تبليغاتX
پاپتی

دو سال پیش نزدیکی های شب یلدا یه ورک شاپ چند روزه ای بود درباره ی حقوق زنان، زنان و آسیب های اجتماعی که از چند کشور نماینده هایی هم آمده بودند و از ایران هم غیر از خانومهای نماینده ی ادیان کلیمی و زرتشتی و مسیحی، من و یک خانوم هم بودیم.(یکی نیست بگه آخه بتو چه؟ پسر! خودتو قاطی می کنی همه جا)

یکی از سخنرانان و اساتید این ورک شاپ خانومی بود از هلند به نام "آن ماری گهلر". خانوم خوش سیما و خوش قد و قامت و خوش برخوردی بود و طی این دوره ی چند روزه حسابی با هم قاطی شده بودیم. (فکر بد نکنید! درسته مجرد بود و سن و سالش هم حول و حوش سی و پنج بود ولی خداییش ما پاپتی ها خیلی چشم و دل پاکیم)

روز آخر همایش روز آخر پاییز بود و بالطبع شب یلدا. آخرای همایش اومد و درباره ی شب یلدا و مراسماتش پرسید از من و کمی براش توضیح دادم، دیدم اینطوری افاقه نمی کنه بش پیشنهاد دادم بیاد بریم خونه ی ما (باز که فکرای بد کردید!!! بابا! پدر و مادرم هم بودند) و قبول کرد ولی یه جورایی مسوولین این برنامه بد جوری روی این رابطه ها حواسشون جمع بود، از خیر خونه گذشتیم و رفتیم هتلش که همونجا یه جشن مختصر یلدایی برگزار کنیم، صد رحمت به برگزار کنندگان همایش، حداقل در حد یه کارشناس تحویلمون می گرفتند، هتل چی ها که نذاشتن من برم اتاقش، می گفتن غدغنه. گفتیم خب توی لابی یه شمه ای بیاییم از این مراسم به اکراه قبول کردند.

بگذریم که چندباری هم این عمال گارسون و پیشخدمت هم به ما گیر دادند، درنهایت یه مراسم کوچولوی هندونه خورون و آجیل و انار و ... راه نداختیم و کلی حالید!

پارسال باز شب یلدایی ای میل داده بود که من اینجا توی کشور خودم دوستا و آشناها رو جمع کردم و یه مراسم شب یلدا برگزار کردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 22:1  توسط پاپتی  | 

یه زمانی من جایی درس می دادم و شاگردام همه آدمای جاافتاده و میانسال بودند و خیلی هم جنتلمن، خانوم و آقا، کم کم باشون رفیق شدم طوری که خونه شون هم رفت و آمد پیدا کردم و دیگه از اون حالت استاد و شاگردی دراومده بودیم. یکی از اونا آقایی بود بسیار خوش مشرب و رفیق باز و دل زنده که تقریبن هر هفته یکی دو باری منو دعوت می کرد خونه شو و اکثر آخر هفته ها هم با دوستاش می رفتیم کوه.

یه روز ما رو برداشت برد پیش یکی از دوستاش که می گفت داستان زندگیش خیلی جالبه و می خواست که اون دوستش خودش داستان زندگیشو برام تعریف کنه که من اگه تونستم از روش یه فیلم بسازم. -آخه من گاهی فیلمکی هم می سازم، البته بیشتر برا دل خودم-

دوستش یه آقای میانسال پنجاه، پنجاه و پنج ساله ای بود که یه کارخانه ی کوچولویی داشت بین کرج و هشتگرد و خودش هم ساکن مهرشهر بود. اونروز رفتیم خونه شون. آقاهه اول یه کم طفره رفت و با اصرار دوستم بالاخره شروع کرد به تعریف کردن. می گفت تقریبن سی سال پیش رفتم خواستگاری یه دختری از یه خانواده ی متوسط و اونا هم با اینکه اون موقع وضع مالی خوبی نداشتم قبول کردند و ما با هم ازدواج کردیم، زندگی خوبی داشتیم و سه تا بچه هم داریم، من عاشق زنم بودم و اونم انصافن توی زندگیمون چیزی کم نذاشت و عاشق من و بچه ها و زندگیش بود. تا اینکه دو سال پیش رفتار زنم مشکوک شد و گاهی دیر وقت برمی گشت خونه با اینکه قبل از اون هیچ وقت عادت نداشت که دیر بیاد، دیگه نسبت به زندگیمون بی میل شده بود و به من و بچه ها نمی رسید و... دیگه خسته شده بودم از این اوضاع.

می گفت یه روز که برگشتم خونه زنم اومد و یه قرآن و یه چاقو گذاشت جلو روم و گفت به این قرآن قسم که توی این بیست و هفت، هشت سالی که زنت بودم حتا یه لحظه ام فکر خیانت بت به ذهنم خطور نکرده ولی من قبل از اینکه زن تو بشم عاشق یه پسری بودم و اونم منو دوست داشت و قرار بود با هم ازدواج کنیم اما اون به اجبار خانواده ش با یه دختر دیگه ازدواج کرد و فرستادندشون خارج، ولی حالا بعد از مرگ پدر و مادرش زنشو طلاق داده و برگشته ایران و اومده سراغ من. منم هنوز خیلی دوستش دارم و نمی تونم بت قول بدم که از این به بعد بت خیانت نکنم، تورو به این قرآن قسم که یا با این چاقو منو بکش یا طلاقم بده برم باش ازدواج کنم چون نمی خوام به تو خیانت کرده باشم و از یه طرف هم نمی تونم رو دلم وعشقم پا بذارم.

می گفت همه ی دنیا خراب شد سرم یهو، دیگه نمی دونستم چیکار کنم؟! آخه من عاشقش بودم و همه ی زندگیم به امید اون ساخته شده بود، خیلی با خودم کلنجار رفتم، می دونستم وسوسه ی نفس اونقدر قوی هست که اون نتونه خودشو در مقابلش حفظ کنه و می دونستم نمی تونم خیانتشو تحمل کنم، می ترسیدم، می ترسیدم نکنه بکشمش و بعد بشینم یه عمر حسرت بخورم که چرا کسیو که عاشقش بودم کشتم.

می گفت بالاخره تصمیمو گرفتم طلاقش دادم و خودم براشون عروسی گرفتم، هنوزم با هم رابطه داریم، خیلی وقتا خودش و شوهر جدیدش میان خونه مون مهمونی و همیشه هم ازشون به بهترین شکلی پذیرایی می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 22:6  توسط پاپتی  | 

چند سال پیش توی شهرستانی بودم از جایی رد می شدم که دست بر قضا دعوا مرافعه ای راه افتاده بود و مردم جمع شده بودند. از سر کنجکاوی ما هم قاطی جمعیت شدیم که ببینیم چه خبره؟ یه پیرمرده با یه پسر جوونه ی تنومند دعواش شده بود و مردم داشتن میانجیگری می کردند بین این دو که خدای نکرده کاری دست خودشون ندن. پسره آتیش تندی داشت و هی فحش و بد و بیراه نثار زن و بچه و اموات پیرمرده می کرد و از دست مردم فرار می کرد و به پیرمرده حمله می کرد و پیرمرده بنده ی خدا که معلوم بود آدم دعوایی نیست و از بد حادثه افتاده توی این مرافعه یه گوشه کز کرده بود و هیچی نمی گفت.

یه لحظه پسره از دست میانجیگرها فرار کرد و به پیرمرده حمله کرد و دوباره مردم گرفتندش، کفری شده بود داد میزد: "ولم کنید من یا شکم اینو سفره می کنم، یا خودمو می کشم."، توی این هیر و ویر پیرمرد با خونسردی تمام برگشت گفت:"خب، خودتو بکش!".

یهو انگار یه پارچ آب سرد خالی کردن رو جوونه، زد زیر خنده و مردم هم خنده شون گرفت و پسره رفت روی پیرمرد رو بوسید و عذرخواهی کرد. خیلی حال کردم خونسردی پیرمرده و جواب به موقع اش ماجرا رو به سود خودش تموم کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:22  توسط پاپتی  | 

توی این روزای انتخابات بازار نظرسنجی ها هم گرم بود خیلی وقتا گوشه و کنار خیابون جلوی آدمو می گرفتند که فرم نظر سنجی رو براشون پر کنیم.دیروز دم ظهری داشتم می رفتم شرکت که یکی از همین خانومای نظر سنج یه برگه رو گرفت جلو روم که پرش کنم. سرمو بلند کردم که بگم بی خیال من بشه. وای! جمال رویش رشک ماه تمام! جل الخالق! خدا چی آفریده؟!! چقدر زیبا بود این دختر؟! زبونم نچرخید بگم نه!همینطور که داشتم برگه رو پر می کردم همش به این فکر بودم که یه جوری سر صحبتو باز کنم باش. یه چند جایی چند تا سوال پرسیدم درباره ی نحوه ی جواب دادن ولی خیلی افاقه نکرد تا اینکه دلو زدیم به دریا و بش گفتم کمکش کنم، هی از اون انکار و از ما اصرار که دیگه قانع شد. بش گفتم بیاد با هم بریم شرکت، سی چل تایی از اون برگه ها مونده بود، گفتم می ریم اونجا تا شما یه استراحتی بکنی من همه ی اینارو دادم به همکارا جواب دادن، همکارای منم از همه قشری با همه سوادی از سیکلم تا دکتران و از تیپ سیاسی هم از چپ و راست و بالا و پایین و وسط و پشت سر و جلو رو و ... هستن و یه جامعه ی آماری خوبن که ساخته شدن برا همین نظر سنجی ها. قبول کرد و رفتیم شرکت. برگه هارو دادم به همکارا و سفارش کردم که دقیق جواب بدن و خودم اومدم نشستم ور دل خانوم. تبارک الله! مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش! اون حرف می زد و من مبهوت زیبایی او. الله اکبر از این همه زیبایی!هی خدا خدا می کردم همکارا لفتش بدن و برگه هارو دیر بیارن که من بتونم بیشتر از این زیبایی بهره ببرم. خداییش راست می گن که نظر کردن به زیبایی نور چشمو زیاد می کنه! دیگه داشتیم با هم عیاق می شدیم که نمی دونم این حس لعنتی از کجا اومد؟ نمی دونم چرا؟ ولی یهو دلمو زد! دیگه نخواستمش! خودمم نفهمیدم چرا ولی حس کردم دیگه نمی خوام بیشتر ببینمش! عجیبه ها!!

نمی دونم تا حالا برا شما هم پیش اومده یه چیزیو با تمام وجود بخواین بعد توی یه لحظه دیگه نخواینش؟! خودتونم نفهمید چرا؟ مثل اینکه توی یه مسابقه ی دو وقتی از نفر دوم حداقل ده متر جلوتری و یک دو متری هم به خط پایان مونده یهو بی خیال اول شدن بشید و واسید تا همه از شما رد بشن و به خط پایان برسن؟! نمی دونم چرا ولی من اینطوری شده بودم؟!

برگه هارو که یکی یکی همکارا آوردن دادم بش و بدون اینکه قراری بزارم برا بعد یا اینکه حتا شماره ای چیزی بش بدم ازش خداحافظی کردم وراهیش کردم بره. خودشم تعجب کرده بود! حالا چه فکرایی هم درباره ی من می کنه؟ بماند!

نمی دونم چرا ولی با اینکه تمام سلولهای بدنم می خواست که بیشتر باش باشه بیشتر از صورت زیباش لذت ببره ولی نخواستم اصلن دست خودم هم نیود انگاری!

خب... می خواین بگین دیوونه ام؟ آره! آره هستم! مریضم؟!! آره!.. آره! این که گفتن نداره! چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

ای بابا!!... این نیز بگذرد!....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:4  توسط پاپتی  | 

یک، دو سال پیش، شش، هفت ماهی من ماموریت کیش بودم. یه حاجی بود اونجا از برادران بسیار حزبل ذوب در ولایت که یه شرکت مخابراتی داشت (شاید تصادفن بشناسید).دفتر ما در همسایگی حاجی بود و بنا بر بعضی روابط شغلی دمخورش شده بودیم به اجبار. حاجی چند وقتی بود که دنبال یه مهندس خوب مخابرات می گشت که یه سری از کارای مخابراتی رو توی اون شرکت انجام بده ولی خب، با حقوقی که حاجی می خواست بده، هیچ شیر پاک خورده ای حاضر نمی شد که خونه زندگیشو جمع کنه بیاره کیش. این شد که حاجی برا یکی از دوستاش که توی دوبی شرکت مخابراتی داشت پیغام فرستاد که یه مهندس خوب هندی یا فیلیپینی براش بفرسته، اونم یکی از مهندسای خوب فیلیپینیشو فرستاد این ور آب. این خانم مهندس (راستی این مهندسه خانوم بود) از اون فیلیپینی های ریز نقش تو دل برو بود که با همون نیگاه اول دل حاجی رو که خودش یه زن توی تهران و یه زن توی کیش داشت و خانوم منشی هم در صیغه شان بود، برد و حاجی تصمیم داشت در کلکسیون عیالات متحده اش یه خانوم فیلیپینی هم اضافه کنه. البته با دو برابر حقوقی که خانوم توی دوبی می گرفت، حاجی بدجوری سر کیسه رو شل کرد.

روز اول کار خانوم مهندس، من توی دفتر خودمون نشسته بودم که یهو حاجی پرید تو که پاپتی بیا ببین این نامسلون چی می گه. _خانوم مهندس غیر از انگلیسی تا حدودی هم عربی می دانستند و حاجی هم کمی عربی می دانست و این شده بود زبان محاوره ای بینشون_

گفتم: حاجی! چی می گه؟

_ زنیکه بی چشم و رو از من مشروب می خواد.

_ خب، حاجی توی عربی به هر نوشیدنی ای مشروب می گن. یه پیاله آبی، چیزی می گفتی بدن دستش.

_ نه! توی یخچال پر رانی و دلستر و کوفت و زهر و ماره. هر چی بش می دم میگه نه مشروب. شراب می خواد زنیکه ی کافر.

با مارمولک بازی تمام بش گفتم: خب، بش می دادی طفلی شراب می خواسته دیگه.

حاجی کفری شد و زد بیرون. آخر شب که دیگه داشتیم می رفتیم سی خودمون باز حاجی پرید تو و داد و هوار راه انداخت که " این خیال کرده اینجا هم بلاد کفره از من دیسکو می خواد میگه می خوام برم برقصم"

دیگه نتونستم جلو خنده مو بگیرم، زدم زیر خنده و گفتم: بابا حاجی کوتاه بیا بنده ی خدا از کجا بدونه اینا اینجا غدغنه؟! خیال کرده اینجا هم اسلامشون مث اون عربای دیوثه!!! (حال کردید آفتاب پرست صفتی رو؟!!!!)

نشستم برای جناب حاجی خان توضیح دادم که اینا اینجوری بزرگ شدن، اصلن تو رگشونه، نمی تونن دنیا رو بدون رقص و شراب فرض کنن آخه تا حالا محدودیتی نداشتند و .... از این حرفا، تا اینکه حاجی خام شد و قرار شد من به انگلیسی برای خانوم مهندس توضیح بدم که اینجا دیگه از این حرفا نزنه و رقص و شراب اخه و چیز بدیه و ... خانوم هم ناچارن پذیرفت.

یک، دو هفته ای که گذشت حاجی بد جوری هوس وصال و دستبوسی آستان خانوم مهندس کرده بود و بالاخره در یک اقدام انتحاری پیشنهاد صیغه رو داده بود. یه روز سر ظهر خانوم مهندس گریه کنان اومد پیش من که آقای رییس خیال کرده من جنده ام و به من پیشنهاد سکس داده و من دیگه نمی تونم ایران بمونم بر می گردم می رم همون دوبی. پشت بندشم حاجی اومد، پریشون، می گفت: آخه اینا چرا اینطوری ان؟ نه به مشروب خوردن و رقصیدنشون با مرد نامحرم نه به اینکه از پیشنهاد شرعی صیغه ناراحت می شن. حق دارن شرعیه بشون نمی چسبه! حتمن باید گناه کنن که بشون حال بده؟!! اینا همه شون جنده ان آدم نمی شن!!

بازم ما در نقش آب روی آتیش باید عمل می کردیم، باز توضیح دادیم بابا اگه اینا مشروب می خورن، چه می دونم به قول شما می رقصن با مرد نامحرم، این فرهنگشونه، جنده که نیستن! اصلن هم به این فکر نمی کنن که هر شب بغل یکی باشن، اینام آدمند و برا خودشون قواعدی دارن، اینا هم می فهمن خیانت چیه، می فهمن هرزگی گناهه، می فهمن.... حاجی آروم شد و افتاد به التماس کردن " پاپتی! تورو خدا، هر کاری بخوای برات می کنم نذار بره، اصلن بگو اگه بخواد براش مشروب هم می گیرم، اصلن خودم براش هر شب بساط رقص جور می کنم نذار بره، برو باش حرف بزن، برو از خر شیطون بیارش پایین، بش بگو حاجی قصدش خیر بوده نمی خواسته توهینی کنه بش بگو بد برداشت کرده و ....

خواستم برم بش بگم ولی فکر کردم، بهتره بره، نرفتم.

فرداش خانوم مهندس بار و بنه شو بست و رفت دوبی و دیگه برنگشت.

پ.ن.۱- می فرماد" آنچه شیران را کند رو به مزاج/ احتیاج است احتیاج است احتیاج" مطمئنن اگه اون خانوم منشی هم احتیاج نداشت که روزیش تامین بشه و یا احتیاج نداشت که سایه ای روی سرش باشه هیچوقت اونم صیغه ی یه مرد دو زنه نمی شد.

پ.ن.۲- راحله خانوم من نگفتم اینا هر شب بغل یکی میخوابند گفتم اینا هم نمی خوان هر شب بغل یکی بخوابن.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 1:51  توسط پاپتی  | 

خواندم: و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

گفت: قول میدی؟

گفتم: چه قولی؟

گفت: قول بده تا ابدیت نارونم باشی.

گفتم: قول، قول مردونه.

خندید و نارونش شدم. تا که یه روز اومد توی دستش یه تبر با اهرم سنگ.

گفتم: تو بگو.

گفت: نه! اول تو.

گفتم: آخه... آخه من نمی تونم.

گفت: خب... خب من اول می گم.

گفت: خداحافظ. و روشو برگردوند و از خیابان رد شد. رگبار تند بارون می خورد به سر و صورتم، باد با روسریش بازی می کرد، تا اومدم بگم "خداحافظ" در مجتمعشون باز شد و رفت تو. نتونستم باش خداحافظی کنم، رفت. آژیر ماشینی که اون طرفتر پارک بود زیر رگبار بارون جیغ می کشید و نور زرد سر در مجتمعشون کف خیابان خیس ولو شده بود و بارون با اشکام یکی شده بود. راه افتادم.

نارون که افتاد روی زمین از صداش همسایه ها از خواب پریدند، مادر پرید توی حیاط، چه خبرتونه؟ یواش تر. با اینکه درخت قطور و کهنسالی نبود ولی افتادنش پر سر و صدا بود. صبح که سپورا داشتن می بردنش دلم براش سوخت. سه سالی میگذره که دیگه توی حیاطمون سایه نارونی نیست که بشه زیرش نشست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:50  توسط پاپتی  | 

یه روز توی کرج کاری داشتم و می خواستم که برگردم. سر چهارراه دانشکده ی کرج نزدیک شاعباسی معمولن سواریهای تهران می ایستند و مسافر می گیرند. رفته بودم آنجا که سوار بشوم و برگردم تهران، منظره ی جالبی بود یکی از رانندگان سواری بلند داد می زد: " آزادی" و مسافر می گرفت، چند قدم آن طرفتر هم یه آب زرشکی بود که برای جلب مشتری داد میزد: " زرشک". یه جورایی هم آوایی بین این دو پیش اومده بود. رانندهه داد میزد: "آزادی" و آب زرشکیه داد میزد: "زرشک". هی این داد میزد: "آزادی"، هی اون داد می زد: "زرشک". هی این داد میزد: "آزادی"، هی اون جواب میداد: "زرشک". هی این داد میزد: "آزادی"، هی اون جواب می داد: "زرشک".

زیتون در بلاگفا هم فیلتر شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:16  توسط پاپتی  | 

1- آقا! از این هواپیماهه که افتاد (بمب گذاری شده بود) چرا هیچ خبری نمی دن؟ کی توش بوده؟ چرا خیلی مانور نیومدن روی سقوطش؟ عجیبه ها! آدم یواش یواش شک می کنه.

2- انتخابات شورای شهر و خبرگان هم شده سوژه ای ها!! عموی پاپتی تر از ما هم شرکت کرده توی این انتخابات، یعنی کاندیدا شده، هر روز هم می فرسته سراغ ما که، آقا بیا توی این ستاد ما یه جورایی همکاری کن. و از اونجایی که بنده اصلن به اصول نظام معتقد نیستم چه برسه به انتخابات و اونم چی؟! تبلیغات برای عموی عزیز راستی ام، اینجانب به عنوان یک پاپتی اصل و نسب دار دعوت ایشان را لبیک نگفته ام تاکنون. اسم این عموی گرامی را هم نمی آورم تا خدای نکرده یهو وسوسه نشید که بش رای بدید. از طرف دیگه این روزها ابوی مشغول رایزنی های انتخاباتی و تبلیغاتی یکی از نامزدهای خر ِ ( خر=بزرگ) خبرگان رهبری می باشند و بسیار مصر که، د ِ آخه پسر بیا با حاج آقا همکاری کن و اونجا توی آقایان تو هم سری تو سرا در بیار. ما هم که جوابشان را دادیم که همان شما سری در آورده اید توی این سرا و اصلت پاپتیانه ی خانوادگی مان را به نظام فروخته اید ما را هفت پشت بس! ابوی سالهاست که رفته اند و در کسوت مدیران مملکتی به نظامی که ارثیه های خانوادگی را به گ....ا داده است خوش خدمتی می کنند و یادشان رفته که یک پاپتی نجیب زاده اند. عمو جان هم که پیروی بی چون و چرای ابوی، وارد سیاست شده اند و پا را فراتر گذاشته و رفته اند با این دار و دسته ی عسگراولادی و نوچه هایش راستی شده اند حداقل عموجان می آمدی شما هم مثل ابوی با این لر عصبانی (کروبی) و آن سید ژیگول (خاتمی) چپی می شدی که رویمان بیاید بگوییم شما هم عموی مایید.

ای بابا قصه زیاده و غصه بیشتر. اینم شده حکایت ما توی خانواده ی درب و داغون سیاست زده ی سیاسی کار. بعد اون وقت این پونی عزیز می گه بیا و گرل فرند دست و پا کن!!! بابا ! خانه از پای بست ویران است. من خ...ایه هم ندارم توی وب اسم واقعیمو بنویسم حالا بیام اینجا گرل فرند هم بگیرم!! می خوای راس راسی اسلامو در خطر بندازی پسر؟!!

3- راستی این ابی هم با صدای کم، زیر نور مانیتور، وسط دل شب، با رقص دود سیگار توی نور مانیتور، عجب حالی می ده ها!!!!!!! امتحان کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 1:3  توسط پاپتی  | 

1- و خدا، در یک شب

یک شبِ شهوت

انسان را آفرید

و سپس در خون او جاری شد.

از دوست خوبم "وحید رنجبر"

2- دیگه عادت کردم، یعنی یه جورایی سر شدم دیگه. عادی شده گاهی همه چی قاطی بشه و نفهمم چی به چیه.

3- با یکی از دوستان رفته بودیم یکی ازاین سینماهای شهر که معمولن فیلمای خوبی هم میزاره. توی سالن انتظار همه جفت بودن از نوع دختر وپسر و فقط ما بودیم که جفت بودیم از نوع پسر خالی. توی سالن پخش فیلم هم فقط من و این دوستم بودیم که داشتیم فیلم می دیدیم و بقیه که نفهمیدم چیکار می کنن!!!! فقط گاهی بعضی صداها مزاحم فیلم دیدنمون می شد و نمی ذاشت تمرکز کنیم و بفهمیم فیلمه چیه؟!!

وسطای فیلم بود وما غرق فیلم دیدن که یهو برگشتم و دیدم همه ی پسرا رفتن یه طرف سالن و همه ی دخترا هم رفتن طرف دیگه خیلی عجیب بود! بابا اینا که تا همین الان تنگ در آغوش هم بودن چی شد په؟!!! خیلی اهمیت ندادم تا اینکه یکی از اون ته سالن داد کشید: "پا شید بیاید این ور، 110 اومده" آقا مام هول کردیم سریع تغییر موضع دادیم ولی بعدش هر چی فکر کردم خب اگه 110 هم می اومد بازم ما که کاری نکرده بودیم و تنهایی نشسته بودیم و کاری به کار کسی نداشتیم که؟!! آمما بعد از اندیشیدن طولانی یاد اون جکه افتادم که ترکه و لره می رن شکار لره ببره رو می زنه زخمی می کنه و ببره عصبانی دنبالشون می کنه ترکه در نمی ره میگه به من چه من که نزدم. دیدم خداییش یارو بیخود داد نزده بود که بریم اون ور آخه ما درست وسط دخترا بودیم. البته بعدن معلوم شد که صد و دهی هم در کار نبوده و شایعه سازی دشمنان اسلام بوده!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:49  توسط پاپتی  |