تبليغاتX
پاپتی

"باز دیوانه شدم من ای طبیب

باز سودایی شدم من ای حبیب"

بازم قرصامو نشسته خوردم! خدا رحم کنه! آقا! ما یه چند وقتی فکر کنم رفتیم تو استند بای. ای لعنت به این دل صاب مرده ی ما! اینم شد زندگی، خیلی دوست دارم بنویسم ولی فعلاً تعطیلم بد جوری! آخدا کرکره مونو کشیده پایین، تا رفرش هم بشم یه کم طول می کشه فکر کنم یه هفته ای بشه حداقل.

پس فعلاً یا حق

 ما را هم دعا کنید تورو مولا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 17:42  توسط پاپتی  | 

دیروز، پریروزا رفته بودم یکی از این شهرستانهای اطراف ماموریت، کارم که طول کشید به دوستم مسعود که اونجا زندگی می کرد زنگ زدم که شب برم خونه شون. معمولا خیلی وقتا به مسعود سر می زنم، از دوران دانشگاه با هم دوستیم، خانومش هم هم دانشگاهی خودمون بود و اون موقعها که می رفتن نامزد بازی، گاهی اوقات منم سرخر بودم و باشون می رفتم و نمی ذاشتم از اون کارا بکنن!!!!!!!!!!!!!!!!

مسعود پسر خوبی بود و سر براه ولی نمیدونم چی شده این چند بار اخیر که دیدمش هر بار با گرل فرند جدیده و دیگه اون حیای سابق هم توی چشماش نیست.

اون روز طرفای عصر رفتم خونه شون بنده ی خدا میترا _خانوم مسعود_ چقدر خوشحال شد چقدر تحویل گرفت هنوز ناهار هم نخورده بودند که با هم بخوریم. ناهار چی؟!! دیگه باید گفت شام.

خسته بودم گفتم برم یه دوش بگیرم خستگیم در بره بعدش شامو بریم بیرون و تا آخر شب این ور و اون ور حال کنیم.

از حموم که در اومدم دیدم میترا توی سالن زیر کورسو نوری که از ناکجاآباد می آمد نشسته داره کتاب پرورش زنبور عسل!!!!!!!!!!!!!! می خونه!! و مسعود هم توی اتاق پشت کامپیوتر نشسته داره با یه دختره چت می کنه. کف کردم، بابا روابط زناشویی!!! رفتم پیش مسعود، گرم چت بود، می گفت همین الان مخ زدم داشت شماره می داد. میترا هم اومد و دید داره چت می کنه ولی نفهمید با کی؟ من رفتم توی سالن که سشوار مشوار بگیرم و تعقیبات بعد از حموم بجا بیارم قربتن الی الله!!! که تلفن مسعود زنگ زد و مسعود هم شروع کرد به بلند بلند حرف زدن با یارو، نگو دختره س!! میترا هم فهمید، وای اگه بدونین چه قیامتی شد؟!!!!

هیچوقت میترا رو اینقدر قاطی ندیده بودم، داد می زد و عربده می کشید و ظرف می شکست که کثافت! خائن! ک...کش!! دیوث! و هر چی از دهنش در می اومد می گفت به مسعود.

منو می گی؟!! عجب گهی خوردم ها! چرا من اومدم، نمی دونستم چیکار کنم؟! همین الان برگردم؟! برم بیرون؟! نچ آخه من گناه دارم بابا توروخدا کوتاه بیاین الانه اشکم در میاد می مونم رو دستتون. هیچی شدیم سوپرمنو میترا رو گرفتیم بردیم توی حیاط و نشستم باش حرف زدن که حالا اون یه غلطی کرده تو کوتاه بیا و یه کم سعه ی صدر داشته باش و این کوفت و زهرمارا. حالا خودمم می دونستم دارم پرت و پلا می گم بابا شوخی نیست که پای خیانت در میونه!

القصه ماجرا با مراسم رسمی گه خورون مسعود تموم شد. ولی داستان همچنان ادامه دارد... داستان خیانت ها.

توی این دعوا یه جمله ی جالب گفت میترا به مسعود، که خوشم اومد، گفت: "همکاسه ایم با هم، بلیسی می لیسم، بخوری می خورم، بشکنی می شکنم، خیانت کنی خیانت می کنم." یاد یه جمله ی زن عموی سابقم افتادم که می گفت تو بک گراند هر زن هرزه ای یه مرد هرزه وجود داره. با خودم گفتم طفلی خبر نداره چند بار دیگه هم خیانت هایی با عمق فاجعه ی بیشتر بش شده!! من همون جایی که میترا داشت کتاب زنبورداری می خوند، اونم توی اون وضعیت، با اینکه رشته ی دانشگاهی و موقعیتش و اینا اصلا ربطی به زنبور نداره فهمیدم زندگی شون تموم شده ولی شاید جبری باشه که مجبورن با هم باشن؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:15  توسط پاپتی  | 

چند وقت پیش مراسم ازدواج یکی از دوستان دعوت شده بودم، حسابی به سر و وضع خودمان رسیدیم و کراوات ایتالیایی مشدی هم بستیم و دو، سه شیشه ادکلن هم به سراپای خودمان خالی کردیم و ریش طویل و عریضمان را روغنی زدیم و شیک و پیک رفتیم مراسم.

جای شما خالی بساطی بود ها!! آی رقصیدیم، آی رقصیدیم!! و آی ...

خلاصه یک، دو ساعتی که گذشت، توی اتاق حجله می خواستند از مراسم عقدکنون هم فیلم و عکس داشته باشند، آمما یه مشکل کوچولو وجود داشت، اونم اینکه خطبه ی عقد در محضر خوانده شده بود و آقا را هم دعوت نکرده بودند که بیاید و صوری عقدکی بخواند و اینها هم فیلم بگیرند. این شد که کاسه ی چه کنم چه کنم گرفتند دستشون و دوره افتادند توی مهمونا که آقا یکی رو گیر بیارید که بیاد و این مراسم صوری رو اجرا کنه.

چشمتون روز بد نبینه، نمی دونم کدوم خدا خیر نداده ای منو پیشنهاد داده بود. این شد که عروس و داماد و فک و فامیل ریختن رو سرم که تو اصلن زاده شدی برا این کارو اصلن به قیافت خیلی میاد که خطبه خون باشی و ...

مارو میگی ؟! چیکار کنم؟ مگه می شد در رفت از زیرش؟ بابا من نمی تونم. اصلن بلد نیستم. بی خیال شید. آخه تابلوه همه می فهمن که من این کاره نیستم. ای بابا....

تو گوششون نرفت که نرفت. مجبور شدیم تیپی و که چند ساعتی طول کشیده بود بش دست پیدا کنم و خیلی وقت صرف انتخاب رنگ کراوات و رنگ پیرهن و ... کرده بودم بهم بریزم. کراوات مراوات تعطیل، یه پیرهن سفید یقه آخوندی هم نمی دونم از کجا سبز شد پوشیدن تنمون و شدیم حاج آقا خطبه خون. یه دفتر دستکی هم از این یاروی صاب تالار گرفتن و دادن دستمون که مثلن دفتر ازدواجه.

یه صندلی هم گذاشتن وسط جماعت نسوان، اطراف عروس و داماد( البته اینجای داستان بهترین جای داستان بود) و ما نشستیم و چشمارو بستیم و شروع کردیم: "النکاح سنتی... و الخ"

بعد از تموم شدن خطبه ی عقد ناز فرمودن سه باره ی عروس خانوم، چشم که باز کردم دیدم، آشناها روده بر شدن افتادن کف سالن، نگو خیلی طبیعی بازی کردم. بابای این دوستم اومد طرفمو یه سکه ی فکر کنم تمام بهار بود به طرفم دراز کرد که بگیر دمت گرم آبرومونو خریدی، هی از اون اصرار از ما انکار. آخه چیکار کرده بودم مگه؟ خب، بعد از کمی ناز کردن بنده، باباشم بی خیال شد و با لبخندی که معلوم بود از خوشحالی رد کردن من بود، سکه رو دوباره گذاشت تو جیبش.

آخ!!! کاش می گرفتم ازش ها!!! همونو دوباره می دادم هدیه به پسرش. کی به کیه؟ حالا چیکار کنم برا هدیه این زوج خوشبخت؟ ای دل غافل.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:10  توسط پاپتی  | 

این روزها متاسفانه هر جایی که می نشینیم همه با شعفی خاص از زهرا امیرابراهیمی و فیلم پورنوی او حرف میزنند. خواستم بگم یعنی همه ی ما پاکیم؟! که درباره ی یه بنده ی خدای دیگه همینطور نسنجیده نظر می دیم حالا بر فرض این فیلم واقعا فیلم خانم امیرابراهیمی باشد، بابا بخدا دین ما یکی از اصول اولیه ش عیب پوشیه. چرا هر جا می ریم داد میزنیم که فلان و فلان.

اولن که این فیلم خانم امیر ابراهیمی نیست. خب خدا آدمای شبیه هم زیاد داره. ثانین فرض همون زهره شوکت باشه میگن زمان مولا علی زن زنا کاریو می خواستن سنگسار کنن همه داد و بیداد می کردن که زانیه باید به سزای عمل بدش برسه و می خواستن هر چی زودتر سنگسارش کنن مولا فرمود صبح آفتاب نزده همه با پوششی روی صورتشون بیان که زن رو سنگسار کنن مردم که آتیششون تند بود قبول نکردن تا اینکه مولا فرمودند مصلحت این است. همه رفتن و فردا آفتاب نزده با نقاب اومدند و هر کدوم هم با کوله باری از سنگ ه به خیال خودشون ثواب بیشتری ببرند. مولا بعد از اینکه همه جمع شدند فرمودند " هر کس که در بین شما خود را مستوجب این عقوبت نمی داند بماند و هر کس خود را خاطی می داند برود " چهره ها هم که معلوم نبود همه رفتند جز مولا علی و دو فرزندش حسنین.

آره اگه پرده ها بیفته خیلی از ما ها هم مستوجب همینیم چرا پرده دری می کنیم و آبروی بنده ی خدا را می بریم. وای بر ما که خود را مسلمان می دانیم به فرموده ی مولا " اگر مرد مسلمان از غیرت این ماجرا دق کند رواست." بخدا همه ی ما مسوولیم.

اونقدر غمگینم که نمیتوانم درست هم انشا کنم. ببخشید!

دوست خوبم فرهاد ابوالفتحی هم درباره ی این مطلب، زیبا نوشته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 22:54  توسط پاپتی  | 

بیشتر شبیه یک خواب بود، هنوز هم گاهی فکر می کنم شاید خواب دیده باشم و اشتباها به جای یک خاطره در ذهنم نقش بسته. چند روز پیش که تصمیم گرفتم این خاطره را بنویسم به مهدی که در این خاطره حضور دارد زنگ زدم و مطمئن شدم که واقعا اتفاق افتاده است.

داستان مال وقتی است که دانشجو بودیم و خوابگاه نشین. یک شب طبق معمول سیگار ما تمام شده بود و دست بر قضا شب زمستانی سردی هم بود و ساعت حول و حوش 3 نیمه شب. بعد از کلی کلنجار رفتن با هم قرار شد من و مهدی برویم و از دستفروشانی که میدان نزدیک به خوابگاه سیگار بخریم و بیاوریم. خوابگاه ما تا این میدان مذکور تقریبا نیم ساعت پیاده راه بود، خوابگاه ما در محله ای پایین شهر و بی امکانات بود. راه افتادیم و به میدان رسیدیم، طبیعی بود که آن موقع شب، در آن سوز و سرما و برف هیچ دستفروشی نباشد، بنابراین تصمیم گرفتیم که کوچه های اطراف را هم چرخی بزنیم شاید مغازه ای باز باشد و ما بتوانیم سیگار بخریم و ببریم جمعیتی را از خماری بی سیگاری در بیاوریم. کوچه های تاریک و تنگ پایین شهر آن شب تاریک تر و تنگ تر به نظر می رسید و هر چه جلو تر می رفتیم در آن تاریکی بیشتر گم می شدیم. نا گهان ته یک کوچه ی بن بست بسیار تنگ که شاید عرض شانه ی دو نفر هم پهنا نداشت نور مغازه ای سوسو میزد، خوشحال داخل کوچه شدیم و به سمت مغازه رفتیم. مغازه ای بسیار ابتدایی که چند گونی نخود، لوبیا و تخمه دم در بود و بیشتر به بقالی های 40، 50 سال پیشتر می مانست و فروشنده ای پیر و فرتوت که ما را متعجب کرده بود که آن موقع شب این پیرمرد ته یک کوچه ی تنگ و بن بست به چه امیدی پشت دخل نشسته است. سیگار را گرفتیم و برگشتیم.

بعد از تعریف کردن ماجرا برای دوستان، آنها که بیشتر آن اطراف را می شناختند می گفتند که اصلا همچون کوچه ای در این محله نیست، ما که باور نکرده بودیم تصمیم گرفتیم که فردا ببریم ونشانشان بدهیم.

فردای آن شب، ما همه ی آن محله را زیر و رو کردیم اثری از کوچه و پیرمرد و بقالی اش ندیدیم که ندیدیم.

هنوز هم گاهی فکر می کنم شاید خواب دیده باشم و اشتباها به جای یک خاطره در ذهنم نقش بسته.

پ.ن.1- آقا اگه سیگار می خوای _ کارد بخوره توی ریه ات_ نکش، صبر کن چند ساعت دیگه صبح می شه برو بخر، اونقدر بکش تا جونت درآد.

پ.ن.2- من هرگز نتوانستم با مساله ی جن و پری کنار بیایم و قبولش کنم. شما چطور؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 21:42  توسط پاپتی  |