تبليغاتX
پاپتی

ایام دانشجویی یه اردویی پیش اومد که بریم شیراز. ماجراهای خود رفت و برگشت اردو خیلی زیاده که توی یه پست مفصل باید بنویسم، ولی یه قسمتی بود که فکر کنم نقدن خالی از لطف نباشه.

یکی از برنامه های این اردو رفتن به تخت جمشید بود، بچه ها که با دیدن آثار تاریخی شیراز رگ میهن پرستی شون قلمبه شده بود، از شیراز تا تخت جمشید همه یکصدا و بدون وقفه " ای ایران ای مرز پر گهر و..." رو می خوندن، وقتی که تخت جمشید رسیدیم، اتوبوس که واساد و از اتوبوس پیاده شدیم، سی و پنج نفری بدون هیچ هماهنگی قبلی سجده کردیم، واااااااااااااااااااای نمی دونید چه صحنه ی پرشکوهی بود 35 نفر با هم به عظمت پیشنیانشون سجده کرده بود و مست غرور ملی بودیم که یه صدایی عیشمون رو به هم ریخت "اوهی! چیکار می کنید؟؟!؟!؟" "هیچی به بزرگانمون سجده می کنیم" ".... شما مرتدید!!! شما کافر شدید!! اینا طاغوت بودن نباید بهشون سجده کنید!!!!" " برو بمیر بابا!!! اگه کفره اگه ایمانه ما بهش افتخار می کنیم و ایمان داریم!!" سی و پنج نفر همصدا جواب دادند! خلاصه نزدیک بود ببرن مارو بهمون بفهمونن یه من ماست چقد کره داره که دیدن نمی تونن از پس 35 دانشجوی جوگیر شده بر بیان بی خیال شدند!!

می خواستم درباره ی عظمت ایران خیلی بنویسم ولی..........

 

من همچنان دلم برای خودم عجیب میسوزد!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:45  توسط پاپتی  | 

رشته ی ما توی دانشگاه یه بابابزرگی داشت که 14 ترم درسش طول کشید به اسم محسن. محسن خان توی دانشگاه خیلی معروف بود طوریکه برا مراسمات از در سالن دانشگاه که وارد می شد دختر و پسر دم می گرفتند محسن! محسن! بیشتر از هر کسی توی دانشگاه بین دانشجوها و اساتید و کارکنان شناخته شده بود.

اول سال تحصیلی بود و ترم سیزده آقا محسن و ورودیهای جدید اومده بودند و توی خوابگاه ها تازه ساکن شده بودند. اتاق آقا محسن هم نزدیک حمام یکی از طبقات بود. یه روز یکی از همین ورودی جدیدیا می خواسته بره حموم، با بقچه حمومش از در اتاق محسن که رد میشه، محسن بش گیر میده "کجا؟!؟!؟؟" "می خوام برم حموم" " همین طور سرتو انداختی پایین و می خوای بری حموم! نه عزیز من اینجا قانون داره! دانشگاه ناسلامتی! مجوز حمومت کو؟!؟!!؟" "مجوز حموم؟!؟ مگه برا حموم رفتن هم باید مجوز بگیریم؟" "آره! اینجا هیچی بی حساب کتاب نیست! مگه میشه همینجوری پا شد رفت حموم باید از مسوول خوابگاه مجوز بگیری!" "خب! آخه من نمی دونستم ببخشید! باید چیکار کنم؟!" "اشکالی نداره! الان من خودم یه نامه برات می نویسم به سرپرستی خوابگاه که برات مجوز صادر کنند!!" و برمی داره یه نامه می نویسه برا سرپرستی خوابگاه بدین شرح: " به نام خدا

سرپرستی محترم خوابگاه های پسران

بدین وسیله جناب آقای .... دانشجوی ترم اول رشته ی .... جهت اخذ مجوز استحمام در حمام طبقه ی سوم این واحد خوابگاهی به حضور معرفی می گردد. لذا خواهشمند است پس از طی مراحل اداری مجوز مذکور را صادر فرمایید.

با تشکر محسن ..." و میده دست یارو که ببره سرپرستی خوابگاه! دانشجوی از همه جا بی خبر هم نامه رو می گیره و می بره سرپرستی. مسوول خوابگاه وقتی امضای محسنو پای نامه می بینه دوزاریش میفته که ماجرا از چه قراره، اونم بعد از کلی سوال و جواب و بررسی کارت دانشجویی و گرفتن یه قطعه عکس، عکسو روی نامه منگنه می کنه و زیر نامه پاراف می کنه "جناب آقای محسن... مدارک ایشان بررسی گردید و مجوز استحمام ایشان صادر شد لذا خواهشمند است طبق مقررات جهت نوبت استحمامشان وقت تعیین نمایید. سرپرستی خوابگاه های پسران"  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 15:14  توسط پاپتی  | 

دلم برای خودم عجیب می سوزد!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:25  توسط پاپتی  | 

در کل عمر بیست و شش سال و یک روزم، فقط یه بار پام به کلانتری باز شد. اونم چه جوری!!!!!!!!!!!! یه بار با همونی که می گفتم دو سال و نیم باش دوست بودم رفته بودیم پارک. خب! مث همه ی ازواجی که پارک می رن فاصله ی قانونی هم رعایت نکرده بودیم و گرم حرف زدن بودیم (فکر بد نکنید آخه پارک مگه جای اون کاراست؟!؟؟!!؟!؟) یهو یه موتور نیروی انتظامی جلومون واساد و یه لباس شخصیه پرید پایین و اومد طرف ما. مام یه کم خودمونو جمع وجور کردیم، آقاهه تا رسید به ما شروع کرد به فحش دادن و هر چی لایق خودش و خانواده ش بود بار ما کرد، منم برخلاف ظاهر آرامم قاط که می زنم بد سگی می شم!! یقه شو چسبیدم که هی یارو چی زرت و پرت می کنی برا خودت!!! که یه سروانه هم که باش بود اومد جلو و جدامون کرد و گفت آقا شما با خانوم چه نسبتی دارید؟! دست به نقد جواب دادم نامزدمه! گفت خب! حالا می ریم کلانتری و اونجا تماس می گیریم که خانواده هاتون بیان ببینیم راست می گید یا نه؟!؟ گفتم خب باشه بریم!! دختره زد زیر گریه و نمی اومد که لباس شخصیه دستشو گرفت و کشید که ببره!!! ما رو می گی؟!؟!؟ یکی کشیدم توی گوش یارو، هوی دستتو بکش ناموس منه!! مردم هم جمع شده بودند که ببینن چی میشه آخرش!! با دیدن این صحنه هیجان زده شدند و از من حمایت کردند و بالاخره با پای خودمون رفتیم کلانتری همون پارک! لباس شخصیه هی خط و نشان می کشید، پدرتونو در می آرم، براتون زندگی نمی ذارم و....

به کلانتری که رسیدیم اول اونو بردن توی اتاق و ازش یه سوالایی پرسیدن البته یه چیزایی رو خیلی قبلترا با هم چک کرده بودیم که سه نکنیم اگه اتفاقی افتاد. بعد از اون نوبت من شد، لباس شخصیه هی دری وری می گفت و خط و نشون می کشید تا اینکه سروانه آرومش کرد و شروع کرد سوال پرسیدن از من. "چند وقته که با هم آشنایید؟!؟" "دوسال". "خانواده هاتونم در جریان هستند؟" "بله". "ولی اون خانوم نمی خواست با پدرش تماس بگیریم!" "خب! آخه جناب سروان پدر و مادر ایشان از هم جدا شدند و پدرشون هنوز در جریان رابطه ی ما نیست." "خب یعنی الان شما خانواده هاتون اطلاع دارند و رسمن خواستگاری ایشان رفتید و نامزد هستید؟؟" "بله جناب سروان". لباس شخصیه قاشق نشسته پرید وسط: "در هر صورت شما که هنوز شرعن به هم محرم نیستید و نمی تونید با هم بیرون بیاید و تماس بدنی هم داشته باشید!" "ببین آقای محترم که نمی دونم چیکاره هم هستید؟؟!" قاط زد دوباره " من کی ام؟! حالا اون وقت که پدرتو درآوردم نشونت میدم؟؟؟؟! من محافظ آقا بودم! من ال بودم من بل بودم!!" "ببین آقای محترم تا الان هر چی گفتید من هیچی نگفتم اولن ما با هم صیغه ی محرمیت خوندیم ثانین هیچ غلطی نمی تونید بکنید شما کافیه به پدرم زنگ بزنید تا کلانتریتونو کلن تعطیل کنه شما هم برید توی همین پارک قاقا لی لی بفروشید!! (برو تو کار پرویی!!! حالا ما هم می دونستیم مث آمریکا هیچ غلطی نمی توانیم بکنیم ولی گنده گوزیدیم!!!)" "تو به من می گی هیچ غلطی نمی تونم بکنم من محافظ آقا بودم! در ثانی وقتی پدر این خانوم نبوده شما از کی اجازه گرفتید صیغه ش کردید؟؟!!؟" "ببین عزیزم شما کافیه با همین شماره آقا ..... تماس بگیری و منو معرفی کنی پس دور ور ندار که دورتو می گیرم!!! و... و اینکه اگه یه ذره سواد شرعی داشته باشی آیت الله نوری همدانی می فرمایند اذن ولی در نکاح (دایم و موقت) برای دختر بالغه ی عاقله ی کامله مستحب است یعنی اینکه این خانوم می تونن در صورت تمایل خودشان صیغه و یا عقد هر کسی که بخوان بشن!!!! (آهای دکتر مانولو از این حکم سوء استفاده نکنی هااا برادر من!!!!!)" این که دید نه من کوتاه بیا نیستم و هر چی میگه یه چیزی از تو تنبونم در میارم جوابشو می دم، متوسل شد به خود دختره، دختره رو صدا زد تو و شروع کرد به موعظه خوندن براش "ببین دخترم من توی این پارک موارد مشابه زیادی می بینم همه شون هم می گن قصدشون ازدواجه و نیت خیر دارن ولی همین که یه مدتی با دختره بودن و سوءاستفاده هاشونو کردن میرن و دیگه هم برنمی گردن و دختره میمونه و یه دنیا پشیمونی و بی آبرویی ببین دخترم این آقا هم نمی دونم چی بت گفته ولی من نمی خوام گول حرفاشو بخوری خوب پیش خودت فکر کن ببین این واقعن می خواد بات ازدواج کنه یا فقط برا عیش چند روزه می خوادت و ...... ولی نگران نباش دخترم من نمی ذارم بی آبرو بشی من اینجا ازش تعهد می گیرم که حتمن بات ازدواج کنه " رو کرد به من و پرسید "خب تو تا کی عقدش می کنی" (بهار بود) منم همین طوری پروندم"تا آخر تابستون" "جناب سروان ... یه تعهد کتبی ازشون بگیر که اگر تا آخر تابستون عقدنامه شونو نیارن اینجا برای این آقا سوء سابقه رد کنیم مرکز" جناب سروان هم روی کاغذی که نمی دونم تازه عمل طهارت دستشویی رو باش انجام داده بودن یا اینکه ... ورداشت یه تعهد نامه نوشت و منم زیرش انگشت(انگشتو پیچوندم، نامعلوم بشه!) زدم البته با اسم دیگه ای، چون من هیچ وقت هیچ کارت شناسایی ای با خودم ندارم، بعدش لباس شخصیه بازم شروع کرد درباره ی حیا در اسلام حرف زد و که "ببینید بچه های من شما الان جوانید حالا شاید با هم محرم باشید ولی این دلیل نمی شه که توی یه جای عمومی دست همو بگیرید یا به هم تکیه بدید، من سی ساله زن دارم ولی هنوز هم که هنوزه باش که بیرون میرم اون دو قدم با من فاصله داره و تا حالا هم توی خیابون دست همو نگرفتیم و .... الان هم می خوام یه تعهد بدید که دیگه هیچوقت توی خیابون یا پارک دست همو نگیرید و به هم تکیه ندید و ..." که زیر همون کاغذ موصوف یه تعهد دیگه هم دادیم!

خبر آوردن که یه گوشه ای از پارک درگیری شده و چند نفر چاقوکشی کردند و حاجی لباس شخصی سریع پرید رو موتورش و رفت اونجا. ما موندیم و جناب سروان، اون که رفت جناب سروانه لبخندی زد و گفت "از همون اول که دیدمتون فهمیدم هم شما و هم این خانوم از خانواده های متشخصی هستید ولی متاسفانه این حاجی هنوز توی جو اول انقلابه ببخشید تورو خدا اگه جسارتی شد! البته ما هم وظیفه ای داریم که متاسفانه گاهی اوقات هم اشتباهاتی پیش میاد و این ناگزیره و..." تعهدنامه ها رو هم پاره کرد و ریخت توی سطل آشغال و بدرقه مون کرد تا دم در پارک، "ولی یه خواهشی بکنم امیدوارم قبول کنید!!! سعی کنید دیگه توی این پارک با هم نیاید که بازم به خاطر رفتار حاجی شرمنده تون بشیم!!" من گه گیجه گرفته بودم! نه به شعور این! نه به حماقت اون!!!

این ماجرا تا مدتی باعث شد که خانوم دیگه با ما به گردش تشریف نیاورند و هر بار هم بیرونی می رفتیم کلی تذکر میداد که حواسمون باشه! خودمونیم منم کم نترسیده بودم ولی جواب های، هویه!!! اگه با یارو تند حرف نمی زدم پررو میشد و احتمالن کارمون به جاهای دیگه ای می کشید!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:19  توسط پاپتی  | 

خجسته زادروزمان گرامی باد!

در ساعت 20 و 30 دقیقه ی روز بیستم دیماه در بیمارستان آریا (سجاد کنونی) در کرمانشاه، سرسلسله ی پاپتیان، امیر مجردان، فخر عالم امکان، آشکارنده ی رازهای پنهان، در هم کوبنده ی هر ماکتی (=بت سابق!)، پاپتی بن پاپتی، جهان را به یمن حضورش مفتخر نمود.

هفت، هشت سال پیش نوزدهم دی شب، یعنی شبی که فرداش تولدم بود، شهرام و امیر (دو تا از دوستای خیلی خوبم) خونه ی ما بودند و داشتیم درس می خوندیم، نمی دونم یهو چم شد؟! که پیشنهاد دادم بچه ها من فردا تولدمه می خوام اولین طلوع خورشید سال جدید زندگیمو کنار دریا باشم و یه صفایی بکنیم کی پایه ست؟!؟!؟ شهرام و امیر هم که پایه همه چی هستند الا پایه دوربین، فقط از خدا می خواستند که یه طوری از زیر این درس خوندنه در برن بی هیچ فکری قبول کردن. قرار شد نفری بیست تومن برداریم و بریم شبو کنار دریا باشیم و صب هم برگردیم که برسیم بخونیم برا امتحان پس فردا! رفتن خونه شون و نیم ساعتی بعد برگشتن. تنها چیزایی هم که با خودمون بردیم، یه قلیون با مقادیر متنابهی معسل نعناع و یه دیوان حافظ که تقریبن همیشه با منه! و راهی شدیم به سمت چالوس. اما اون موقع شب هیچ اتوبوس و یا سواری ای نبود که بخوایم بریم، میدون آزادی یه سواری دربست کردیم تا اونجا 30 تومن! (یادش بخیر ارزونی بود!) و من دونگمو دادم و شهرام هم ده تومن دیگه شو داد! وسطای راه امیر گفت:" بچه ها یه چیزی بگم؟!؟!" " بنال!!!!" " من دونگمو نیاوردم، نداشتم خودم، از بابام هم نمی شد بگیرم آخه یه چند وقتیه قهریم با هم!!!" " خاک بر سرت!!!!!!!!!!!!!!! چیکار کنیم حالا!!؟ خب زودتر می گفتی!!! لااقل ما بیشتر ورمی داشتیم میاوردیم! یا اینکه نمی اومدیم!!! و ....." " آخه روم نشد!!!" " برو گم شو!! مگه ما تعارف داریم با هم!.... حالا چه غلطی بکنیم؟!؟!؟ پول کم میاریم ها!!!!!!!!" " نه!! فکرشو کردم! اگه فردا با اتوبوس برگردیم دیگه پول کم نمی آریم!!" " خدا کنه!!!! عیب نداره کاریه که شده کاریشم نمی شه کرد! حالا بریم ببینیم چی پیش میاد!!!"

حول و حوش 3 صب رسیدیم چالوس و یه راست رفتیم لب دریا! قلیونی چاقیدیم و سیگارکی آتیشیدیم و غزلکی خوندیم از دیوان خواجه و آتیشی روشن کردیم، که بارون گرفت حالا نبار کی ببار؟؟!؟!؟ ای دل غافل چیکار کنیم؟!؟! امیر پیشنهاد داد: "ببینید بچه ها اونطوری که من حساب کردم بلیت اتوبوس و کرایه ی تاکسی تا در خونه بیشتر از 6، 7 هزار تومن نمیشه، یعنی اینکه ما تقریبن 3 هزار تومن اضافه داریم و از اونجایی که گشنمونه من پیشنهاد می دم بریم یه جایی یه کله پزی گیر بیاریم و یه چیزی بخوریم فکر نکنم بیشتر از سه هزار تومن بشه؟!؟ از شر بارون هم در امانیم!" " کارد بخوره تو اون شیکمت! اگه بیشتر شد چیکار کنیم؟!! می مونیم همین جا ها!!! دیگه نمی تونیم برگردیم!!!" " نه!!! اون با من!! میریم هر کدوم یه بناگوش می خوریم! تهران بهترین جاش دیگه بناگوش بیشتر از هزار تومن نیست تازه اینجا شهرستانه و طبیعتن ارزونتره!!!" بالاخره بعد از کمی سر و کله زدن با هم قبول کردیم و راه افتادیم، همه جارو زیر و رو کردیم تا یه جایی رو پیدا کردیم! امیر رفت سفارش داد و با خوشحالی برگشت " بچه ها دیدید گفتم اینجا ارزونتره! ازش پرسیدم چنده؟!؟! گفت 2700 تومن!!!" کله پز سه بشقاب پر از بناگوش و زبون و مغز و پاچه و چشم و ... آورد گذاشت جلومون! ذوق زده شده بودیم! ای ول بابا شهرستان! چقدر خوبه ها؟!!! همه ی اینا 2700 تومن!!! اینو توی تهران 15 تومن هم نمی دن!!! بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید که فراوانی نعمته!!! غذا که تموم شد شهرام بقیه دونگشو (همه ی موجودی ما!!) ورداشت رفت حساب کنه!!! چشمتون روز بد نبینه!!! هر پرس 2700 تومن شده بود، به عبارتی ما دیگه نهصد تومن بیشتر نداشتیم!!!!!!!!! " خاک بر سرت امیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو که گفتی 2700 بیشتر نمی شه!!! دیگه گیر افتادیم!! چیکار کنیم؟!؟ هیچی دیگه!! راه افتادیم توی خیابونا زیر بارون و نزدیک بود بغضم بترکه!! خدا می دونه چه فکرایی که به ذهنمون نرسید؟!؟! " بریم در یکی از این ویلاها رو بزنیم یارو که اومد قضیه رو تعریف کنیم بش بگیم بمون پول بده برگردیم تهران، اونجا می ریزیم حسابش!" " برو گم شو من یکی دیگه با طناب تو تو چاه نمی رم!!!" " خب! چه بکنیم؟!؟!؟" همینطور در حال دعوا و بگو مگو بودیم و خیس خیس شده بودیم زیر بارون که رسیدیم به مسجد جامع چالوس!! نزدیک اذان صب بود!! بازم امیر پیشنهاد داد: "بریم تو هم گرممون می شه و خیس نمی شیم هم اینکه شاید از آخونده تونستیم یه پولی بگیریم و برگردیم!!!" ظاهرن تنها راه عملی ای بود که میشد انجام داد!! مث موشای آب کشیده رفتیم توی مسجد و یه گوشه ای چپیدیم. اذان که شد مردم یکی یکی اومدن و صف جماعتی تشکیل دادند و آخوند پیش نماز هم اومد.

- بچه ها نیگا کنید چه نورانیه!! این دیگه بخدا کمکمون می کنه!!

-آره بش می خوره آدم خوبی باشه! حتمن کمکمون می کنه!!

- خدا کنه ضایع نشیم!!

نماز که تموم شد واسادیم که همه برن و آقا هم تعقیبات نمازو بجا بیاره. قرار شد امیر باش حرف بزنه آخه خودش گند زده بود باید یه جوری هم جمعش می کرد!! رفتیم جلو، سلامی عرض کردیم و امیر هم شروع کرد. " تقبل الله حاج آقا! عرضی داشتیم!"" بفرمایید بنده در خدمتتونم!" " حاج آقا ما شب پیش چالوس اومدیم و متاسفانه به علت بی دقتی کیف پولمونو گم کردیم و الان هم برای رفتن به تهران مشکل داریم! حاج آقا التفاط دارید که ابن سبیل هستیم و بنا بر شارع مقدس از ذکات برای رجعت ابن سبیل به شهر خودش سهمی درنظر گرفته شده و الحمدلله هم چالوس شهر ذکات بده و اهل ایمانیه! خواستیم اگر التفاط بفرمایید و هزینه ی برگشت ما رو متقبل بشید ان شاالله تهران که برسیم جبران می کنیم و وجه را به حساب شما واریز می کنیم و....." امیر همینطور حرف میزد که حاج آقاهه قاط زد و شروع کرد به بدوبیراه گفتن "خیال کردید من خرم! اومدید حال و حول خودتونو کردید و بساط عرق و حشیش هم راه انداخته اید و فسق و فجور هم کردید و حالا هم میخواید منو بچاپید!! برید! برید! گم شید! من خودم روزی صد تا از شما رو درس می دم! می خواید سر من کلاه بذارید! برید تا ندادم بگیرندتون!!!!" عجب گهی خوردیم ها!!! بریم بابا! بریم همون دست به دامن شیطان و عمالش بشیم شاید یه کاری بکنن برامون!!!! از مسجد اومدیم بیرون و بازم سرگردان توی خیابونا!! دیگه دریا هم فاز نمی داد!! صب شده بود و مردم هم کم کم ریختن توی خیابونا! رفتیم ترمینال شاید یکی قبول کنه که مارو تا در خونه ببره و اونجا پولو حساب کنیم ولی به هر کی هم که می گفتیم پول نداریم اونجا حساب می کنیم زیر بار نمی رفت و خیال می کرد می خوایم ببریم و بلا ملایی سرش بیاریم!!! بازم امیر پیشنهاد داد که خودشو بزنه به مریضی و ما هم با راننده طی کنیم چون این مریضه به شرطی بت پول می دیم که مارو تا در خونه ببری وگرنه از پول خبری نیست!! خوشبختانه گرفت!!! ولی به قیمت 50 هزار تومن!!!! چاره ای نبود قبول کردیم و راه افتادیم!! چند ساعت بعد که رسیدیم من و شهرام دار و ندارمونو ریختیم رو داریه و پول رانندهه رو دادیم!!!!!!!!!! اینم از روز تولد ما!!! گبر هم به مصیبت ما دچار نشه الهی!!! (البته عهد بستیم این ماجرارو هیچ کجا تعریف نکنیم!! شما هم نشنیده بگیرید!!)

پ.ن.۱- عجب ها!!!!!!!!!!!!! یه بار خواستیم مث این خانوما سنمونو نگیم زمین و زمان بهم ریخت!!! آنچنان که روایان ثبت نموده اند پاپتی در عام الفیل تاریخ معاصر ایران یعنی ۱۳۵۹ در روزی بارانی و بمبارانی بدنیا آمد!!

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 15:10  توسط پاپتی  | 

جشن ولایت مولا علی ابن ابیطالب بر همه ی دوستداران حضرتش مبارک!

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

                                  به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

امیرالمومنین حیدر

خواستم پی نوشت تبریک بگم! ولی حیفم اومد! حتا اگه همه ی اینترنت هم از مولا بگن بازم کمه!

مولا یارتان!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:16  توسط پاپتی  | 

 

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه با صفایی

در شهر ما نیست جز دود ماشین

دلم گرفته از آن و از این

....

توروخدا هر کی بقیه شو حفظه بنویسه! بدجوری دلم هواشو کرده!!! به نظرتون میشه یکی از اون کتاب فارسی های اون موقع رو از جایی خرید؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:37  توسط پاپتی  | 

به مناسبت امتحانای دانشگاهها خوشمزه دیدم یکی از خاطرات امتحانای آن روزها رو بنویسم.

من اصلن حوصله ی آزمایشگاه رفتن و گزارش کار نوشتنو نداشتم مخصوصن آزمایشگاه فیزیک 2 که نه به درد دنیامون می خورد و نه به درد آخرتمون. کل ترم هر بار به یه بهانه ای دودر کردم این آزمایشگاه فیزیک 2 رو و هر جلسه خدا بیامرزه اموات همگروهی محترم را که گزارشات کار مفصلی می نوشتند و تقدیم حضرت استاد می کردند.

روز امتحان قرار هم بود که سه تا از گزارش آزمایش هایی رو که قبلن انجام داده ایم دوباره ببریم و تحویل بدیم اینبار مثلن دقیقتر و بهتر از اون گزارشایی که توی خود آزمایشگاه نوشته بودیم، منم که هیچوقت گزارشی ننوشته بودم که بخوام دقیقترشو تحویل بدم، همینجوری انگشت تو دماغ پا شدم رفتم سر آزمایشگاه. توی راهرو که داشتم می رفتم آزمایشگاه یه خانومی جلومو گرفت و گفت آقای پاپتی امتحان آزمایشگاه دارید؟! بسیار تعجب نمودیم!! که این خانوم یحتمل باید غیبگو باشد که هم ما را می شناسد و هم اینکه می داند امتحان آزمایشگاه داریم!!!!! بروز ندادیم البته!! جواب دادم آره چطور مگه؟!! و گفت هیچی میای تقلب کنیم؟!!؟ عرض کردیم والا شرمنده حقیر بار اولمه که می خوام محیط آزمایشگاهو ببینم چه برسه به اینکه بلد باشم و بخوام به شمام برسونم!! با جوابشان همچنان شاخهای روییده بر سرمان به ماننده ی دماغ پینوکیو بلندتر و بلندتر شد، جواب داد می دونم!! ولی من به شما می رسونم!! الله اکبر حالا هی شما بگید فردین مرده!! من که باورم نمی شه!!! ازش پرسیدم خب حالا که لطف دارید چقد خوندید؟؟! جواب داد:" هیچی!!!" یا من دارم خواب می بینم یا این یه چیزیش میشه؟!؟ " خب پس چطور می خواید به من برسونید؟؟! " هنوز کلام منعقد نشده بود( به قول یارو! گفتنی) که دکمه های مانتوشو باز کرد!!!!!!!!!!! خانوم زشته! نامحرمی گفتن چیزی گفتن!! ببند دکمه هارو!! ولی خوب که دقت کردم برشهای دقیق و منظمی از ورقه های کاغذ به لایه ی درونی مانتو چسبیده بودند که شرح کامل همه ی آزمایشها و جواب نهایی های دقیق همه شون بر آن اوراق ثبت شده بود!!! بسی خرکیفیدیم!!! بابا ایول!!! فرشته ی نجات خودش جلومون سبز شده بود!! کاشف بعمل آمد که خانوم از بچه های رشته ی دیگری است که از امتحان خودشان جا مانده اند و استاد موافقت کرده اند که با بچه های رشته ی ما امتحان بدهند! مهم نبود! مهم این بود که توی این واویلای امتحانا و وانفسایی که مث صحنه ی قیامت هیچکی به فکر هیچکی نیست یکی به فکر ما بود و از چشمه ی لطفشان ما را سیراب نمودند! علاوه بر آن تقلبها خانوم، چند تا گزارش آزمایشگاه اضافه هم داشتند که سخاوتمندانه در اختیار ما قرار دادند!! منو این همه خوشبختی محاله! محاله! قضا را که قرعه ی آزمایش ما و این خانوم هم یکی افتاد و ما حتا آن گزارشی را که آنجا باید می نگاشتیم از روی ایشان کپی کردیم!! خدا بدجوری حال داده بود!!! و به مدد لطف این خانوم ما آن آزمایشگاه را بیست شدیم و در عضو تحتانیمان سور و ساط یک مراسم مجلل عروسی را راه انداختیم!

البته داستان از این دست، در باب پاس نمودن سایر آزمایشگاه ها زیاد است که همیشه به مدد اناث دانشگاه ما این دروس را به بهترین شکلی پاس نمودیم!!(ان شا الله فرصتی پیش آید که باقی را بنگاریم!)

از حق نگذریم که در سایر دروس هم عجیب جزوه های خوش خط و دقیقی داشتند این اناث!!! خدایشان از بلایا بدور کناد!!! آمین رب العالمین!

پ.ن.۱- نچ نچ نچ!! شایعاتی پشت سر ما راه افتاده!! تکذیب می نماییم!!! پاپتی٬ از آنجایی که آی کیویی در حد دمپایی دارد و به دنیا به طرز کاملن ابلهانه ای خوشبینانه می نگرد لذا هیچ نوع پالسی (به قول دکی مانولو) را توان درک ندارد و همیشه پای لنگ ادراکشان از پیمودن طریق مخ زنی واداشته اندشان!!!

از دکتر مانولوی عزیز و سایر دوستان مجرب تقاضامند است یه دوره ی فشرده ی مخ زنی به صورت تضمینی (هزینه ش اصلن مهم نیست!!) برای این وامانده ی از قافله ی شور جوانی بگذارند!!!

راستی لقبی که دوستان مرا به آن مفتخر نموده اند "امیر مجردان" است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:0  توسط پاپتی  | 

یه اعتراف؛ من کرمانشاهی الاصلم.

نوروز که کرمانشاه رفته بودیم، دید و بازدید عید. یه روز یه تصادفی شده بود توی مسیر ما که راه رو بند آورده بودن و من پیاده شدم که ببینم اوضاع چطوریاس؟ یه وانتیه با یه پژویی تصادف کرده بودند که دست بر قضا پژوییه مقصر بود ولی راننده ش یه آدم گنده ی پر هیاهو بود و راننده ی وانت یه معتاد کم سر و صدا. راننده ی پژو از سکوت و بی سر و زبانی راننده وانتیه سو استفاده کرده بود و هی بد و بیراه نثار اموات راننده وانتیه می کرد، اونم هیچی نمی گفت، تا اینکه افسر اومد. پژوییه هی داد و بیداد می کرد که این زده ماشین نازنین منو خراب کرده، بگیرید الش کنید بلش کنید و از این حرفا، وسطای داد و بیدادش افسر گفتش که خب گواهینامه هاتونو بدید که بررسی کنم که راننده وانتیه بالاخره به حرف اومد که آخه جناب سروان گواهینامه چرا؟! بی خیال شید اشکال نداره من از حق خودم می گذرم و ... یاروی پژویی انگار آتو دستش افتاده باشه که اوهوم طرف گواهینامه هم نداره و میشه اینطوری وانتیه رو مقصر کنه، سریع گواهینامه شو درآورد و انداخت روی ماشینو گفت جناب سروان این گواهینامه ی من ازش بخواید گواهینامه شو بده شرط می بندم گواهینامه هم نداره مرتیکه ی مفنگی! همینطوری نشسته پشت فرمان و می زنه ماشین مردمو له می کنه. هی این داد و هوار می کرد که گواهینامه نداره و هی راننده وانتیه هم خواهش می کرد که جناب سروان از خیر گواهینامه بگذرید. تا اینکه دیگه تقریبن برا همه مسجل شده بود که آره طرف گواهینامه نداره و پژوییه هم لبخند رضایتی گوشه ی لباش نشسته بود و احساس می کرد که یک تنه توی عملیات کربلای 5 پیروز شده که راننده وانتی مجبور شد که گواهینامه ی پایه یکشو بزنه رو گواهینامه ی پژوییه و گفت: " سورت پَت!!!*"

*- سورت پت: هر گاه در بازی چاربرگ(11) با گرفتن یه سور از طرف مقابل، سور همان بازی را که قبلتر گرفته باطل کنند گیرنده ی سور به طرف مقابل گوید: "سورت پت!!" با تشکر از مرحوم علی اکبر دهخدا

لکن در مورد پست پیش هم باید عرض کنم خدمت همه ی کسانی که شکم خودشان را صابون زده اند که پاپتی همچنان استوار و پابرجا مانده است وسوسه های ابوی در ایشان اثر نمی نماید که این توطئه ها هشت سالی هست که گریبان گیر پاپتی است و هر بار هم به ترفندی در رفته ایم از زیرش!!!!!!

در مورد قالب هم که ما خواستیم یک تنوعی بدهیم و رنگ و رویی به بلاگمان بدهیم ولی از انجایی که ما اگر لب دریا هم برویم خواهد خشکید وقتی خواستیم دینامیک لینک لیست داشته باشیم قالبمان هم قالب تهی کرد و پرید و بهتر آن دیدیم که از همین قالب استاندارد استفاده کنیم!!!!

پ.ن.۱- جناب دکتر مانولو یک آزمونی براه انداخته اند٬ شاهکار!!! حتمن بروید و در این آزمون شرکت کنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 17:13  توسط پاپتی  | 

پریشب ابوی امر فرمودند فردا را به دفترشان برویم کار مهمی دارند. معمولن پیش میاد گاهی من برم دفترشون. دیروز صبح به هزار مکافات جیم زدیم از شرکت و رفتیم دفتر حاج بابا. رفتم تو و ابوی دستور دادند به خانوم منشی که جلسه دارند کسی مزاحم نشود، فقط به خانوم ... بگویید بیاید گزارش ... را هم بیاورد توضیح بدهد. ابوی خیلی تحویل گرفتند و خودشان پذیرایی کردند از ما و چند تایی هم سوال پرسیدن درباره ی کامپیوتر و ...، بسیار ما را عجب آمد، چند دقیقه ای که گذشت خانوم ... تشریف آوردند و با کمال دقت شروع کردند به توضیح دادن گزارششان و رفتند. همین که خانوم پاشونو گذاشتند بیرون ابوی رو کرد به ما گفت: "چطور بود؟" عرض کردیم: "کارمند خوب و منظبطی بود و در کار خود هم بسیار خبره!" که ابوی نه گذاشت نه برداشت و گفت: " نه خره!!! از اون لحاظ نمی گم که!! بر و روش چطور بود؟!!!" ما رو می گی: " استغفرالله ابوی این چه حرفیه؟!!" البته خودمانیم بد بر و رویی هم نداشتند ها!!! ابوی فرمودند: " ببین پاپتی جان! شما دیگه به سنی رسیدی که باید سنت پیغمبرو بجا بیاری و هر لحظه هم که کوتاهی کنی گناه داره و تازه منم مسوولم اگه زودتر برات شرایطو فراهم نکنم، منم گناهکارم! ببین پسر عزیزم! این خانوم یکی از بهترین کارمندای منه که هم با اخلاقه و هم از خانواده ی خوبیه و هم اینکه دیدی ماشاالله از نظر جمال ظاهری هم چیزی کم نداره! به نظر من اگه یه کم واقعی تر به زندگی نگاه کنی و زودتر ازدواج کنی دنیا و آخرت خودتو نجات دادی و ......." حاج بابا چیزی در حدود دو ساعت و نیم مخ بنده را در محسنات ازدواج کار گرفتند و بنده را هم از کار و زندگی انداختند.

والا نمی دونم اینا چه اصراری دارند زودتر منو بدبختم کنن؟!!!!

البته مستحضر هستید که پاپتی بیدی نیست که با این بادها بلرزد!!

پ.ن.۱- سال نو میلادی مبارک

پ.ن.۲- پاپتی به شدت عزمی راسخ دارند که وسوسه ی ازدواج را از سر بیرون کنند! بابا ما هنوز دهنمون بو شیر میده!!

پ.ن.۳- جوجو جان خدایی یه کم بجنب ما همینطور لینکامون رو هواست!! چند تایی می خوایم اضافه کنیم راه نمی ده!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن.۴- خبر فوری:

به خبری که هم اکنون (ساعت ۲ بامداد روز دوشنبه) به دستم رسید توجه کنید . با تشکر از الهام

در اجراي آيين‌نامه‌ي ساماندهي پايگاه‌هاي اطلاع رساني مصوب 5 آذر ماه 85 هيات وزيران به اطلاع كليه دارندگان پايگاه‌هاي اطلاع رساني، وبسايت‌ها، وبلاگ‌ها مي‌رساند كه از روز دوشنبه 11 دي 1385 با مراجعه به نشاني‌هاي اينترنتي www.samandehi.ir و www.Samandehi.com مي‌توانند نسبت به ثبت الكترونيكي پايگاه خود اقدام كنند.
گفتنی است بر اساس آیین نامه سایت ها و وبلاگ های اینترنتی پایگاه هایی که در موعد مقرر اقدام به ثبت سایت نکنند مسدود خواهند شد.<+>

خداییش جدیه؟؟؟؟؟!!!! میشه دودرش کرد؟؟!!؟؟ 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 17:26  توسط پاپتی  | 

الهام یه آدرسی داد که هر وقت آپیدم پینگ کنم که دوستان دیگر هم خبردار شوند و ما هم از سر کنجکاوی رفتیم و عضو بلاگرد شدیم که لینکهای بلاگمان را در انجا بنگاریم و از امکاناتش استفاده کنیم ولی متاسفانه کدی را که بازخورد به ما می دهد نمی دانیم کجای کدهای قالب خود بچپانیم! البته بسیار در این قسمت ویرایش قالب در کدهای لینکها امتحان کردیم ولی نشد!!!!!!!!!!! از دوستان و متخصصین محترم عاجزانه استدعا دارم که این وامانده ی بلاگی را راهنمایی کنید!!!!!!!!!!!

اشکم دراومد اعتماد به نفسمو از دست دادم. یعنی اونقدر خنگم؟؟؟؟؟؟؟!

 

پ.ن. ۱- الحمدلله این مشکل قراره با دستان توانای متخصصین داخلی (جوجو) احتمالن تا فردا بعد از ظهر برطرف بشه و ما شاهد یک لیست پیوندهای کاملن دینامیک و پویا باشیم در این بلاگ.  ان شا ا...

پ.ن.۲- عید قزبان هم مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 16:55  توسط پاپتی  | 

1- یه رفیق فابریک ما داریم از بازیگران مشهور سینما و تئاتر ایران. یه بیست سالی از من بزرگتره، روح تقی ظهوری انگار تو تن این حلول کرده، به شدت دیوونه ی (روم به دیوار!) باسن خانوماست، هر وقت هوس می کنیم یه قدمی بزنیم توی خیابونا با این، آبرو و حیثیت ما رو می بره هر چی هم بش تذکر می دیم، دس بردار مردم می شناسن تورو ضایع می شیم ها!!! گوشش بدهکار نیست که نیست! حالا خوبه خودش زن و بچه هم داره ها!

اونروز از تئاتر شهر بیرون زدیم و هوس کردیم تا میدون ولیعصر قدمی بزنیم و گپی بزنیم درباره ی یه موضوعی، که بازم این شروع کرد حالا هر چی هم التماس می کنیم که خدایی آبروریزی نکن نمی فهمه که!!! حالا تو هی بگو! اگه فهمید؟! یه دختره از اون دخترا جلوتر از ما داشتش می رفت، آقا هم گیر داده بود به جوارح این خانوم و آب لب و لوچه ش راه افتاده بود و هی می گفت: "وای پاپتی نیگا چه ظرافتی؟! نه تورو خدا نیگا نیگا عجب انحنایی! میکل آنژ گه خورده باشه بتونه این انحنا رو دربیاره!!! وای تورو خدا! اون موج خفیف لرزشو نیگا چطور پخش می شه روی این گنبد خوش نقش ....." همینطور می گفت و می گفت، که رسیدیم نزدیک دختره، این که همیجور فکش کار می کرد و با دستاش گنبد باسن خانومه رو شبیه سازی کرده بود و ادا در می آورد، یهو دختره برگشت، :" ا ِ ِ ِ ... شما؟!!! ... استاد!!!" وای که ضایع شدیم!! من که از کنارشون رد شدم و سوت می زدم، این با من نیست!!!!!! دختره شاگردش بود توی دانشکده!

 

2- راستی یه سوالی: این خانومایی که سینه شونو باز میذارند و شلوار آستین کوتاه می پوشند، سردشون نمیشه تو این سوز و سرما؟؟!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:31  توسط پاپتی  | 

1- اون موقع که توی کیش بودم ، برا شام وناهار معمولن هر روز می رفتم یه رستوران خاص، گارسون اونجا یه آقایی بود به اسم محمد علی. این محمد علی افغانی بود و بچه ی بلخ. محمد علی توی افغانستان دبیر ادبیات بوده بود( حال کردید صرف فعلو!!!!) حالا اینجا داشت گارسونی می کرد، انصافن هم دست به شعرش خوب بود طوریکه غیر از اینکه خودش شعر می گفت، از هر شاعری هم که به فکرتون برسه یه عالمه شعر حفظ بود، فکر کنم حتا از حنظله ی بادغیسی هم چیزی حفظ بود! به خاطر همین باش عیاق شده بودم و گاهی هم می اومد خونه ی بهم ریخته ی منو و هم دستی سر و روش می کشید و چیزی بش می دادم، شبا هم که می رفتم شنا بش می گفتمن بام بیاد که اگه خدای نکرده وسط آب عضلاتم گرفت یکی باشه بکشه بیرون ما رو از آب.

یه روز گفت که از اینایی که از دوبی میان برا چنج ویزا دوستایی پیدا کرده اجازه هست شب با خودش بیاردشون شنا؟!! گفتم اجازه چرا؟ دریا که مال من نیست، اونام بیان، تازه خوبه رفیق پیدا می کنیم.

شب که اومد دو نفر هم با خودش آورده بود، یکیشون تاجیک بود و بچه ی بخارا و اون یکی هم ترکمنستانی بود و بچه ی خجند. هر دو فارسی حرف می زدند، البته با لهجه ی خودشون، خجندیه چون زبان رسمی کشورش فارسی نبود خیلی به فارسی مسلط نبود می گفت خجندیها همه فارس زبانند ولی به خاطر زبان رسمی ترکمنی و قبل تر هم که روسی کمتر از فارسی استفاده می کنند توی روابطشون.

این آقای خجندی خیال می کرد ایرانی ها خجندو نمی شناسند به خاطر همین برگشت از من پرسید:" شما تا حال نام خجند شنیده استی؟!" منم که سرم درد می کنه برا ادبیات و تاریخ ادبیات شروع کردم به توضیح دادن که "(خُ ) یه پیشوند فارسیه به معنای خوبی و جند و کند و قند پسوندیه به معنای سرزمین و شهر که در انگلیسی هم به صورت "لند" به کار برده میشه و خجند شهری بوده آبادان در زمان سامانیان و ..." و پشت بندشم برا اینکه تیر آخرو زده باشم چند بیتی هم از کمال خجندی خوندم و بیتی هم که حافظ از کمال تضمین کرده قرائت فرمودیم و یاروی خجندی همچنان هاج و واج مونده بود که حالا همه ی اینا که گفتی بجا کمالو دیگه چطور می شناسی؟ براش توضیح دادم که یارو! شما فارسی و کمال هم یه شاعر فارسی گو بوده و توی تاریخ ادبیات فارسی بالاخره جایگاهی داره برا خودشو چه می دونم از این کوفت و زهر مارا!

بخاراییه دیگه ترسید بپرسه بخارا رو می شناسم یا نه؟! ترسید به خال هندوی اون دختره که صبحش توی پردیس 2 دیده بودم ببخشمش!!

جاتون خالی تا صبح درباره ی فارسی و ایران و ایران زمین گپیدیم! خیلی با حال بود چهار نفر بودیم از چهار شهر تاریخی و ادبی ایران زمین که حالا هر کدوم از این شهرها توی یه کشور قرار داشتند! آخ! که چقدر دلشان می خواست دوباره به ایران بپیوندند و دوباره ایران بزرگ تشکیل بشه و آی! که چقدر دلم می خواست باز ایران کورش بزرگ به وجود بیاد!

کورش آسوده نخواب که کشورت بعد از تو افتاده دست اجنبی! تازه این کوچولو هم که ازش مونده غیر از مدیران بی کفایت و بی اصل و نسب هر روز هم توی دنیا یه جوری تحریمش می کنن! کشوریو که خودش خراج بگیر بیست و پنج کشور دیگه بوده!

2- آخ اخ! من باز قرصامو نشسته خوردم و خواب به چشمام نمی آد، الان هم که ساعت تقریبن 3:30 صبحه و من هنوز خوابم نمی اد!!

پ.ن.۱- گفتم که دیشب نتونستم بخوابم! جاتون خالی امروز صبح یه سمیناری دعوت بودیم یه روزه و دست بر قضا قرار بود منم توش کمی زرت و پرت کنم و حوصله ی مردمو سر ببرم! از اول سمینار تا آخرش من لمیده بودم توی صندلی و آی چرت می زدم!!! یهو وسطای چرت بودم که دیدم اسمو منو دارن می خونن! چرتمون که پرید! رفتیم پشت تریبون چشمتون روز بد نبینه ما که از اولش نمی دونستیم چی می خوایم بگیم برا خلایق حالا فکر کن تازه از چرت هم پریده باشی چی می شه؟!!!!!!!!!!! چند جمله ای گفتم و پریدم پایین از سن و د ِ دررو!! از سالن زدم بیرون و خودمو با مکافات رسوندم شرکت و در اتاقو از پشت بستم و تخت تا ساعت ۴ خوابیدم!! آی حال داد! آی حال داد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 2:41  توسط پاپتی  | 

1- امید جان ز سفر باز آمد

شکر دهانم ز سفر باز آمد

عزیز آن که بی خبر

به ناگهان رود سفر

چو ندارد دیگر دلبندی

به لبش ننشیند لبخندی

چو غنچه ی سپیده دم

شکفته شد لبم ز هم

چو شنیدم یارم باز آمد

ز سفر غمخوارم باز آمد

همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر

ناگهان نگار من چنان مه نو آمد از سفر

من هم پس از آن دوری

بعد از غم مهجوری

یک شاخه ی گل بردم به برش

دیدم که نگار من

سر خوش ز کنار من

بگذشت و به بر یار دگرش

وای از آن گلی که دست من بود

خموش و یک جهان سخن بود

گل که شهره شد به بی وفایی

ز دیدن چنین جدایی

ز غصه پاره پیرهن بود

اومد ولی با شوهرش! آی.......... آخ که بد خورد تو پوزم!

خب!... اینه دیگه! ... رسم روزگاره!... گفته بودم که دیگه می دونم مال من نیست! ... چیکار کنم؟... رفته دیگه!... کاری هم از من ساخته نیست!... خیالی نیست... این نیز بگذرد...

2- بی خیال بابا! بریم سراغ همون خاطره نگاریمون انگاری بهتره؟!

یه پسر عمویی دارم شش سالشه پسر همون عموی موصوف چند پست قبل تر! مامانش برخلاف عموجان اهل دین و ایمانه!

مامانش می گفت رفته بودیم یکی از این مراسمات مذهبی (چه می دونم یکی از سفره های مذهبی که زنا الکی می گیرن و از اول تا آخرش هم جد و اجداد شوهراشونو می شمرن!) می گفت رفته بودیم این سفرهه و امین هم بام بود، توی مهمونا یه دختره ی محجبه ای بود که خیلی ازش خوشم اومد و زیر نظر گرفتمش که ببینم بدرد داداشم می خوره که بریم خواستگاریش. همین طور که حواسم به دختره بود که یه چیزایی ازش دستم بیاد، یهو از امین پرسیدم:"امین جان! ببین این دختره خوبه زن دایی جونی بشه؟!" امین جواب داد:" نه مامان! اون دختره بغل دستیش بهتره! با تعجب گفتم: " آخه مادر جون ببین چقد بدحجابه؟! ببین مینی ژوب پوشیده و تاپ تنشه! ببین چقد سبکه؟! همه ش از اول مجلس داره میگه و می خنده! واه واه نیگا چه آرایشی هم کرده؟! دختر خوب نیست تو این سن و سال آرایش کنه! نه! مامان جون! این برا دایی خوب نیست!" می گفت امین آب دهنشو قورت داد و گفت: " ولی ارزششو داره!"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 22:7  توسط پاپتی  | 

امروز نازنینم بعد از مدتها تماس گرفت و گفت که اومده ایران، دیگه نفهمیدم چی گفت و چی گفتم، فقط قرار گذاشتم فردا ببینمش، به همین مناسبت خودم را هفت هشت ساعتی به آهنگهای زیبای ابی مهمان کردم خیلی وقت بود که درست درمون ابی گوش نداده بودم یعنی از وقتی که او رفته بود وای چه شوری دارد این آهنگها، همه ی شادی روزهای زیبای بودنش را دوباره در تک تک سلولهایم تزریق کرد و همه ی غمهای دوری اش را،واقعا تو این روزاهای بی کسی بهترین هدیه ای که می شد به من داد آمدن او بود.

تو این روزای بی کسی اگه به دادم نرسی
یه روز می آی که دیر شده نمونده از من نفسی

خدایا چقدر خوشحالم.... خدایا
هنوز ابی دارد می خواند صدایش تمام فضای اتاقم را فرا گرفته و شوق دیدن دوباره ی معشوق تمام وجودم.

اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم می آرم

نمی دانم وقتی که ببینمش چه حالی خواهم داشت خدا کند دلم آبرویم را نبرد

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های،نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
لحظه ی دیدار نزدیک است

همه ی آنچه که دارم به پایش(من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود/ سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست)

*
ببین ای بانوی شرقی ای مث گریه صمیمی
همه هر چی دارم اینجاس تو این خورجین قدیمی
*
خورجینی که حتی تو خواب از تنم جدا نمی شه
مث اسم و سرنوشتم دنبالم بوده همیشه
*
بانو بانو بانوی شرقی ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو خورجین قلب این عاشق
*
خورجینم اگه قدیمی اگه بی رنگه و پاره
برای تو اگه حتی ارزش بردن نداره
*
واسه من بود و نبوده هر چی که دارم همینه
خورجینی که قلب این عاشق ترین مرد زمینه

وای خدای من، ممنونم! ممنون!

راستی کریسمس هم مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:9  توسط پاپتی  | 

انگاری یه بازی راه افتاده توی این بلاگها این روزا؟! راستش خوشمان آمد!! دکتر مانولو  (همینجا پیشنهادش بدم که پایین یه نفر بیشتر بتونم بگم) هم ما را دعوت نمودند ولی ما خودمان نزده می رقصیم!

اما اعترافات یک پاپتی:

1- با آنکه بسیاری از خراب کاریهای جمع همسالان فامیل در دوران خردسالیمان توسط این جانب برنامه ریزی می شد ولی هنوز هم که هنوز است همه ی فامیل یک پسر نمونه را که بخواهند مثال بزنند از حقیر یاد می کنند! از اینرو همیشه هم در جمع همسالان بسیار شرمنده ام!

2- همیشه با همه خیلی رسمی حرف زده ام، با جمله بندی و واژگان رسمی، ولی همیشه دوست داشته ام خودمانی و کوچه بازاری حرف بزنم!

3- همیشه شاگرد اول بوده ام و رتبه ی کنکورم هم خیلی خوب بود و بهترین رشته را خوانده ام ولی همیشه از درس و مدرسه و از رشته ام بدم می آمد! به خاطر همین یک دو سالی بعد از فارغ التحصیلی رفتم دنبال علاقه ام!

4- با اینکه معمولن سربزیر راه می روم ولی هیچ جزیی از بدن اناثی که از چند کلیومتری من می گذرند از چشمم مخفی نمی ماند!

5- دو سال و نیم با بنده ی خدایی از جنس نرم تنان دوست بودم که متنفر بودم ازش ولی هیچوقت نفهمید!

و اما پیشنهادها:

آلما خانم، نسرین اسکای، سیر و سلوک، شاید، جوجو

البته قواعد این بازی فقط پنج اعتراف و پنج پیشنهاد است ورنه ما در پیشنهادها دوست داشتیم همه ی دوستانی را که پیوندهایشان در این بلاگ هست را پیشنهاد بدهیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:4  توسط پاپتی  | 

یه برادری داره این شوهر عمه ی ما از این جنگ رفته ها و عاشقان سینه چاک ولایت و ذوب در اینا. البته بنده ی خدا دکترای زبان هم داره و یه جورایی میشه گفت خیلی هم با سواده، ولی خیلی پاپتی تر از من، بنده ی خدا اصلن توی این دنیا نیست، هنوز فکر می کنه دوره ی جنگه و همه هم مثل خودش عاشق این جنگولک بازیا اند. خلاصه، خیلی شوت می زنه. اون وقتا که جوون تر بود و بیست و هفت، هشت سالش بود توی همون هاگیرواگیر جنگ این زد و عاشق یه دختره از همسایه های ما شد (آخه چند باری که اومده بود خونه ی ما این بنده ی خدا رو هم تو خونه ی ما دیده بود) آقا! داستانی داشت این عاشقیت! بدجوری این عشق داشت جوون انقلابی فامیل ما رو از پا درمی آورد.

من یه عمویی دارم هم سن وسال همین جوان پرشور (این عموی ما یک، دو سالی از عموی مذکور در چند پست قبل بزرگتره) جناب عمو در همان دوران تجرد و جوانی با بیش از 90 درصد دخترانی که در طول عمر مبارکشان دیده اند دوست بودند و روابط عشقولانه برقرار کرده بودند و بسیار هم در امر خطیر روم به دیوار! خانوم بازی مهارت دارند! حتا الان که دیگه میشه گفت سن و سالی ازشون گذشته و زن و بچه هم دارند!

القصه این جوان عاشق داستان ما بعد از رنجهای بسیاری که کشیده بودند در فراق یار، نشسته بودند و دوگوله ی محترم را کار انداخته بودند و نامه ای جهت ابراز عشق خدمت بانو مخدره معشوقه نوشته بودند، البته فکر این جایش را نکرده بودند که چطور این نامه را به بانو علیا حضرت برسانند، لذا اینجا بود که عموی ناقلای ما به فریادش رسیده بود و پیشنهاد داده بود که نامه را به عمو جان بسپارند ایشان هم در اسرع وقت به وسیله ی یکی از گرل فرندهایشان نامه را به دست معشوقه بانو خواهند رساند. پیشنهاد کارساز افتاده بود و جوان عاشق نامه را سپرده بودند به عموخان.

از آنجایی که عموی ما کمی تا قسمتی کنجکاو می باشند، پس از اخذ نامه از آن جوان، شیطان توی جلدشان می رود که ببینند متن نامه چیست؟!

و اما متن نامه ی عاشقانه:

"بسم رب شهدا و الصدیقین

خواهر مومنه سر کار علیه خانم ... دامت ظلها

آنروز که در منزل ... سهوا نگاهم به چهره ی نورانی شما افتاد و در ضمیر خود احساس تمایل کردم نسبت به شما، گمان بردم که این نگاه تیری بود از جانب شیطان ولی پس از تحقیق و بررسی و استخاره فهمیدم نوری بوده از جانب رحمان...."

چون ماجرا مال خیلی وقت پیش است خیلی آن متن یادم نمی آید و صد البته کمی هم در آن تحریف کرده ام و کلیت ماجرا یک چیزی بود دقیقن شبیه همین.

لابد حدس زدید که ان نامه الان باید کجا باشد؟ بله! درست حدس زدید! توی آرشیو و خرت و پرت های دوران جوانی عموجان!

در مورد یک، دو پست قبلی شبهاتی پیش آمده بود، خواستم از همین تریبون با صدای بلند اعلام کنم: "کور شوم اگر دروغ گفته باشم."، همه ی اینها لکن سندیت دارد و اسناد نیز موجود است.

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 23:28  توسط پاپتی  |