دیروز، پریروزا رفته بودم یکی از این شهرستانهای اطراف ماموریت، کارم که طول کشید به دوستم مسعود که اونجا زندگی می کرد زنگ زدم که شب برم خونه شون. معمولا خیلی وقتا به مسعود سر می زنم، از دوران دانشگاه با هم دوستیم، خانومش هم هم دانشگاهی خودمون بود و اون موقعها که می رفتن نامزد بازی، گاهی اوقات منم سرخر بودم و باشون می رفتم و نمی ذاشتم از اون کارا بکنن!!!!!!!!!!!!!!!!
مسعود پسر خوبی بود و سر براه ولی نمیدونم چی شده این چند بار اخیر که دیدمش هر بار با گرل فرند جدیده و دیگه اون حیای سابق هم توی چشماش نیست.
اون روز طرفای عصر رفتم خونه شون بنده ی خدا میترا _خانوم مسعود_ چقدر خوشحال شد چقدر تحویل گرفت هنوز ناهار هم نخورده بودند که با هم بخوریم. ناهار چی؟!! دیگه باید گفت شام.
خسته بودم گفتم برم یه دوش بگیرم خستگیم در بره بعدش شامو بریم بیرون و تا آخر شب این ور و اون ور حال کنیم.
از حموم که در اومدم دیدم میترا توی سالن زیر کورسو نوری که از ناکجاآباد می آمد نشسته داره کتاب پرورش زنبور عسل!!!!!!!!!!!!!! می خونه!! و مسعود هم توی اتاق پشت کامپیوتر نشسته داره با یه دختره چت می کنه. کف کردم، بابا روابط زناشویی!!! رفتم پیش مسعود، گرم چت بود، می گفت همین الان مخ زدم داشت شماره می داد. میترا هم اومد و دید داره چت می کنه ولی نفهمید با کی؟ من رفتم توی سالن که سشوار مشوار بگیرم و تعقیبات بعد از حموم بجا بیارم قربتن الی الله!!! که تلفن مسعود زنگ زد و مسعود هم شروع کرد به بلند بلند حرف زدن با یارو، نگو دختره س!! میترا هم فهمید، وای اگه بدونین چه قیامتی شد؟!!!!
هیچوقت میترا رو اینقدر قاطی ندیده بودم، داد می زد و عربده می کشید و ظرف می شکست که کثافت! خائن! ک...کش!! دیوث! و هر چی از دهنش در می اومد می گفت به مسعود.
منو می گی؟!! عجب گهی خوردم ها! چرا من اومدم، نمی دونستم چیکار کنم؟! همین الان برگردم؟! برم بیرون؟! نچ آخه من گناه دارم بابا توروخدا کوتاه بیاین الانه اشکم در میاد می مونم رو دستتون. هیچی شدیم سوپرمنو میترا رو گرفتیم بردیم توی حیاط و نشستم باش حرف زدن که حالا اون یه غلطی کرده تو کوتاه بیا و یه کم سعه ی صدر داشته باش و این کوفت و زهرمارا. حالا خودمم می دونستم دارم پرت و پلا می گم بابا شوخی نیست که پای خیانت در میونه!
القصه ماجرا با مراسم رسمی گه خورون مسعود تموم شد. ولی داستان همچنان ادامه دارد... داستان خیانت ها.
توی این دعوا یه جمله ی جالب گفت میترا به مسعود، که خوشم اومد، گفت: "همکاسه ایم با هم، بلیسی می لیسم، بخوری می خورم، بشکنی می شکنم، خیانت کنی خیانت می کنم." یاد یه جمله ی زن عموی سابقم افتادم که می گفت تو بک گراند هر زن هرزه ای یه مرد هرزه وجود داره. با خودم گفتم طفلی خبر نداره چند بار دیگه هم خیانت هایی با عمق فاجعه ی بیشتر بش شده!! من همون جایی که میترا داشت کتاب زنبورداری می خوند، اونم توی اون وضعیت، با اینکه رشته ی دانشگاهی و موقعیتش و اینا اصلا ربطی به زنبور نداره فهمیدم زندگی شون تموم شده ولی شاید جبری باشه که مجبورن با هم باشن؟!