توي اين ايام عيدي خاله ي ما که برا ديد و بازديد جماعت قوم و خويش از فرنگستان اومده بود ايران، هوس کرده بودند که يه سفري هم داشته باشند و چند شهري از ايران را ببينند و از اونجايي که من هميشه پايه ي مسافرت هستم منم باش راهي شدم.
صبح ساعت 6 رسيديم به مقصد و رفتيم يه هتل اسم و رسم دار و کاردرست!!! وقتي خواستيم اتاق بگيريم گفتند که بايد حتمن از اماکن يه نامه بگيريم که ما با هم نسبت داريم که به ما يه اتاق بدن!! "اي بابا بي خيال اين سر صبحي کجا بريم؟! حالا نميشه بي خيال شيد؟! به ما يه اتاق بديد بريم يه کم که استراحت کرديم دم ظهر با فراغ بال و سر صبر ميريم از اماکن هم نامه مي گيريم!!" "نه آقا!! نميشه دستوره!! برا ما مسووليت داره" " بابا ما خير سرمون خاله و خواهر زاده ايم کوتاه بيا!! " نه خير آقاهه کوتاه بيا نبود که نبود، رفتيم اماکن، از دم در که مي خواستيم وارد بشيم يهو رييسشون اومد و دستور داد که به خاطر صبحگاه تا هفت و نيم هيچ کاريو راه نندازند!! "اي بابا جناب سرکار!! خدا وکيلي ما مسافريم و کلي راه اومديم و الان هم خسته ايم به شدت، يه لطفي بکن و اين دو خط نامه رو به ما بده بريم" با چه فجاعتي ما رو انداختند بيرون و ما هم ديگه بي خيال نامه شديم و برگشتيم هتل.
"اي .... به اين مملکتتون!!! نخواستيم بابا!!! يه اتاق نخواستيم!! دو تا اتاق بديد به ما، بريم يه استراحتي بکنيم!!!" "خب آقا از همون اول مي گفتيد!! (اي نامرد) حالا هم اشکال نداره اگه مي خوايد بيشتر از يه روز بمونيد بريد برا روزهاي بعدي حداقل يه نامه بگيريد که هزينه تون کمتر بشه!!!" "من غلط بکنم اگه بخوام بيشتر از يه شب توي اين جهنم بمونم!!! نه داداش قربون دستت!! همين امشب به سرمون هم زياده!!" دو تا اتاق گرفتيم و هر کدوم رفتيم توي اتاق خودمون.
يه چرتي زديم و يه دوشي گرفتيم که خاله م زنگ زد که "من چايي دم کردم بيا يه چايي با هم بخوريم و بعدش هم راهي بشيم و بريم شهرو بگرديم" منم رفتم اتاق خاله که چايي اي بخوريم و بزنيم به در و دشت!
توي اتاق نشسته بوديم که تلفن اتاق زنگ زد، خاله گوشيو برداشت "ببخشيد همراه شما (يعني من) توي فرمشون شغلشونو ننوشته بودند، شغلشون چيه؟!؟" "......" "خب ممنون ببخشيد که مزاحم شدم!" چند دقيقه بعد يکي اومد در اتاقو زد "ببخشيد همراهتون توي اتاقشون نيستن؟!؟!؟!!؟!؟!؟" "نه اينجاست!! اومده يه چايي بخوريم با هم!!!" "ا ِ ..... شما اجازه نداريد اتاق همديگه بريد" "ببخشيد يعني چي؟؟؟! يعني ما حق نداريم يه لحظه هم با هم گپي بزنيم؟!؟" " نه شما اگه خواستيد با هم گپ بزنيد لطف کنيد توي لابي با هم حرف بزنيد" "برو بابا......"
اون روز همه ي روز شهرو گشتيم وبازارها و جاهاي ديدنيشو ديديم و شب برگشتيم هتل، يه گروه سي چهل نفري دختر و پسر جوون از قرار دانشجو بودند همون لحظه رسيده بودند هتل و اتاق گرفتند..... آقا اگه بدونيد تا صبح چه خبر بود و چه رفت و آمدي بود بين اين اتاقهاي اينا؟؟!؟!؟!؟ فقط اين وسط من و خاله م به هم نامحرم بوديم!!!!!!
