تبليغاتX
پاپتی

"فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس" خواجه ی شیراز

 

یکی از دوستان که در دانشگاه امیرکبیر درس خوانده، از دوران دانشجویی خاطره ای تعریف می کرد که دیدم خوشمزه است اینجا هم به مناسبت رمضان بنویسم. البته راوی این حکایت را سالها پیش در همان دوران دانشجویی روایت کردند بر جناب ما!

می گفت: ماه رمضان شده بود و هر شب دم سحر آخوند دانشگاه به همراه یکی، دوتا از این، از آش داغتر ها، دم در اتاق ها می آمدند و سر می زدند اگر کسی خواب بود بیدارش کنند و همه را هم دعوت می کردند که اذان بیایند مسجد نماز جماعت بخوانند. از این فعالیت های به اصطلاح خداپسندانه! و با احساس نورانیت بیش از حد در حوالی کله! البته هر چقدر هم که تلاش کنند به پای هاله ی "یارو" نمی رسد این نورانیت، بس که این هاله نورانی است.

الغرض ادامه می داد که: ما هم از همه جا بی خبر، وسط شبی با دوستان هوس کردیم که عرق سگی ای را که چند وقتی بود جاساز کرده بودیم به نوش مبارکمان برسانیم. چند پیکی زده بودیم و حسابی لامصب، کله ها را گرم کرده بود و پیک چهارم یا پنجم را بلند کرده بودیم به سلامتی رهبر! که در اتاق باز شد و حاج آقا کله ی مبارکشان را داخل آوردند و ما هم همانطور پیکها بالا، خشکمان زد، طفلک حاج آقا هم جا خورده بود و نمی دانست چه کار کند؟ اما خیلی سریع عذرخواهی کرد که مزاحم شده و در را بست.

ما هم که عیشمان کوفتمان شد. آلات جرم را از بالکن به دور دورا پرت کردیم و هر چی چایی خشک داشتیم ریختیم توی دهانمان که بوی زهرماریی را ببرد، ولی لاکردار مگه می رفت این بوی لعنتی! و شیشه های ادکلنمان را تا ته روی خودمان و در و دیوار خالی کردیم.

همه فاتحه ی درس و دانشگاه را خواندیم و داشتیم خودمان را آماده می کردیم که برای خانوده چه توجیحی بیاریم وقتی اخراج شدیم؟ معلوم بود که حاج آقا با دیدن این اوضاع، حتما به صبح نکشیده اخراجمان می کند و با این سابقه هم دیگر حتا در ایران نمی شود زندگی کرد. اخراج از دانشگاه به خاطر شرب خمر. خدایا عجب بی آبرویی شد ها؟ ای خاک بر سرت کنند پسر که آنقدر خنگی که به حرف این بچه های کودن نشستی ماه رمضانی وقت سحر عرق خوری!

خودمان را سپردیم دست سرنوشت.

فردایش هر لحظه منتظر بودیم بیایند و بریزند و ببرندمان بیاندازندمان بیرون. فردا، پس فردا، پس پس فردا، یک هفته بعد، یک ماه بعد، هیچ خبری نشد.

"یعنی چی؟ بابا ما مجرمیم یکی یه چیزی بگه! مردیم اونقدر از سایه ی خودمونم ترسیدیم و هر شب خواب دیدیم زدند انداختمون زندون، با فضاحت!" اینها را با خودشان می گفتند، آن روزها.

خلاصه حاج آقا مرام به خرج داده بود و شتر ندیده بود گویی!

البته اگر داستان ما فیلمنامه ی تلویزیونی می شد باید الان می گفتم که این اراذل و اوباش آقایان رفقا! از اینجای داستان به بعد آدم می شوند و مسجدبرو و مرید حاج آقای مکارم اخلاق! می شوند. چند وقت بعد هم می افتند به نصیحت کردن برادرشان که از ماست بندی با نان حرام و عرق جبین (نه عرق سگی!) به برج سازی و دبدبه وکبکبه ای رسیده، اما نه! آنها همان اراذلی که بودند ماندند و از موقعیت استراتژیک خودشان هم عقب ننشستند، به کوری چشم ضرغامی با این تلویزیونش!

این دوست ما که خاک بر سر گدا گشنه، هنوز هم عرق سگی می خورد و دلش نمی آید پول خرج کند و دست کم ودکایی بخرد! الان به مدد ملبس شدن به لباس فاخر ریا و مشغول شدن به شغل شریف دستمال کشی، یکی از مدیران متعهد! بلندپایه ی مملکتی است که یادش هم رفته هم پیاله ی کی بوده؟

روایت اول: "الریا افضل العباده"

روایت دوم: "الریا مفتاح کل الامور فی کل الایام"

روایت سوم: روایت سوم می گوید که روایت دوم از روایت اول صحیح تر و اقرب به ذهن، به نظر می رسد.

پ.ن.: بنده ی پاپتی از پشت کوه آمده، که آن زمان این روایت ها را نشنیده بودم- و گویا در کتب خطی سده ی هفتم منقول از شیخ صدوق باشد- همچنان پاپتی گذران زندگی می نمایم و با آنکه رتبه و معدل و هر کوفت دیگرم از ایشان -دوست گرامی!- چه دبیرستانی، چه دانشگاهی و چه پسا دانشگاهی، بیشتر بوده فلذا به شغل سماق مکیدن نایل آمده ام.

ما چند روزی مسافرت می رویم مسافرت، لکن در آنجا می خواهیم از اینترنت بدور بوده و یک چندی بیاساییم، از اینرو فعلا چند روزی را نخواهیم نوشت، گرچه به کسی هم بر نمی خورد که ننویسیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 18:52  توسط پاپتی  | 

امروز نم بارانی که گرفت هولی تاکسی گرفتم .

- آقا فردوسی؟

- بفرمایید!

مسافر نداشت سوار شدم. جلو نشستم که کسی هم پهلوم نشینه. حوصله نداشتم الکی درگیر بحثای بعضیا بشم که تا یه گوش مفت پیدا می کنن تازه شروع می کنن از گرونی و چه می دونم این کوفت و زهر مارا حرف می زنن. کمی که جلوتر رفتیم چند نفر دیگر هم فردوسی گفتند و خواستند که سوار بشن ولی سوارشون نکرد.

- آقا چرا سوارشون نمی کنی؟ اونا هم که فردوسی میرن.

- ول کن بابا! حوصله شونو ندارم.

تعجب کرده بودم. یعنی چی؟ خب چرا منو سوار کرد؟ نکنه خیالی داره؟ نه بابا! بهش نمی آد. تازه شم اولن که من ناسلامتی مردم پس چه خیالی؟ ثانین تو این شلوغی خیابونا چی کار می خواد بکنه مگه؟ نمی خورتم که؟ فوقش بخواد دزدی مزدی کنه! که به کاهدون زده!!

دلو زدیم به دریا هر چه بادا بادا!

یواش یواش سر حرفش باز شد.

- آقا درویشی؟

یعنی چی؟ چه ربطی داره؟ یعنی هر کی مو و ریشش بلند بود درویشه؟ ما رو می گی؟از سر بی حوصلگی جواب دادم:

- نه! ولی ... ( برا اینکه کش نیاد حرفاش، حرفمو خوردم.)

- شکسته نفسی می کنید. من همون موقعی که سوار شدید فهمیدم.

- نظر لطفتونه!

- درویش! چند وقتیه بد جوری کارم گیره. تورو خدا! قسمت می دم به مولا علی یه هویی بکش ما از این گیر و گرفتاری خلاص شیم. تورو مولا!

بی معرفت اونقدر سریع برید ودوخت که من خودمم نفهمیدم چی شد؟ ای داد بیداد! چیکار کنم؟ آخه من تا حالا ندیدم دراویش چطور هو می کشن؟ ولی ته دلم یه چیزی می گفت دلشو نشکنم. اون که حالا اونقدر گرفتاره که دست به دامن من سرا پا تقصیر شده شاید ای خدا هم یه کاری کرد به واسطه ی دعای.

رسیدیم مقصد و یه گوشه ای پارک کرد می خواستم پیاده شم که گفت: درویش یعنی ما لایق نبودیم؟ خیلی دلم شکست که دیدم اینطور دلشکسته اس. دست راستو گذاشتم رو سرش و آیت الکرسی رو خوندم و براش دعا کردم و زود کرایه رو دادم و از ماشین پریدم بیرون هر چی داد زد که : کرایه نمی گیرم به مولا. گوش ندادم و سریع بین جمعیت خودمو گم کردم.

پ.ن.1: اونقدر از این فیلمای معجزه بازی نشون می دن که مردم خیال کردن دیگه هر کسی تو خیابون ببینن می تونه درداشونو دوا کنه. بگذریم از اینکه اگه آدم به سنگ هم ایمان داشته باشه سنگه یه روز آخر معجزه می کنه.

پ.ن.2- خدایا به حق مولام علی تو این ماه مبارک درد این ملت رنج کشیده رو چاره کن!

پ.ن.3- دوس داشتم اونجا یکی از این مسوولین مملکت بودند و می دیدند که مردمشون از فشار زندگی به چه چیزایی دارن متوصل می شن. مردمی که کشورشون جز ثروتمند ترین کشورای دنیا از هر نظره.

پ.ن.۴- آقا مسعود پرسیده بود این چیزایی که می نویسم واقعیند یا نه؟ آره آقا مسعود همه ش اتفاق افتاده.

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:14  توسط پاپتی  | 

سکوت اولین صدایی بود که آفریده شد و زیباترین صدا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 0:39  توسط پاپتی  | 

قبیله ی تنهایی من

من و خیال تو و یاد تو و آرزوی تو و ... شاید هم من نه، تو

 

خیلی بده که آدم 27 سالش بشه و هنوز توی رویای ملکه ی آرزوهای 18 سالگیش باشه؟

خب می دونم که دیگه خیلی پیر شدم برا عشق بازی و عاشقیت و خوب هم می دونم که اون الان دیگه نیست رفته ینگه ی دنیا و یه زندگی ای بدون حتا ذره ای یاد من برا خودش راه انداخته ولی این دل بی پیر لامصب هنوزم دلش گیره گرفتاره.

آخه از وقتی که رفته دیگه نتونستم، یا شاید هم دیگه نخواستم که عاشق بشم و عاشقیت کنم. یه جور مازوخیسم دیگه! خداییش تو این سه، چهار ساله هم شاید همش فکر می کردم بر می گره ها، ولی نه! یک سالی میشه که آب پاکی رو ریختم رو دلم که دل خوش نکنم که اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی آد.

ولی نمی دونم چرا دیگه دل ودماغ عشقولانه بازیو ندارم با اینکه پا داده بعضی وقتا که عشق تازه ای دست و پا کنم ها. ولی بد جوری احساس پیری به سرم زده و دیگه دست و دلم به این قرتی گیری ها نمی ره! البته قرتی گیری که نه! نمی دونم فکر می کنم دیگه برا من دیره، زشته، چه می دونم یه چیزی تو همین مایه ها؟

ولی یه چند وقتیه بد جوری این دل پاپتی ما بند کرده که ... .

بی خیال بابا! این نیز بگذرد!

پ. ن ۱:یکی نیست بگه آخه پاپتی غربتی تورو چه به این حرفا؟ تو اصلن می دونی عشق چند حرفه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 0:22  توسط پاپتی  | 

1- بدین شعر تر و شیرین ز شاهنشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد

روز بزرگداشت خواجه ی شیراز، مراد اهل راز شمس الدین محمد حافظ شیرازی گرامی باد.

2- امروز هم باز خواب ماندم. بابا عجب این روزها بیخود شده. می خواستم صبح زود بروم صدا و سیمای آبدوغ خیاری مملکت چند تا طرح بدهم که قبلا با مسولینش صحبت کرده بودم ولی این شب بیداری های ما هم شده قوز بالا قوز. نه آقا باید ازاین به بعد یک کمی زودتر بخوابم تا این صبح های وقت اداری را از دست ندهم. آخ! که چقدر دلم می سوزد وقتی قراری دارم و خواب می مانم فکری می شوم که اگر رفته بودم آی چه ها می شد و چه ها می کردم، گرچه همیشه هم یقین دارم از این جلسات صد من یک غاز چیزی درنمی آید ها، ولیخب آدم است دیگر، اصلا با فکر و خیال زاده شده.

3- یک برنامه ای هست چند روز آینده که اجرای آن را به من سپرده اند از هماهنگی تا لحظه ی آخر. خداییش هم تا الان خوب پیش رفته. امروز چند تا دعوتنامه داشتیم برای چند تا از این کله گنده ها هر چی گشتم کسی نبود که این دعوتنامه ها را ببرد برساند آخر سر مجبور شدم خودم دم عصری ببرم برسانم. ماشاالله هر کدام هم یک طرف، شرق و غرب، کفری شده بودم از ساعت 2/5 تا حول و حوش 8 شب طول کشید، تازه هنوز هم نصفش مانده، باید فردا یکی از این بچه ها را خر کنم ببرد بقیه شان را بدهد به صاحبانشان.

پ.ن.1- خواب نعمت خوبی است اگر بجا و به اندازه باشد.

پ.ن.2- اگر مسوولیتی را قبول کردید توروخدا همکارها و مشاورین خوبی برگزینید که مثل من خودتان به نامه بری نیفتید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 22:21  توسط پاپتی  | 

روییده بر خاکستری یخ بسته پنج انگشت با خنجر

شیطانکی آمد سوار قصه ها را کشت با خنجر

شب مانده است و کوره راه مبهمی در پیش، بی فانوس

در هر قدم حس حضور سایه ای در پشت با خنجر

خاموش و خون آلود بر صلابه ی تاریک اهریمن

پل بسته چاک گرده ی نورانی زرتشت با خنجر

می چرخد و می رقصد از خون ناجی بی دست و بی گردن

بر روی اقیانوس مواج هزاران مشت با خنجر

وقتی که از مشرق صدای گریه ی خورشید می آید

یعنی خدا عاصی شد و دیشب خودش را کشت با خنجر

دوست خوبم "شاهین صالح"

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:24  توسط پاپتی  | 

هست اندر پس پرده گفتگوی من و تو         

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:45  توسط پاپتی  | 

آشنا بود صدا

مثل هوا با تن برگ

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:30  توسط پاپتی  | 

آسمان بی رنگیست این روزها که تونیستی!

چند وقتی بود که گوشه ای نشسته بودم و درانتظار لحظه ای شاید از جنس آن لحظه ها که اگر همراهشان شوی همیشگی خود را باز یافته ایی و این تلاش بیهوده همچنان ادامه داشت چنان که بخواهی میخی به سندان سخت و بی رحم روزگار بزنی که قبای ژنده ی خود را بیاویزی.

بگذریم...... همچنان که در طلب قدمی می زدم به امید آن بارقه. چند روز پیش حیران تر از هر روز از جایی می گذشتم زن عموی سابق را دیدم با پسر کوچکش. بعد از تقریبا ۱۵ سال. درست است که من در این ۱۵ سال تغییر کرده بودم یعنی خب بزرگتر شده بودم ولی فکر کنم هنوز هم باید قابل تشخیص باشم چون او خیلی زود مرا شناخت البته او هم تغییر کرده بود دیگر آن دخترک ۱۷.۱۸ ساله ی پر شور و شر آن روزها نبود حالا دیگر مادری سیو سه چهار ساله بود که چون از شوهر دومش هم جدا شده بود وظیفه ی پدری هم داشت........... هوم چه روزهایی داشتیم . آن روزها که او زن عمویم بود من سیزده چهارده ساله بودم و تازه پشت لبم سبز شده بود واو دخترکی هفده هجده ساله که ناخواسته زن عموی من شده بود و صد البته بسیار زیبا. زندگی مشترکشان خیلی نپایید. سه ماه . شاید کمی بیشتر! ولی قبل از آنکه زن عمویم شود اصلا دختر دایی پدرم بود و من گاهی که به خانه مان می آمدند سر از پا نمی شناختم و همیشه آرزو داشتم روزی با او ازدواج کنم.

القصه طلاق که گرفت رفت خارجه آنجا با مرد ایرانی ساکن انجا آشنا شدو ازدواج کرد و دیگر من ندیدمش تا چند روز پیش که فهمیدم همان سالهای اول از او هم جدا شده و حالا هم در شهردیگری زندگی می کند البته زندگی که چه عرض کنم...........

ازش خواستم که شام را با هم باشیم با خوشحالی قبول کرد. جای بسیار با کلاسی هست  که پاتوق من است سالن بیلیارد و مانش سوارکاری و سایت تیر اندازی و استخر هم دارد با هم رفتیم انجا ......

سر میز بیلیارد شروع کرد به درد دل ...........

بعد از اینکه از دومی طلاق میگیرد و به ایران می آید جایی برای رفتن نداشته برادر نا تنی اش هم که با توقع جنسی حاضر بوده به او جا و مکان بدهد که قبول نمی کند..... همچنان آواره .. تا اینکه کسی پیدا می شود که مقداری پول به او نزول بدهد  و خانه ای در شهری دیگر برای دفع مزاحمت نا برادر می گیرد و شروع می کند به کار در یک جایی و چون زیبا بوده مورد آزار جنسی مدیرانش قرار می گیرد .   و این قصه تا اینکه الان این خانم میشه گفت یه فاحشه ی تمام عیار است و مشتریانی ثابت دارد.

آرزوی مرگ در چشمانش موج می زد....

دلم خیلی سوخت وقتی به ان چشمان زیبا و معصوم نگاه می کردم که الان دیگر خودش هم باورش شده بود که موجودی پلید است

دلم سوخت وقتی رابطه ی بسیار مادرانه اش را با پسرش می دیدم

دلم سوخت وقتی پسرش با آن سن کم هنوز هم غیرت مادرش را می کشید.

دلم سوخت وقتی دیدم از اینکه می گفت که بعد از سالها اولین باری بوده که اگر کسی او را دعوت کرده چیزی از او نمی خواسته.

دلم سوخت وقتی روز بعد زنگ زد و کلی گریه کرد و تشکر کرد.

دلم سوخت............

دلم سوخت...........

دلم سوخت..............

می خواهم فحش بدهم ولی نمی دانم به کی؟ می خواهم یقه یک نفر را بگیرم ولی یقه ی کی؟

.................

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:40  توسط پاپتی  | 

((آنکه می گوید " دوستت دارم" خنیاگر غمگینی است

 که

آوازش را از دست داده است.                      " شاملو "))

 چه کسی بود که مرا دوست می داشت؟

ها یادم آمد

پرنده ای بود باران خورده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:31  توسط پاپتی  | 

و شاید این شروعی باشد نو
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:28  توسط پاپتی  | 

به نام یار

به نام مهر

به نام نامی خدا

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:27  توسط پاپتی  | 

و تو ای بغض فروخورده ی بی همرهی شب رهپویان!
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:26  توسط پاپتی  | 

جرم من

   قدم نهادنم به سرزمین او

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:25  توسط پاپتی  |