تبليغاتX
پاپتی

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

در سالی که گذشت فرازها و فرودهایی پیشاروی همه ی ما بود که گاه موجبات ملالمان میشد و بایسته است که از این فرازها و فرودها سرمشق هایی سازیم سال جدید را. امروز جامعه ی ما جامعه ایست پویا و روبه جلو هدف ما باید سرفرازی آن باشد هر چند با ارکان حکومتی آن مخالف باشیم، این بهانه ای پذیرفته نیست اگر بگذاریم جهل حکام بر ما مستولی شود و عنانمان بگیرد و به ناکجاآبادمان برد، هلا! ای صاحب فکران و اندیشمندان که عرصه، عرصه ی ماست و وقت، وقت شکوفایی افکار ما. بدانید که ایران به شمایان چشم دوخته و آینده از آن آنان است که می سازندش، جامعه ی مجازی ای که ساخته ایم خود می تواند پیشرو باشد در نشر و پرورش آنچه خوب است پس همتی خواهد. دانشجویان و دانش آموزان به کسب دانش و فناوری و استادان به آموزش و هنرمندان به هنر خود باید بسازیم ایران را. ایران آباد کورش را و نه ایران ویران ملایان را!

خدایا این سال جدید را بر همگان مبارک و میمون بگردان!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:51  توسط پاپتی  | 

در بیست و پنجم صفر سنه ی سبع و عشرین و اربعمائه و الف به کرمانشاه خواهم شدن. شهریست خوش و آبادان بر لب قره سو و این آب را از آن سبب "قره" گویند که چون پیغامبر نامه ای نبشت مر خسرو را و این نامه بدو رسید، او را خشم گرفت از بردن نام الله پیش از نام وی و آن نامه بدرید و کرمانشاهیان بر این باورند که بدین آبش انداخت و این آب را زان پس "قره" یعنی "سیاه" گویند. شهر را بر دشت کرمانشاه بنا کرده اند که از شمال به کوه طاق بستان و از جنوب به کوه های سفید محدود است و چنان که گام کردم طول آن به طریقه ی فرنگیان 20 کیلومتر است و عرض آن بیش از 15 کیلومتر. مرکز آن میدانی باشد آزادی نام که کرمانشاهیان آنرا "گاراژ" خوانند. از گاراژ به جنوب که شوی بافت اصلی و پیشین شهر است و مراکز خرید نیز در این بافت است.

مردمان کرمانشاه به زبانهای فارسی با گویش کرمانشاهی و کردی سخن می گویند. آنچه در اینان دیدم مهمان نوازیست چرا که سده هاست میزبان زایران حرم امامان بوده اند. از سوغات ها کرمانشاهیان در شیرینی مهارت دارند و این نیز بدان سبب است که خود مردمانی شکم پرستند و نیز زایران را بدین شیرینی ها پذیرایی می کردند. این شیرینی ها بسیار می مانند چنان که زایر را در راه حرمهای عراق توشه ای بوده مفید و مغذی، که فساد نپذیرد. نان برنجی و کاک خود وعده ای می توانسته باشد غذای زایران را. دودیگر سوغات این شهر پای افزاریست "کلاش" نام که مردمان دیگر ایران انرا "گیوه" نامند و این نیز هم به سبب رهواری این پای افزار در کوهستانهای کرمانشاه است و هم پای افزاری پسندیده بوده مر زایران را که بدان طریق صعب عراق بپیمایند.

مردمانی هستند شاد و بزله گو و همچنین دلیر که بسیار هجمه های انیرانان را دفاع کرده اند در تاریخ ایران و مرزهای کشور به دلیری خود نگاه داشته اند از شر آفات دشمنان.

از بناها که در این شهر است دو طاق است که به دستور شاپور دیّم و خسرو پرویز کنده شده در دل کوه طاق بستان و نقوشی از اینان و بزم و رزمشان بر آن است و دودیگر تکایایست از عهد قاجار که از جمله است تکیه ی معاون الملک و تکیه ی بیگلربیگی و ... سدیگر بازار سنتی است که بازاریست به طول 13 کیلومتر به ابتدای مسجدی به نام هاشمی و انتهای مسجدی به نام میبدی، که در آن افزون از پنجاه و هفت کاروانسرا و مساجد و حمامهای بسیاری بوده که برخی از آنان هنوز بر جایند، چهارم کلیساها و خانقاه هایست از گذشته و و بسیاری دیگر.

در هشت فرسخی شمال شرقی کرمانشاه بیستون است، بیستون عشق.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 16:4  توسط پاپتی  | 

یه دختره هست توی فامیل ما که یه زمانی رییس بسیج خواهران یکی از دانشگاه ها بود و خیلی از این خواهر حزبل ها!! توی اتاقش همه پر بود از عکسهای اسمشونبرهای مختلف! و خیلی هم مثلن مومنه و محجبه!

چند سال پیش یه خواستگاری براش اومد که همچی بگی نگی سرش هم به تنش می ارزید، طبق عادت مألوف همچو خانومایی که فقط توی مراسم خواستگاری یه کوچولو با شازده دوماد حرف می زنند که مثلن همدیگه رو بشناسن! توی مراسم خواستگاری هم این دو تا رفته بودن یه اتاق دیگه که با هم حرف بزنند!

از اونجایی که این خواستگار فلک زده رو هم من می شناختم گزارش مذاکرات اون شبشون پشت درهای بسته به من هم رسید! خواهر پرسیده بود که "نماز بی ولایت معنا ندارد! نظر شما چیه؟!" "والاه تا حالا به این فکر نکردم که نمازم هم باید مهر و امضای رهبری پاش باشه!" "یعنی چی؟؟!" "هیچی بابا! سخت نگیر!" و خواهر شروع کرده بودند به سوالات مذهبی پرسیدن انگاری که برا استخدام توی سپاه دارند مصاحبه می کنند! تا اینجا که دیگه بحث رسیده بوده به روابط زن و شوهری، "شما از اون مردایی هستید که زناشونو کتک می زنند؟" این شازده دوماد هم که دیده بود همه چی اسلامی شده تا حالا، یه جواب دندان شکن اسلامی جور کرده بود که خواهر بدونه که یه من ماست چقد کره داره؟! "والاه من از اونجایی که سعی می کنم که زندگیم بر اساس دین مبین اسلام باشه و از دستورات اون عدول نکنم طبق فرموده ی قرآن در سوره ی مبارکه ی نسا برای تنبیه زوجه ی خودم از مراحل سه گانه ی تبیه اسلامی پیروی می کنم که صد البته در مرحله ی سوم قرآن در صورت عدم تمکین اجازه ی زدن زنان رو هم به مرد میده!" "یعنی چی؟!! یعنی شما هنوز می خواهید مث مردای بدوی عرب زنتونو کتک بزنید؟!" "نه عزیزم من که از خودم نمی گم! قول قرآنه و چون می خوایم یه زندگیه قرآنی داشته باشیم این یه بخش از احکام قرآنه!!!" "در هر صورت این چیزی که شما می گید برا مردای عرب اون موقع بوده الان کاربرد نداره!" "نه!! اشتباه نکنید قرآن برای تمام نسلهای بشره!!" خلاصه خواهر کلافه میشه و بحثو عوض می کنه و به پرسش بعدی می رسه "از اونجایی که من شغلم طوریه که یه شب در میان باید شیفت باشم و نمی تونم توی خونه باشم و یا شاید گاهی هم یهو وسط شب به من نیاز داشته باشند و من باید برم شما که مشکلی ندارید؟!" "من نمی تونم اجازه بدم زنم جز در ساعات اداری سر کار بره من دوست دارم زنم بیشتر با خانواده ش باشه!" "ولی شما نمی تونید یعنی اجازه ندارید این حق طبیعیه منو از من بگیرید من باید کار مورد علاقه مو انجام بدم!" "ببخشید بنا بر احکام اسلام شما اگر حتا خونه ی باباتونم بخواید برید باید از شوهرتون اجازه بگیرید و اگر شوهرتون اجازه نده حتا اگر پدرتون محتضر و در حال مرگ هم باشه نمی تونید بدون اجازه ی شوهر از خونه بیرون برید!!" "نه یعنی چی؟! شما دارید همه ی حقوق ما زنها رو زیر پا میذارید این حرفا مال 1400 سال پیش بود که ال بود و بل بود...." باز هم خواهر مغلوبه شدند! و بحث رو عوض کردند "خب بگذریم! شما تا چه حد به زن و خانواده تون پایبند هستید و وفادارید؟!" "البته من خانواده مو خیلی دوست خواهم داشت ولی از اونجایی که اسلام به من اجازه میده که در لحظه 120 زن عقد موقت هم داشته باشم و یا 4 زن عقد دایم، پس شاید خیلی پیش بیاد که بخوام از این امکان هم استفاده کنم که به راه های غیر شرعی کشیده نشم!!!" "یعنی چی؟! این چه فرقی داره با همون هرزگی و خانوم بازی متداول دیگران؟!" "استغفرلله! این چه حرفیه که می زنید؟! چرا کفر می گید؟!؟ می دونید شما دارید حلال خدا رو حرام می کنید و کافر هستید؟!!؟ حکم اسلامه!" دیگه خواهر ضربه فنی شد. بعد از اون ماجرا دیگه خواهر حزبل قصه ی ما بی خیال این قرتی گیری های بسیج مسیج شد و زد تو خط مخالف! و مانتو چسبون می پوشه قلمبه و سلمبه همچی بیرون می زنه!! و گیس بیرون می ذاره و ... حالا به هر کدوم از دختر های جوون تر فامیل که میرسه میگه " بچه ها زندگی کنید! شاد باشید و برا خودتون شادی درست کنید! خودتونو اسیر نکنید! تا می تونید لذت ببرید و قدر این ایامو بدونید و هر کاری که دلتون می خواد بکنید!!!......."

پ.ن.: یه گروه در یاهو راه انداخته ایم به جهت دوستان بلاگر٬ خواهش می کنم بیایید و عضو شوید!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 15:52  توسط پاپتی  | 

دوره ی راهنمایی که بودم، یه دوچرخه داشتم که می خواستم بفروشمش و با یه مقدار پس اندازی که داشتم رو هم بذارم و یه میکروژنیس که تازگی ها توی بازار اومده بود و از آتاری هم خیلی بهتر بود بخرم برا خودم. یه دوستی داشتم که خیلی از این دوچرخه ی من خوشش میومد و می خواست بخردش، اما چون خانواده ی چندان دارایی نبودند نمی تونست و هی هم میومد و اصرار می کرد که من بش ارزونتر بفروشمش که بتونه بخردش، ولی خب من اگه اونو ارزونتر می دادم دیگه نمی تونستم میکرو بخرم، اون هم هی اصرار می کرد و گاه و بیگاه میومد و میخواست که بش تخفیف بدم، تا اینکه بابام هم از ماجرا خبردار شد و فهمید که می خوام دوچرخه رو بفروشم و اونم خواستارشه ولی پول کافی رو نداره! حاج بابا که اصرار اونو و انکار منو دید گفت که دوچرخه رو بش ببخشم و در عوضش بم پول میده که بتونم میکرو رو بخرم! و اینطور شد من دوچرخه رو دادم به این دوستم و یک دو سال بعد هم خونه مونو عوض کردیم و از اون محله رفتیم!

من دیگه این دوستمو ندیدم و به محله ی قدیمی هم سر نزدم! تا اینکه چند روز پیشا که منتظر تاکسی بودم یه زانتیا واساد و به من اشاره کرد که سوار شم! اولش مشکوک بودم که با منه یا با کس دیگه ای! رفتم و سوار شدم! وه وووووووووو خودش بود! همون دوست قدیمی!

تعریف کرد که چند سال پیش پدر بزرگش توی شهرستان فوت شده و زمینهای زیادی براشون ارث گذاشته و اینا هم زمینها رو فروختن و باش کار و کاسبی راه انداختند و الان وضعشون خیلی خوب شده! شام منو دعوت کرد خونه شون! ماشاالله خونه شونو کوبیده بودند و یه آپارتمان 16 واحدی خوشگل جاش ساخته بودند که یه واحدش هم برا این بود! خیلی خوشحال شدم، ولی... بخدا آدم حسودی نیستم ها!! ولی کمی تا قسمتی هم بعضی اعضا و جوارح تحتانی ام هم سوخت! من الان همون دوچرخهه هم ندارم که باش طی طریق کنم ولی... . نه بابا بی خیال! خدا رو شکر! خدا رو شکر که وضعش خوب شده و منم می تونم خوشحال باشم که دوستم برا خودش کسیه و یه تاجر خوب شده!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 12:33  توسط پاپتی  | 

دیروز ساعت 11 و نیم می خواستم یه بنده ی خدایی رو ببینم که محل کارش یه محیط نظامیه! از در که می خواستم برم تو دژبان جلومو گرفت و گفت اجازه ی ورود ندارم! گفتم با حاج آقا ... کار دارم! " اگه کار دارید بعد از نماز بیایید الان وقت نمازه!" " خب! حالا که هنوز اذان نشده بذار برم، چند دقیقه بیشتر باش کار ندارم!" " نه فعلن ما اجازه نداریم کسی رو راه بدیم داخل!" " خب کی این وقت نماز تموم میشه؟!" " ساعت یک و نیم، دو!" بهم ریخته بودم! چه خبره؟!! مگه جعفر طیاره! " ببخشید! من خیلی وقته نماز نخوندم یادم رفته نماز ظهر چند رکعت بود؟!؟! بیشتر شده توی این چند وقت؟!؟!" " یعنی چی؟؟!؟!" " یعنی اینکه مگه نماز ظهر و عصر بیشتر از 8 رکعته؟!؟! پس چرا این همه طولش میدن؟!؟" " به تو چه؟! دلشون می خواد! اصلن می خوان استراحت کنن!" " یعنی چی می خوان استراحت کنن؟! مگه ساعت کاری نیست؟!!؟ پس برا چی پول میگیرن؟!" "خیلی حرف میزنی ها!! میدم همین جا بازداشتت کنن ها!" " خب بابا! حالا چرا می زنی؟!؟!" راه مو گرفتم و اومدم بیرون!

 ولی خدایی تا کی باید وقت مردم به خاطر این وقت نماز گرفته بشه؟! اونم نمازی که یا خونده نمی شه، یا اگر هم خونده بشه فقط برا ریا است؟! اونم دو ساعت!! آخه چرا یکی نیست به این مثلن مومنین بگه بخدا شما پول میگیرید که کار کنید نه اینکه توی محل کار نماز بخونید! فکر نمی کنید پولی که می گیرید باید حلال باشه؟!؟!

پ.ن.- لکن در مورد پست قبلی شبهاتی پیش آمده بود٬ لازم دیدیم رفع کنیم. لکن شما تصور بنمایید اگر منکر ولایت فقیه واجب الدم باشد به قول این بابا (تمساح یزدی)٬ پس منکر امامت حکمش چیست؟!؟ اینجاست که می بینیم چیزی در حدود یک میلیارد و صد میلیون مسلمان واجب الدم می باشند و این حکمی گزاف است که بی شعوری صادرکننده ی آن را می رساند. والسلام من اتبع الهدی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 14:26  توسط پاپتی  | 

یکی از آشنایان که روحانیه و بچه میدون شوش، با اینکه خیلی وقته که ملا شده ولی هنوز گاهی خلق و خوی شوشی خودشو داره! این آقای ملا چند سال پیش استاد ارزیاب پایان نامه های حوزه های علمیه ی خواهران بود. تعریف میکرد که یه روز توی دفاعیه یکی از این حاج خانوما، حاج خانوم توی پایان نامه ش که درباره ولایت فقیه بوده از قول تمساح یزدی نوشته بوده که "انکارکننده ی ولایت فقیه، مشرک بالذات بوده و ملحد و مرتد است و واجب الدم!" وقتی حاج ملا اینو میخونه ازش می پرسه: "به نظر تو دخترم امامت بالاتر است یا ولایت فقیه؟!" حاج خانومه جواب میده: "خب طبیعتن امامت! چون یکی از اصول مذهبه!" حاج ملا قاط میزنه: "خب پس این ک س شعرا چیه اینجا نوشتی زنیکه ی لکاته! جمع کن! جمع کن این بند و بساطتو! برو هر وقت آدم شدی و فهمیدی چی به چیه برگرد! وگرنه برو گم شو!!" و پایان نامه رو پاره میکنه و میندازه جلوش!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:41  توسط پاپتی  | 

نانوایی ها هم جوش ِ شیرین می زنند٬ بیچاره فرهاد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 18:30  توسط پاپتی  | 

دوستی دارم که دکترای هوش مصنوعی داره و آدم بسیار خوش مشربیه! چند سال پیش که توی یه دانشگاهی (دانشگاه آزاد یکی از شهرستانها) درس میداد اوایل ترم مشکلی براش پیش اومد که کل ترمو دیگه نمی تونست سر کلاس بره و درس بده و از اونجایی هم که نمی تونست کلاسشو تعطیل کنه و دانشگاه هم در صورتی قبول می کرد دیگه اون ترم درس نده که یه نفرو به جای خودش معرفی کنه که ادامه ی کلاسها رو برگزار کنه. این شد که از من خواست که اون ترم جای اون برم درس بدم در شرایطی که اون موقع من خودم هنوز دانشجوی کارشناسی بودم و بیشتر از 40 واحد هم از درس من مونده بود. قرار شد که منو به عنوان فوق لیسانس نرم افزار معرفی کنه که بتونم اونجا درس بدم و خودش هم یه مدرک جعلی نمی دونم از کجا برا من جور کرد و داد به دانشگاهه تا منو به عنوان استاد قبول کنن. خب! مدارک همه کامل بود و من پذیرفته شدم که اون ترم استاد دانشگاه بشم!!!!!

آقای دکتر هم لیست درسهایی که باید توی اون ترم من درس میدادم را دادند به من که آمادگی هم داشته باشم برا کلاسها!!!!!!!!!!!! وای!!! چشمتون روز بد نبینه!!! تقریبن 24 واحد مختلف در مقاطع کاردانی و کارشناسی!!! که حتا چند تا از درسها رو هنوز خود من هم پاس نکرده بودم!!! ای داد بیداد حالا چیکار کنم؟!؟!؟ خلاصه به هر جون کندنی بود جزوه های اساتید معتبر دانشگاه های مختلفو پیدا کردم و یه هیبرید از همه شون درست کردم!!

روز اول، اولین کلاسی که رفتم، خدا نصیب نکنه!! یه کلاس تقریبن 60 نفری که همه شون هم دختر بودن!! همه هم همسن و سال من و یا حتا بیشتر!! کب کرده بودم!! چند دقیقه ی اول که اصلن نفهمیدم چیکار کردم؟! اونا هم بی معرفتا فهمیدن چی شده؟! دیگه چپ و راست، زیر زیرکی تیکه مینداختند!! خدایا به جون دکتر مانولو قسم اگه از مهلکه جون سالم بدر ببرم، دیگه غلط بکنم هوس درس دادن بزنه به سرم!!!! اشکم داشت درمیومد!! ولی... ناگهان برقی از منزل لیلی بدرخشید! (چه ربطی به لیلی داشت؟؟!؟!!؟) یه کم دست و پامو جمع کردم و شروع کردم تند و تند روی تخته نوشتم!!! حالا ننویس، کی بنویس؟!؟!؟ خدا رو شکر درس مهندسی اینترنت بود و دست بر قضا به این چرت و پرت ها تسلط کافی هم داشتم!!! نیم ساعتی که از کلاس گذشت، خانوما یواش یواش آروم شدند و گوشی اومد دستشون که نه بابا اینکاره ایم!!!! خدا رو شکر اون کلاس به خیر و خوشی گذشت. کلاس های بعدی هم همینطور به خیر گذشت!!

از صمیم قلب از همه ی کسایی که توی پایان نامه ی کارشناسیشون اسم منو به عنوان استاد راهنماشون زدند عذر می خوام که پایان نامه شون به اسم یه استاد پاپتیه! که اون موقع خودش هنوز مدرک نداشته!! به خدا تقصیر من نبود که!!! وای ولی اگه بدونید چه حالی میده آدمو "استاد پاپتی" صدا می زنند؟!؟!

 

پ.ن.- خب به سلامتی چهارمین دوره ی مجلس خفتگان هم شروع به کار کرد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 21:55  توسط پاپتی  |