اواخر دبستان توی محله ی قدیمیمون یکی از دوستای قدیمی بابام که صیغه ی برادری هم خونده بودند با هم، با خانواده ش اومدند و همسایه ی ما شدند، رابطه ی ما خیلی خوب بود و هرشب بساط شب نشینی و جدل های علمی بابام و اون براه بود و برا ما بچه ها هم فرصتی بود بسیار مغتنم که هر خرابکاری ای که می خوایم بکنیم. این دوست بابام یه دختر داشت به سن من به اسم لیلا. من و لیلا خیلی دمخور شده بودیم و تکپر هم، همیشه هم تکالیفشو با کمک من تموم می کرد و خوشنویسی ها و نقاشی های مدرسشو من براش انجام می دادم.
چند سالی به همین روند گذشت و ما کم کمک بزرگتر شدیم و سوم راهنمایی بودیم که فهمیدم لیلا با دو تا از پسرای محل دوست شده و باشون ددر میره و ...، یهو یه صدایی درونی به من نهیب زد که "بیچاره اگه قراره که کسی ازش بهره مند بشه تو که مقدم تری!!!!" دیدم این صداهه همچینم بد نمی گه ها!؟!! خب من چند سالی بود که می شناختمش و کلی تکلیفاشو انجام داده بودم و خیلی کارای دیگه هم براش انجام داده بودم و تازه شم باباش رفیق فاب بابامه و من بش نزدیکترم!! البته اون وقتا ما تازه فهمیده بودیم که ای دل غافل پسر و دختر یه تفاوتای کوچولوی جسمی هم با هم دارند و میشه با این تفاوتا کارایی کرد!!! و از اونجایی که کالیبرمان بسیار بالاست!!! دم دست ترین دخترو انتخاب کردیم برا آزمایش اعتماد بنفس مخ زنی!! و از طرف دیگه بسیار هم به بعضی نقاطمان زور می آمد که خر حمالیشو من بکنم عشق و حالشو یکی دیگه!!!! این شد که تصمیم به از میدان بدر کردن رقبا کردیم!!!
اولین راه موعظه و نصیحت خود لیلا بود. یه بار که اومده بود خونه ی ما که تکلیف ریاضیاشو حل کنم و بش درس بدم، فرصت غنیمت شمردم و شروع کردم به موعظه کردن، "ببین لیلا جان تو بابات مرد محترمیه و می ترسم با این کارات آبروی اون بنده ی خدا رو هم ببری! این کارا برا کساییه که اصل و نسب درست حسابی ندارند و کمبود محبت دارند و ماشاالله تو که خانومی و کمبود محبت نداری و خانواده ی خوبی داری و ....." "آخه من می خوام برم پارک! سینما! این ور اون ور!!! ولی بابام منو هیچ کجا نمی بره و ...." "خب تو اگه می خوای پارک و سینما و .. بری نباید که خودتو بی عفت کنی!! حالا بابات نمی بردت چه می دونم! مثلن با یه کسی برو که آشنا باشه و نخواد ازت سوء استفاده کنه و ..." " مثلن؟؟!؟" "خب مثلن من!!!!" (خباثتو حال کردید!؟!؟!؟!) خلاصه لیلا قبول کرد از اون به بعد اگر جایی هوس کرد بره با من بره!!!!(منو این همه خوشبختی محاله، محاله)
چند روز بعدش اومد در خونه و گفت "پاپتی با یکی از دوستا قرار گذاشتیم بریم سینما و اونم قراره با دوست پسرش بیاد و تو که نمی خوای من با یه پسره ی غریبه برم سینما؟؟!؟؟!!؟ با من میای؟" گر بر این مژده جان فشانم رواست!!! به دو سوت آماده شدم و رفتیم سینما!!! (خدایی!! فکرای بد نکنید!! آخه دو تا بچه ی 14-15 ساله چی می فهمن جز چند تا حرف عشقولانه!!!)
همچنان ما به خبال خودمان فکر کرده بودیم که قاپ طرفو دزدیدیم و دیگه اونم دور اون دو تا پسره رو خط کشیده و بی خیالشون شده و پا بند عشق افلاطونی ما شده!!!! زهی خیال باطل!!!!
یه شب که داشتم بر می گشتم خونه، دم در با یه صحنه ای برخورد کردم که نگوووووووو!!! به به!! چشمم روشن!! لیلا خانم با یکی از اون پسرا توی تاریکی دم در خونه شون در حال بوسه گرفتن از هم بودن!! اونم با چه حرارت و چه مهارتی!!!! ای بابا! پاپتی! بازم که رو دس خوردی؟!؟!؟
متوجه من نشدند!! جلو رفتم و یه نگاهی به لیلا کردم و یه تف همچی پر مایه انداختم رو زمین و تا خواست توجیه کنه رومو برگردوندم و چپیدم تو خونه!! (تریپ فیلمفارسیو حال کردید؟!؟!؟!)
تو خونه خیلی حالم گرفته شده بود و دمق بودم و هیچی نمی گفتم که دیگه مامانم شاکی شد "چته پسر؟! کفرمونو بالا آوردی؟!؟!؟ از سر شب تا حالا!!" "هیچی" یهو یه فکر شیطانی به ذهنم رسید!!!! و چشمام برق خباثت زد!!! "راستش داشتم میومدم، دم در لیلا با اون پسره محمد که چند تا کوچه بالاتر میشینن داشتن همدیگه رو بوس می کردن و من رفتم جلو که نذارم لیلا از این کارا بکنه که این پسره ی قلچماق پرید و چند تا مشت و لگد زد به من!!" این حرف همانا و آتیش گرفتن مامی هم همانا!!! "حالا کار به جایی رسیده که فاسقای این دختره ی روسپی پسر منو می زنن!!! آی!!! حاجی!!! بدو که پاپتیتو کشتن!!!" حاج بابا هم کانهو وثوقی تو فیلم قیصر پا شد به خونخواهی فرمونش!!!! رفتیم در خونه ی لیلا!!! حاج بابا یه دوتا کشیده ی آبدار نثار لیلا کرد و با بابای لیلا راهی در خونه ی پسره شدند و رفتن تو خونه پسره و تا می خورد زدندش!! آی دلم خنک شد! آی دلم خنک شد!!! طفلک بابای پسره هم این وسط می پرسید "حاجی حالا چرا می زنی؟!؟ لااقل بگو چرا؟ من خودم میدمش سرشو ببر! شما بزرگ محله اید!!" بابا هم گفتش چی شده! بابای پسره نامردی نکرد رفت و یه چاقو آورد و داد دست بابام که "ببر سرشو توروخدا من زندگی ندارم از دست این پسر، بخدا همیشه همین دعواهارو داریم با خانواده ی دخترای مردم!!" بابا حالا کوتاه اومده بود اون کوتاه نمیومد!! خلاصه اون شب با ممنوع الخروج شدن لیلا غیر از برا مدرسه و تبعید شدن پسره به خونه ی عموش توی قم ماجرا تموم شد!!!
لیلا هم تا دیپلمشو گرفت باباش شوهرش داد و فرستادش اصفهان!!! و من موندم و حوضم!!!
ولی خدایی نمی خواستم اینطور الم شنگه ای بشه!! ولی خب! مستحضر هستید که در آن دوران جهالت نوجوانی آدم چه کارهایی که نمی کند؟؟!؟!