تبليغاتX
پاپتی

1- من یه وامی گرفته بودم از یه بانکی، چند قسطی هم عقب افتاده بود، امروز گوش شیطان کر، پول یکی از پروژه های خیلی قدیمی رو پرداخت کردند به ما و خواستم که با این پول هم قسطهای عقب افتاده رو بدم و هم اینکه مابقی وامو تسویه کنم که دیگه قسطی نداشته باشم. خوش خوشان و سر مست راه افتادم رفتم بانک، آقای صندوقدار شروع کردند به محاسبه و گفتند که دویست و شصت و هفت هزار و پونصد تومن جریمه ی دیر کرد قسطهای عقب افتاده می شه، ما رو می گی؟؟!!؟!؟ "چه خبره؟؟!!؟!؟ سر گردنه ست مگه؟!؟!؟ اگه نزول گرفته بودم که کمتر می شد" داد و هوار و بگیر و ببند، قشقرقی راه افتاد توی بانک، رییس بانک اومد و پرینت قسطهای پرداختی رو از صندوقدار گرفت و منو آروم کرد و کشید یه طرفی و نشست به حساب کردن و گفت "جریمه ی دیرکرد شما دقیقن میشه بیست و یک هزار تومن." بازم قاطی کردم "بابا شماها دیگه کی هستید؟؟! چرا باید تفاوت حساب کردن یه چیز معلوم توی یه بانک بشه تقریبن دویست و پنجاه هزار تومن؟!؟! حالا فرض کنید من جیکم در نمیومد و همون مبلغ اولی رو می دادم این پول به جیب کی می رفت؟!؟!؟ چرا نباید این خرابشده حساب کتاب داشته باشه؟!؟!؟ برید بمیرید با این سیستمتون....." البته دیدم اگه بیشتر داد و هوار کنم شاید برگردن به همون حرف اولشون، پس بنابراین پولو پرداخت کردم و زودی از بانک زدم بیرون... ولی... بیابید پرتقال فروش را!! به نظر شما چند نفر بدون هیچ اعتراضی هر رقمی که گفته بشه پرداخت می کنن در روز؟؟!؟ چه درآمدی!!!!!!!!!...

2- فردا روز جشن سپندارمذگان است (همون ولنتاین ایرانی). این روزو به همه ی عشاق تبریک می گم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:40  توسط پاپتی  | 

ایده های خیلی زیادی توی سرم دارم که متاسفانه وقت ندارم. نه اینکه وقت نداشته باشم ها!! نه!! اتفاقن خیلی وقتا وقت اضافی هم دارم ولی... ولی یه خیال راحت می خواد اجرای این ایده ها... یه سر بی دغدغه... یه حس رهایی از همه چیز... یه جور سبکبالی... نمی دونم شاید یه دل یکدله؟!... شاید جرات بی خیال شدن دنیا و مافیها... شاید... دلم می خواست به هیچ کس جواب پس نمی دادم... حتا به خودم... یه جوری که می تونستم همه ی کارایی که می خوام انجام بدم... همه ی افکارمو پیاده می کردم... درگیر نمی شدم با دنیا... آزاد بودم... آزاد... عاصی میشدم به دنیای دیگران... عصیان می کردم در برابر همه ی ارزشهای پوچ جامعه... می شدم آنکه خودم می خواستم و می کردم آنچه خودم می خواستم...................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 20:24  توسط پاپتی  | 

اين روزا همه جا از اين انقلاب و ثمراتش داشتن حرف مي زدند، توي همين دهه ي مباركه ي زجر دانشگاه ما از فارغ التحصيلاي سالهاي پيشش دعوت كرده بود كه مثلن برا رشته ي ما يه انجمن فارغ التحصيلان تشكيل بدن كه دانشجوهاي بيچاره اي كه الان دارن درس مي خونن ما رو ببينن و فلاكتمونو از نزديك مشاهده كنن و بي خيال درس و كتاب بشن و از همين حالا برن پي يه لقمه نون كه خربزه‌ (درس) آبه!
ما هم به اصرار دوستان عليرغم مشغله، رفتيم كه ببينيم بعد از چند سال چه بلايي سر اون خرابشده ي دانشگاه اومده!
اون موقع ها كه دانشجو بوديم يه تحصن راه انداختيم كه مدير گروهمونو بر كنار كنيم، بركنار هم شد، البته من و دو سه تا ديگه از بچه ها هم دو ترم اخراج تعليقي خورد تو پرونده مون! حالا!!! حكايتيه اين تحصن كه بعدن مفصل مي گم! چند روز پيش كه گردهمايي بود رفتيم و با كمال تعجب! البته خيلي هم نه تعجب! همان آقاي دكتر ذغال فروشان! دوباره مدير گروه بودند و گروه هم همان وضع سابق را داشت! از قضا يه تشابهاتي هم بين انقلاب 57 با اين انقلاب دانشجويي ما بود!! (بيابيد پرتقال فروش را!!!) يكي از بچه هاي 74ي پيشنهاد داد آقاي دكتر ذغال فروشان! بچه ها خيلي مشتاق هستند كه بعد از مراسم شما به طور سمبوليك نيم ساعت كلاس معماري كامپيوتر برگزار كنيد و ما هم سر كلاس شما بشينيم!
معماري كامپيوترو يه بار با اينكه يه چيزايي نوشته بودم با نمره ي 3 منو انداخت و بار دوم هم با اينكه برگه ي سفيد تحويل دادم بم 19 داد!!! و هر دو بار بي هيچ دليل علمي كه با دلايل مصلحتي!!!!! الغرض ما كه معماري ياد نگرفتيم! اين شد كه بازم توي سالن داد زدم! "آره! راس مي گه استاد درس بديد! شما كه توي دو ترم هيچي درس نداديد كه ياد بگيريم، شايد توي اين نيم ساعت يه چيزايي درس داديد!!!!" آخ! آخ! اين جمله همانا و آتيش گرفتن جناب دكتر همانا و شروع انقلاب دوباره همانا!!! باز هم بچه هاي قديمي يه گروه شديم و دك و پوز مردكو پايين آورديم!! بسي شادمان شديم از اين شورشمان و بعد از چند سال باز هم احساس كرديم جوونيم و مي تونيم هنوز هم به اندازه ي دوره ي دانشجويي كله خر باشيم!!!

دوستان اگر اين چند وقت كمتر شد كه سر بزنم به بلاگاشون ببخشايند بر من، كه در حال جمع كردن تركش هاي انفجار نور بودم!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:37  توسط پاپتی  | 

لکن تا پس از این دهه یه خورده بگی نگی سرم شلوغه.

ولی یه چیز کوچولو بگم و فعلن برم!

دایی من پاپتی برخلاف من پاپتی نیست برا خودش خریه! و آی میلیاردر! آی پولدار! آی مایه دار!!

از سوابق سیاسی ایشان در زمان انقلاب از مادرمون که پرسیدیم فرمودند: "آره داییت همون وقتا هم انقلابی و خط امامی بود! عکسای امامو می برد توی در و دهات اطراف کرمانشاه به مردم اونجا می فروخت!!!" واقعن عجیب رشادت و روحیه ی انقلابی ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:18  توسط پاپتی  | 

یه استاد درس سیستم عامل داشتیم از اونا بود که به مدد دستمال بازیهاش دکترا گرفته بود و استاد دانشگاه شده بود. همیشه هم سر کلاس یه دعوایی درست می کرد، یعنی یه چیزی می گفت که بچه ها مجبور می شدند جوابشو بدن و دعوا بشه مثلن وقتی داشت زمانبندی پردازه ها رو توی سی پی یو توضیح می داد یه مثال از نونوایی بربری زد و به ترکها هم بد و بیراه گفت و همین باعث شد پان ترکهای کلاس داد و هواری راه بندازن و یکی از پان ترکها که قاطی قاطی هم بود سر کلاس بزندش که یادش نره.

ما یه انجمن علمی!!!مهندسی کامپیوتر داشتیم توی دانشگاه که دست بر قضا اون سال دبیر این انجمن من بودم، یه بار سر کلاس گیر داد که "اگه من یه بار دیگه از در این انجمن رد بشم دختر و پسرا نشسته باشن با هم بگن و بخندن برخورد می کنم باهاشون، برخورد فیزیکی ها!!!" "استاد شما در جایگاهی نیستید که بخواید همچو غلطی بکنین، حد خودتونو بشناسید، اگه برخورد فیزیکی بکنبد برخورد فیزیکی هم جواب می بینید!" خلاصه کلاس این آقا جبهه ی جنگی بود برا خودش، همه هم قید قبول شدن توی این درسو با این استاد زده بودند.

یه بار ماه شعبان بود و اومد سر کلاس و گفت "ماه شعبونه، انگار که نه انگار توی دانشگاه ماه شعبون شده، دخترا با یه لباسایی میان دانشگاه که آدم می ترسه باشون حرف بزنه، هیچکی به فکر نیست، آخه نامسلمونا ماه شعبونه! پیغمبر توی این ماه رختخوابشو جمع میکرد و شبا همه ش عبادت می کرد!" یکی از بچه ها که شیرازی بود جواب داد "استاد اون موقع ها که پیغمبر رختخوابشو جمع می کرد مردم غم نان نداشتن! عامو الان ملت گشنه ان!" "من که گشنه نیستم! تو اگه گشنه ای برو در مسجد گدایی کن!" " پاشو عامو! کاس کوزه ت جم کن!" و درگیری شروع شد و بحث رسید به شهدا، که می گفت " این دانشجوها باید از شهدای ما یاد بگیرن اونا همه شون نماز شب می خوندن هیچکدومشون توی فکر این دنیا نبودن اونا....." گفتم "ببخشید استاد چرا همیشه وقتی می خواید از شهدا اسم ببرید اونا رو یه ابر انسان می کنید چرا نمی گید اونا هم مث ما یه انسان بودن نمی گید مثلن شهید همت چل بار خواستگاری پرستارش توی بیمارستان رفت تا آخری زنش شد! چرا نمی گید از عاشقیت اونا؟! چرا این روی شخصیت اونا رو هم نمی گید؟! چرا اصرار دارید که بگید اونا اصلن آدم نبودن اصلن مث دیگران نبودن؟! چرا نمی گید چمران دوست دخترشو توی آمریکا قال گذاشت و رفت لبنان!!"اینو که گفتم آتیش گرفت " تو به این شهید بزرگوار توهین کردی باید ثابت کنی! وگرنه من پیگیری می کنم!" "شاهد هست و مدارکشم موجوده! هر وقت خواستید من میارم ثابت می کنم!!" "نه من نمی خوام ثابت کنی! باید معذرت خواهی کنی! وگرنه من پیگیری می کنم! نه از طریق دانشگاه ها!!! از طریق اطلاعات!! نمی ذارم توی این مملکت زندگی کنی دیگه!!" دیگه هیچی جوابشو ندادم و کلاس که تموم شد رفتم پیش رییس دانشکده که اونم دل خوشی از اون نداشت. "آقای دکتر... استاد سیستم عامل سر کلاس رسمن منو به وزارت اطلاعات تهدید کرده، طبق قانون، تهدید و ارعاب به نام اطلاعات جرم حساب میشه و طرف چه اطلاعاتی باشه و چه نباشه مجرمه! حالا شما پیگیری می کنید یا من از طریق مراجع قضایی پیگیری کنم!" "شما شاهد هم دارید برا این حرفتون؟!" "بله! همه ی بچه ها سر کلاس بودن وقتی این حرفو زد!!"

هفته ی بعدش سر کلاس براش یه نامه آوردن از آموزش که دیگه به وجودش توی دانشگاه نیازی نیست و از ترم بعد به فکر دانشگاه دیگه ای باشه!!!!

البته اون ترم غیر از دو نفر همه از درس سیستم عامل افتادیم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:42  توسط پاپتی  | 

السلام علی الحسین

وعلی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 0:24  توسط پاپتی  | 

من پنج شش تا شوهر خاله دارم، هر کدوم هم پخی هستند توی این مملکت الا یکیشون که دست بر قضا باحالترین و خوش مشرب ترین و شاید بشه گفت تیزهوش ترینشونه!!! این آقا حمید لرتوی یک از شهرستانهای لرنشین دبیره و یه باغ کوچولو هم داره که باغداری هم می کنه.

 ماجرا ها داره این آقا حمید، از ماجرای نیسان خریدنش که رفته بود یه ماشین سواری بخره که گهگداری باش یه مسافرت برن دسته جمعی با عهد و عیال و رفته بود و نیسان خریده بود و کلی هم توجیه می آورد که نیسان وسیله ای بسیار مفیده که می تونه کلی توی زندگیشون نقش داشته باشه و در نهایت نتیجه این شده بود که نه میشد با اون مسافرتی برن و نه باش کار میکرد که حداقل یه پولی باش دربیاره آخه به قول خودش خوب نبود توی اون شهر کوچیکی که همه میشناسندش و اون از دبیرای خوبشه بره با نیسان وانت کار کنه، افت شخصیت داره براش، تا اینکه مجبور شد چندماه بعد با کلی ضرر بفروشدش. الغرض قصه چیزه دیگه ای بود حرفمون رسید به اینجا، ماجرا مال عروسی خواهرمه.

عروسی خواهرم که بود ملت دیگه خودشون هلاک کرده بودند از بس از صب زده بودند و رقصیده بودند. دیگه آخرای مراسم بود که مجلس هم خودمونی تر شده بود همه ی زن و شوهرا و نامزدا دوتایی داشتن توی سالن می رقصیدند که خاله ی ما هم ویرش گرفت با شوهرش یه قر کمری بیاد اون وسط. خاله رو کرد به من و پرسید: "حمیدو ندیدی؟" "نه خاله!" "کجاس؟؟!!؟ ببین می تونی پیداش کنی بیاد با من برقصه!" حالا خاله کوتاه بیا نه اینکه شوهرتم خیلی بلده برقصه!؟!؟! ول کن بابا! من الان از کجا گیرش بیارم؟! ولی خب مجبور بودیم امر خاله را اطاعت کنیم! این شد که بسیجیدیم مر یافتن شوهرخاله را! توی سالن، طبقه ی بالا، همه ی اتاقا؛ نخیر شوهر خاله نبود که نبود، ای ول خوب مچشو گرفتم نکنه دیده خاله سرگرمه رفته - روم بدیوار-  آن کار دیگر بکنه!!! بیرون توی کوچه رو هم زیر و رو کردم، نبود که نبود، دیگه کلافه شده بودم، خاله هم گیر داده بود گیرش بیار ببینم چشم منو دور دیده کدوم گوری رفته؟! کوتاه بیا هم نبود که نبود! اینبار چند نفر دیگه هم همراه خودمان بسیجانیدم! کل خونه رو زیر و رو کردیم، توی حیاط که داشتم می گشتم، چشمم افتاد به باغچه، جلو که رفتم دیدم بعععله!!! آقا حمید کفشاشو درآورده و گذاشته زیر سرشو داره هفت پادشاه رو خواب میبینه!!! "آقا حمید! آقا حمید!!" "ها؟ ها؟ چنه کسی طوریش بی؟!؟!؟(ها چیه؟ کسی طوریش شده؟)" "نه بابا منم پاپتی آقا حمید! اینجا چرا خوابیدی؟! خب می رفتی طبقه ی بالا توی یکی از اتاقا می خوابیدی و کسی هم مزاحمت نمی شد! اینجا که همه ش سر و صداست!!" "نه! هی اینجا خوئه! دیم دار و درختی داره جون میئه سی هوفتن!!!(نه همین جا خوبه دیدم دار و درختی داره جون میده برا خوابیدن)" "آخه این طوری که نمیشه می چای" "نه باااااااااا مه عادت دارم مین باغ هوفتن(نه بابا من عادت دارم توی باغ بخوابم)" "حالا در هر صورت پا شو بیا تو که با خاله برقصی" "هییییییییییی برو وه خاله ت بوو حمید نیسا نجستمش!(برو به خاله ت بگو حمید نیست، پیداش نکردم)"  

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:14  توسط پاپتی  | 

اواخر دبستان توی محله ی قدیمیمون یکی از دوستای قدیمی بابام که صیغه ی برادری هم خونده بودند با هم، با خانواده ش اومدند و همسایه ی ما شدند، رابطه ی ما خیلی خوب بود و هرشب بساط شب نشینی و جدل های علمی بابام و اون براه بود و برا ما بچه ها هم فرصتی بود بسیار مغتنم که هر خرابکاری ای که می خوایم بکنیم. این دوست بابام یه دختر داشت به سن من به اسم لیلا. من و لیلا خیلی دمخور شده بودیم و تکپر هم، همیشه هم تکالیفشو با کمک من تموم می کرد و خوشنویسی ها و نقاشی های مدرسشو من براش انجام می دادم.

چند سالی به همین روند گذشت و ما کم کمک بزرگتر شدیم و سوم راهنمایی بودیم که فهمیدم لیلا با دو تا از پسرای محل دوست شده و باشون ددر میره و ...، یهو یه صدایی درونی به من نهیب زد که "بیچاره اگه قراره که کسی ازش بهره مند بشه تو که مقدم تری!!!!" دیدم این صداهه همچینم بد نمی گه ها!؟!! خب من چند سالی بود که می شناختمش و کلی تکلیفاشو انجام داده بودم و خیلی کارای دیگه هم براش انجام داده بودم و تازه شم باباش رفیق فاب بابامه و من بش نزدیکترم!! البته اون وقتا ما تازه فهمیده بودیم که ای دل غافل پسر و دختر یه تفاوتای کوچولوی جسمی هم با هم دارند و میشه با این تفاوتا کارایی کرد!!! و از اونجایی که کالیبرمان بسیار بالاست!!! دم دست ترین دخترو انتخاب کردیم برا آزمایش اعتماد بنفس مخ زنی!! و از طرف دیگه بسیار هم به بعضی نقاطمان زور می آمد که خر حمالیشو من بکنم عشق و حالشو یکی دیگه!!!! این شد که تصمیم به از میدان بدر کردن رقبا کردیم!!!

اولین راه موعظه و نصیحت خود لیلا بود. یه بار که اومده بود خونه ی ما که تکلیف ریاضیاشو حل کنم و بش درس بدم، فرصت غنیمت شمردم و شروع کردم به موعظه کردن، "ببین لیلا جان تو بابات مرد محترمیه و می ترسم با این کارات آبروی اون بنده ی خدا رو هم ببری! این کارا برا کساییه که اصل و نسب درست حسابی ندارند و کمبود محبت دارند و ماشاالله تو که خانومی و کمبود محبت نداری و خانواده ی خوبی داری و ....." "آخه من می خوام برم پارک! سینما! این ور اون ور!!! ولی بابام منو هیچ کجا نمی بره و ...." "خب تو اگه می خوای پارک و سینما و .. بری نباید که خودتو بی عفت کنی!! حالا بابات نمی بردت چه می دونم! مثلن با یه کسی برو که آشنا باشه و نخواد ازت سوء استفاده کنه و ..." " مثلن؟؟!؟" "خب مثلن من!!!!" (خباثتو حال کردید!؟!؟!؟!) خلاصه لیلا قبول کرد از اون به بعد اگر جایی هوس کرد بره با من بره!!!!(منو این همه خوشبختی محاله، محاله)

چند روز بعدش اومد در خونه و گفت "پاپتی با یکی از دوستا قرار گذاشتیم بریم سینما و اونم قراره با دوست پسرش بیاد و تو که نمی خوای من با یه پسره ی غریبه برم سینما؟؟!؟؟!!؟ با من میای؟" گر بر این مژده جان فشانم رواست!!! به دو سوت آماده شدم و رفتیم سینما!!! (خدایی!! فکرای بد نکنید!! آخه دو تا بچه ی 14-15 ساله چی می فهمن جز چند تا حرف عشقولانه!!!)

همچنان ما به خبال خودمان فکر کرده بودیم که قاپ طرفو دزدیدیم و دیگه اونم دور اون دو تا پسره رو خط کشیده و بی خیالشون شده و پا بند عشق افلاطونی ما شده!!!! زهی خیال باطل!!!!

یه شب که داشتم بر می گشتم خونه، دم در با یه صحنه ای برخورد کردم که نگوووووووو!!! به به!! چشمم روشن!! لیلا خانم با یکی از اون پسرا توی تاریکی دم در خونه شون در حال بوسه گرفتن از هم بودن!! اونم با چه حرارت و چه مهارتی!!!! ای بابا! پاپتی! بازم که رو دس خوردی؟!؟!؟

متوجه من نشدند!! جلو رفتم و یه نگاهی به لیلا کردم و یه تف همچی پر مایه انداختم رو زمین و تا خواست توجیه کنه رومو برگردوندم و چپیدم تو خونه!! (تریپ فیلمفارسیو حال کردید؟!؟!؟!)

تو خونه خیلی حالم گرفته شده بود و دمق بودم و هیچی نمی گفتم که دیگه مامانم شاکی شد "چته پسر؟! کفرمونو بالا آوردی؟!؟!؟ از سر شب تا حالا!!" "هیچی" یهو یه فکر شیطانی به ذهنم رسید!!!! و چشمام برق خباثت زد!!! "راستش داشتم میومدم، دم در لیلا با اون پسره محمد که چند تا کوچه بالاتر میشینن داشتن همدیگه رو بوس می کردن و من رفتم جلو که نذارم لیلا از این کارا بکنه که این پسره ی قلچماق پرید و چند تا مشت و لگد زد به من!!" این حرف همانا و آتیش گرفتن مامی هم همانا!!! "حالا کار به جایی رسیده که فاسقای این دختره ی روسپی پسر منو می زنن!!! آی!!! حاجی!!! بدو که پاپتیتو کشتن!!!" حاج بابا هم کانهو وثوقی تو فیلم قیصر پا شد به خونخواهی فرمونش!!!! رفتیم در خونه ی لیلا!!! حاج بابا یه دوتا کشیده ی آبدار نثار لیلا کرد و با بابای لیلا راهی در خونه ی پسره شدند و رفتن تو خونه پسره و تا می خورد زدندش!! آی دلم خنک شد! آی دلم خنک شد!!! طفلک بابای پسره هم این وسط می پرسید "حاجی حالا چرا می زنی؟!؟ لااقل بگو چرا؟ من خودم میدمش سرشو ببر! شما بزرگ محله اید!!" بابا هم گفتش چی شده! بابای پسره نامردی نکرد رفت و یه چاقو آورد و داد دست بابام که "ببر سرشو توروخدا من زندگی ندارم از دست این پسر، بخدا همیشه همین دعواهارو داریم با خانواده ی دخترای مردم!!" بابا حالا کوتاه اومده بود اون کوتاه نمیومد!! خلاصه اون شب با ممنوع الخروج شدن لیلا غیر از برا مدرسه و تبعید شدن پسره به خونه ی عموش توی قم ماجرا تموم شد!!!

لیلا هم تا دیپلمشو گرفت باباش شوهرش داد و فرستادش اصفهان!!! و من موندم و حوضم!!!

ولی خدایی نمی خواستم اینطور الم شنگه ای بشه!! ولی خب! مستحضر هستید که در آن دوران جهالت نوجوانی آدم چه کارهایی که نمی کند؟؟!؟!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:9  توسط پاپتی  |