ضمن اینکه داشت تشکر می کرد که کارش راه افتاده گفت که "حاجی تا عمر دارم دعاگو هستم" حاجی هم با تمانینه ی خاصی و در نهایت فروتنی فرمود " احسنت! احسنت! دعا کن من شهید بشم!"
پ.ن.1 : بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران/ کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
پ.ن.2 : از همه ی دوستانی که توی این چند وقته نتونستم بشون سر بزنم عذر می خوام! ایشالاه بزودی همه ی نوشته هاتون رصد میشه!!
یه مدته که یه خرده همچی بگی نگی سرم شلوغه.
توي اين ايام عيدي خاله ي ما که برا ديد و بازديد جماعت قوم و خويش از فرنگستان اومده بود ايران، هوس کرده بودند که يه سفري هم داشته باشند و چند شهري از ايران را ببينند و از اونجايي که من هميشه پايه ي مسافرت هستم منم باش راهي شدم.
صبح ساعت 6 رسيديم به مقصد و رفتيم يه هتل اسم و رسم دار و کاردرست!!! وقتي خواستيم اتاق بگيريم گفتند که بايد حتمن از اماکن يه نامه بگيريم که ما با هم نسبت داريم که به ما يه اتاق بدن!! "اي بابا بي خيال اين سر صبحي کجا بريم؟! حالا نميشه بي خيال شيد؟! به ما يه اتاق بديد بريم يه کم که استراحت کرديم دم ظهر با فراغ بال و سر صبر ميريم از اماکن هم نامه مي گيريم!!" "نه آقا!! نميشه دستوره!! برا ما مسووليت داره" " بابا ما خير سرمون خاله و خواهر زاده ايم کوتاه بيا!! " نه خير آقاهه کوتاه بيا نبود که نبود، رفتيم اماکن، از دم در که مي خواستيم وارد بشيم يهو رييسشون اومد و دستور داد که به خاطر صبحگاه تا هفت و نيم هيچ کاريو راه نندازند!! "اي بابا جناب سرکار!! خدا وکيلي ما مسافريم و کلي راه اومديم و الان هم خسته ايم به شدت، يه لطفي بکن و اين دو خط نامه رو به ما بده بريم" با چه فجاعتي ما رو انداختند بيرون و ما هم ديگه بي خيال نامه شديم و برگشتيم هتل.
"اي .... به اين مملکتتون!!! نخواستيم بابا!!! يه اتاق نخواستيم!! دو تا اتاق بديد به ما، بريم يه استراحتي بکنيم!!!" "خب آقا از همون اول مي گفتيد!! (اي نامرد) حالا هم اشکال نداره اگه مي خوايد بيشتر از يه روز بمونيد بريد برا روزهاي بعدي حداقل يه نامه بگيريد که هزينه تون کمتر بشه!!!" "من غلط بکنم اگه بخوام بيشتر از يه شب توي اين جهنم بمونم!!! نه داداش قربون دستت!! همين امشب به سرمون هم زياده!!" دو تا اتاق گرفتيم و هر کدوم رفتيم توي اتاق خودمون.
يه چرتي زديم و يه دوشي گرفتيم که خاله م زنگ زد که "من چايي دم کردم بيا يه چايي با هم بخوريم و بعدش هم راهي بشيم و بريم شهرو بگرديم" منم رفتم اتاق خاله که چايي اي بخوريم و بزنيم به در و دشت!
توي اتاق نشسته بوديم که تلفن اتاق زنگ زد، خاله گوشيو برداشت "ببخشيد همراه شما (يعني من) توي فرمشون شغلشونو ننوشته بودند، شغلشون چيه؟!؟" "......" "خب ممنون ببخشيد که مزاحم شدم!" چند دقيقه بعد يکي اومد در اتاقو زد "ببخشيد همراهتون توي اتاقشون نيستن؟!؟!؟!!؟!؟!؟" "نه اينجاست!! اومده يه چايي بخوريم با هم!!!" "ا ِ ..... شما اجازه نداريد اتاق همديگه بريد" "ببخشيد يعني چي؟؟؟! يعني ما حق نداريم يه لحظه هم با هم گپي بزنيم؟!؟" " نه شما اگه خواستيد با هم گپ بزنيد لطف کنيد توي لابي با هم حرف بزنيد" "برو بابا......"
اون روز همه ي روز شهرو گشتيم وبازارها و جاهاي ديدنيشو ديديم و شب برگشتيم هتل، يه گروه سي چهل نفري دختر و پسر جوون از قرار دانشجو بودند همون لحظه رسيده بودند هتل و اتاق گرفتند..... آقا اگه بدونيد تا صبح چه خبر بود و چه رفت و آمدي بود بين اين اتاقهاي اينا؟؟!؟!؟!؟ فقط اين وسط من و خاله م به هم نامحرم بوديم!!!!!!
در خبرها آمده بود پرتقال فروش خیری در روزهای عید 1386 هزار تن پرتقال خود را به قیمت 350 تومن در اختیار قشر آسیب پذیر (مستضعفین، محرومین، کارمندان و یا هر کوفت دیگه ای که اسمشو می ذارن) قرار داد، از آنجایی که قیمت مصوب پرتقال دولتی کیلویی 650 تومن است، این پرتقال فروش این روزها کجاست؟
الف) زندان: به جرم اختلال در نظام اقتصادی کشور و ایجاد تورم به دست نشاندگی آمریکا و انگلیس و حمایت مالی اسراییل
ب) امین آباد: آدم عاقل مگه همچو کاری می کنه؟!؟!
ج) سینه ی قبرستان: سکته به علت پی بردن به ضرر 300 میلیونی نسبت به قیمت دولتی
د) زندان: به استناد قانون از کجا آوردی؟ (ثروت های باد آورده)
ه) زندان: به همراه پاپتی به علت نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی
پ.ن.1- دوستی از سفر آمده که مرا جان است.
پ.ن.2- آقا این وبلاگهای دوستان چرا اکثرهم فیلتر شده؟! توروخدا بجنبید یه کاریش بکنید! مردیم در حسرت خوندن مطالبتون!
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
در سالی که گذشت فرازها و فرودهایی پیشاروی همه ی ما بود که گاه موجبات ملالمان میشد و بایسته است که از این فرازها و فرودها سرمشق هایی سازیم سال جدید را. امروز جامعه ی ما جامعه ایست پویا و روبه جلو هدف ما باید سرفرازی آن باشد هر چند با ارکان حکومتی آن مخالف باشیم، این بهانه ای پذیرفته نیست اگر بگذاریم جهل حکام بر ما مستولی شود و عنانمان بگیرد و به ناکجاآبادمان برد، هلا! ای صاحب فکران و اندیشمندان که عرصه، عرصه ی ماست و وقت، وقت شکوفایی افکار ما. بدانید که ایران به شمایان چشم دوخته و آینده از آن آنان است که می سازندش، جامعه ی مجازی ای که ساخته ایم خود می تواند پیشرو باشد در نشر و پرورش آنچه خوب است پس همتی خواهد. دانشجویان و دانش آموزان به کسب دانش و فناوری و استادان به آموزش و هنرمندان به هنر خود باید بسازیم ایران را. ایران آباد کورش را و نه ایران ویران ملایان را!
خدایا این سال جدید را بر همگان مبارک و میمون بگردان!
در بیست و پنجم صفر سنه ی سبع و عشرین و اربعمائه و الف به کرمانشاه خواهم شدن. شهریست خوش و آبادان بر لب قره سو و این آب را از آن سبب "قره" گویند که چون پیغامبر نامه ای نبشت مر خسرو را و این نامه بدو رسید، او را خشم گرفت از بردن نام الله پیش از نام وی و آن نامه بدرید و کرمانشاهیان بر این باورند که بدین آبش انداخت و این آب را زان پس "قره" یعنی "سیاه" گویند. شهر را بر دشت کرمانشاه بنا کرده اند که از شمال به کوه طاق بستان و از جنوب به کوه های سفید محدود است و چنان که گام کردم طول آن به طریقه ی فرنگیان 20 کیلومتر است و عرض آن بیش از 15 کیلومتر. مرکز آن میدانی باشد آزادی نام که کرمانشاهیان آنرا "گاراژ" خوانند. از گاراژ به جنوب که شوی بافت اصلی و پیشین شهر است و مراکز خرید نیز در این بافت است.
مردمان کرمانشاه به زبانهای فارسی با گویش کرمانشاهی و کردی سخن می گویند. آنچه در اینان دیدم مهمان نوازیست چرا که سده هاست میزبان زایران حرم امامان بوده اند. از سوغات ها کرمانشاهیان در شیرینی مهارت دارند و این نیز بدان سبب است که خود مردمانی شکم پرستند و نیز زایران را بدین شیرینی ها پذیرایی می کردند. این شیرینی ها بسیار می مانند چنان که زایر را در راه حرمهای عراق توشه ای بوده مفید و مغذی، که فساد نپذیرد. نان برنجی و کاک خود وعده ای می توانسته باشد غذای زایران را. دودیگر سوغات این شهر پای افزاریست "کلاش" نام که مردمان دیگر ایران انرا "گیوه" نامند و این نیز هم به سبب رهواری این پای افزار در کوهستانهای کرمانشاه است و هم پای افزاری پسندیده بوده مر زایران را که بدان طریق صعب عراق بپیمایند.
مردمانی هستند شاد و بزله گو و همچنین دلیر که بسیار هجمه های انیرانان را دفاع کرده اند در تاریخ ایران و مرزهای کشور به دلیری خود نگاه داشته اند از شر آفات دشمنان.
از بناها که در این شهر است دو طاق است که به دستور شاپور دیّم و خسرو پرویز کنده شده در دل کوه طاق بستان و نقوشی از اینان و بزم و رزمشان بر آن است و دودیگر تکایایست از عهد قاجار که از جمله است تکیه ی معاون الملک و تکیه ی بیگلربیگی و ... سدیگر بازار سنتی است که بازاریست به طول 13 کیلومتر به ابتدای مسجدی به نام هاشمی و انتهای مسجدی به نام میبدی، که در آن افزون از پنجاه و هفت کاروانسرا و مساجد و حمامهای بسیاری بوده که برخی از آنان هنوز بر جایند، چهارم کلیساها و خانقاه هایست از گذشته و و بسیاری دیگر.
در هشت فرسخی شمال شرقی کرمانشاه بیستون است، بیستون عشق.
یه دختره هست توی فامیل ما که یه زمانی رییس بسیج خواهران یکی از دانشگاه ها بود و خیلی از این خواهر حزبل ها!! توی اتاقش همه پر بود از عکسهای اسمشونبرهای مختلف! و خیلی هم مثلن مومنه و محجبه!
چند سال پیش یه خواستگاری براش اومد که همچی بگی نگی سرش هم به تنش می ارزید، طبق عادت مألوف همچو خانومایی که فقط توی مراسم خواستگاری یه کوچولو با شازده دوماد حرف می زنند که مثلن همدیگه رو بشناسن! توی مراسم خواستگاری هم این دو تا رفته بودن یه اتاق دیگه که با هم حرف بزنند!
از اونجایی که این خواستگار فلک زده رو هم من می شناختم گزارش مذاکرات اون شبشون پشت درهای بسته به من هم رسید! خواهر پرسیده بود که "نماز بی ولایت معنا ندارد! نظر شما چیه؟!" "والاه تا حالا به این فکر نکردم که نمازم هم باید مهر و امضای رهبری پاش باشه!" "یعنی چی؟؟!" "هیچی بابا! سخت نگیر!" و خواهر شروع کرده بودند به سوالات مذهبی پرسیدن انگاری که برا استخدام توی سپاه دارند مصاحبه می کنند! تا اینجا که دیگه بحث رسیده بوده به روابط زن و شوهری، "شما از اون مردایی هستید که زناشونو کتک می زنند؟" این شازده دوماد هم که دیده بود همه چی اسلامی شده تا حالا، یه جواب دندان شکن اسلامی جور کرده بود که خواهر بدونه که یه من ماست چقد کره داره؟! "والاه من از اونجایی که سعی می کنم که زندگیم بر اساس دین مبین اسلام باشه و از دستورات اون عدول نکنم طبق فرموده ی قرآن در سوره ی مبارکه ی نسا برای تنبیه زوجه ی خودم از مراحل سه گانه ی تبیه اسلامی پیروی می کنم که صد البته در مرحله ی سوم قرآن در صورت عدم تمکین اجازه ی زدن زنان رو هم به مرد میده!" "یعنی چی؟!! یعنی شما هنوز می خواهید مث مردای بدوی عرب زنتونو کتک بزنید؟!" "نه عزیزم من که از خودم نمی گم! قول قرآنه و چون می خوایم یه زندگیه قرآنی داشته باشیم این یه بخش از احکام قرآنه!!!" "در هر صورت این چیزی که شما می گید برا مردای عرب اون موقع بوده الان کاربرد نداره!" "نه!! اشتباه نکنید قرآن برای تمام نسلهای بشره!!" خلاصه خواهر کلافه میشه و بحثو عوض می کنه و به پرسش بعدی می رسه "از اونجایی که من شغلم طوریه که یه شب در میان باید شیفت باشم و نمی تونم توی خونه باشم و یا شاید گاهی هم یهو وسط شب به من نیاز داشته باشند و من باید برم شما که مشکلی ندارید؟!" "من نمی تونم اجازه بدم زنم جز در ساعات اداری سر کار بره من دوست دارم زنم بیشتر با خانواده ش باشه!" "ولی شما نمی تونید یعنی اجازه ندارید این حق طبیعیه منو از من بگیرید من باید کار مورد علاقه مو انجام بدم!" "ببخشید بنا بر احکام اسلام شما اگر حتا خونه ی باباتونم بخواید برید باید از شوهرتون اجازه بگیرید و اگر شوهرتون اجازه نده حتا اگر پدرتون محتضر و در حال مرگ هم باشه نمی تونید بدون اجازه ی شوهر از خونه بیرون برید!!" "نه یعنی چی؟! شما دارید همه ی حقوق ما زنها رو زیر پا میذارید این حرفا مال 1400 سال پیش بود که ال بود و بل بود...." باز هم خواهر مغلوبه شدند! و بحث رو عوض کردند "خب بگذریم! شما تا چه حد به زن و خانواده تون پایبند هستید و وفادارید؟!" "البته من خانواده مو خیلی دوست خواهم داشت ولی از اونجایی که اسلام به من اجازه میده که در لحظه 120 زن عقد موقت هم داشته باشم و یا 4 زن عقد دایم، پس شاید خیلی پیش بیاد که بخوام از این امکان هم استفاده کنم که به راه های غیر شرعی کشیده نشم!!!" "یعنی چی؟! این چه فرقی داره با همون هرزگی و خانوم بازی متداول دیگران؟!" "استغفرلله! این چه حرفیه که می زنید؟! چرا کفر می گید؟!؟ می دونید شما دارید حلال خدا رو حرام می کنید و کافر هستید؟!!؟ حکم اسلامه!" دیگه خواهر ضربه فنی شد. بعد از اون ماجرا دیگه خواهر حزبل قصه ی ما بی خیال این قرتی گیری های بسیج مسیج شد و زد تو خط مخالف! و مانتو چسبون می پوشه قلمبه و سلمبه همچی بیرون می زنه!! و گیس بیرون می ذاره و ... حالا به هر کدوم از دختر های جوون تر فامیل که میرسه میگه " بچه ها زندگی کنید! شاد باشید و برا خودتون شادی درست کنید! خودتونو اسیر نکنید! تا می تونید لذت ببرید و قدر این ایامو بدونید و هر کاری که دلتون می خواد بکنید!!!......."
پ.ن.: یه گروه در یاهو راه انداخته ایم به جهت دوستان بلاگر٬ خواهش می کنم بیایید و عضو شوید!
