یک، دو سال پیش، شش، هفت ماهی من ماموریت کیش بودم. یه حاجی بود اونجا از برادران بسیار حزبل ذوب در ولایت که یه شرکت مخابراتی داشت (شاید تصادفن بشناسید).دفتر ما در همسایگی حاجی بود و بنا بر بعضی روابط شغلی دمخورش شده بودیم به اجبار. حاجی چند وقتی بود که دنبال یه مهندس خوب مخابرات می گشت که یه سری از کارای مخابراتی رو توی اون شرکت انجام بده ولی خب، با حقوقی که حاجی می خواست بده، هیچ شیر پاک خورده ای حاضر نمی شد که خونه زندگیشو جمع کنه بیاره کیش. این شد که حاجی برا یکی از دوستاش که توی دوبی شرکت مخابراتی داشت پیغام فرستاد که یه مهندس خوب هندی یا فیلیپینی براش بفرسته، اونم یکی از مهندسای خوب فیلیپینیشو فرستاد این ور آب. این خانم مهندس (راستی این مهندسه خانوم بود) از اون فیلیپینی های ریز نقش تو دل برو بود که با همون نیگاه اول دل حاجی رو که خودش یه زن توی تهران و یه زن توی کیش داشت و خانوم منشی هم در صیغه شان بود، برد و حاجی تصمیم داشت در کلکسیون عیالات متحده اش یه خانوم فیلیپینی هم اضافه کنه. البته با دو برابر حقوقی که خانوم توی دوبی می گرفت، حاجی بدجوری سر کیسه رو شل کرد.
روز اول کار خانوم مهندس، من توی دفتر خودمون نشسته بودم که یهو حاجی پرید تو که پاپتی بیا ببین این نامسلون چی می گه. _خانوم مهندس غیر از انگلیسی تا حدودی هم عربی می دانستند و حاجی هم کمی عربی می دانست و این شده بود زبان محاوره ای بینشون_
گفتم: حاجی! چی می گه؟
_ زنیکه بی چشم و رو از من مشروب می خواد.
_ خب، حاجی توی عربی به هر نوشیدنی ای مشروب می گن. یه پیاله آبی، چیزی می گفتی بدن دستش.
_ نه! توی یخچال پر رانی و دلستر و کوفت و زهر و ماره. هر چی بش می دم میگه نه مشروب. شراب می خواد زنیکه ی کافر.
با مارمولک بازی تمام بش گفتم: خب، بش می دادی طفلی شراب می خواسته دیگه.
حاجی کفری شد و زد بیرون. آخر شب که دیگه داشتیم می رفتیم سی خودمون باز حاجی پرید تو و داد و هوار راه انداخت که " این خیال کرده اینجا هم بلاد کفره از من دیسکو می خواد میگه می خوام برم برقصم"
دیگه نتونستم جلو خنده مو بگیرم، زدم زیر خنده و گفتم: بابا حاجی کوتاه بیا بنده ی خدا از کجا بدونه اینا اینجا غدغنه؟! خیال کرده اینجا هم اسلامشون مث اون عربای دیوثه!!! (حال کردید آفتاب پرست صفتی رو؟!!!!)
نشستم برای جناب حاجی خان توضیح دادم که اینا اینجوری بزرگ شدن، اصلن تو رگشونه، نمی تونن دنیا رو بدون رقص و شراب فرض کنن آخه تا حالا محدودیتی نداشتند و .... از این حرفا، تا اینکه حاجی خام شد و قرار شد من به انگلیسی برای خانوم مهندس توضیح بدم که اینجا دیگه از این حرفا نزنه و رقص و شراب اخه و چیز بدیه و ... خانوم هم ناچارن پذیرفت.
یک، دو هفته ای که گذشت حاجی بد جوری هوس وصال و دستبوسی آستان خانوم مهندس کرده بود و بالاخره در یک اقدام انتحاری پیشنهاد صیغه رو داده بود. یه روز سر ظهر خانوم مهندس گریه کنان اومد پیش من که آقای رییس خیال کرده من جنده ام و به من پیشنهاد سکس داده و من دیگه نمی تونم ایران بمونم بر می گردم می رم همون دوبی. پشت بندشم حاجی اومد، پریشون، می گفت: آخه اینا چرا اینطوری ان؟ نه به مشروب خوردن و رقصیدنشون با مرد نامحرم نه به اینکه از پیشنهاد شرعی صیغه ناراحت می شن. حق دارن شرعیه بشون نمی چسبه! حتمن باید گناه کنن که بشون حال بده؟!! اینا همه شون جنده ان آدم نمی شن!!
بازم ما در نقش آب روی آتیش باید عمل می کردیم، باز توضیح دادیم بابا اگه اینا مشروب می خورن، چه می دونم به قول شما می رقصن با مرد نامحرم، این فرهنگشونه، جنده که نیستن! اصلن هم به این فکر نمی کنن که هر شب بغل یکی باشن، اینام آدمند و برا خودشون قواعدی دارن، اینا هم می فهمن خیانت چیه، می فهمن هرزگی گناهه، می فهمن.... حاجی آروم شد و افتاد به التماس کردن " پاپتی! تورو خدا، هر کاری بخوای برات می کنم نذار بره، اصلن بگو اگه بخواد براش مشروب هم می گیرم، اصلن خودم براش هر شب بساط رقص جور می کنم نذار بره، برو باش حرف بزن، برو از خر شیطون بیارش پایین، بش بگو حاجی قصدش خیر بوده نمی خواسته توهینی کنه بش بگو بد برداشت کرده و ....
خواستم برم بش بگم ولی فکر کردم، بهتره بره، نرفتم.
فرداش خانوم مهندس بار و بنه شو بست و رفت دوبی و دیگه برنگشت.
پ.ن.۱- می فرماد" آنچه شیران را کند رو به مزاج/ احتیاج است احتیاج است احتیاج" مطمئنن اگه اون خانوم منشی هم احتیاج نداشت که روزیش تامین بشه و یا احتیاج نداشت که سایه ای روی سرش باشه هیچوقت اونم صیغه ی یه مرد دو زنه نمی شد.
پ.ن.۲- راحله خانوم من نگفتم اینا هر شب بغل یکی میخوابند گفتم اینا هم نمی خوان هر شب بغل یکی بخوابن.