تبليغاتX
پاپتی

آیدای عزیز منو به بازی بهترین ها و بدترین ها دعوت کرده ازش خیلی ممنونم راستش داشتم عقده ای می شدم!!!! کسی من دعوت نکرده بود....

بهترین لحظه ی زندگی: با دکی مانولو کاملن موافقم که یکی از بهترین لحظات زندگی همانا لحظه ایست که بعد از مدت طولانی تحمل فعل و انفعالات کلیه ی گرامی به خلا می رسی و آی ........ اصلن انگاری روح داره پرواز می کنه بی معرفت، اونقد آدم خوش خوشانش میشه!!! البته گمانم مفارقت روح از بدن به هنگامه ی مرگ هم یکی از بهترین لحظه ها باشه!! ایشالاه نصیب همه مون بشه!!!!!!

بدترین لحظه ی زندگی: باز در تایید مطلب قبلی بگم که یکی از بدترین لحظات هم همانا لحظه ایست که بعد از تحمل طاقت فرسای فعل و انفعالات کلیه، درست در لحظه ای که فکر می کنی به خلایی رسیدی و می تونی به نیروانا!! برسی، با یه صف طویل از مشتاقان موال برخورد می کنی و همه ی آرزوهات نقش بر آب میشه و باید به یه انتظار جانفرسا تن بدی، آی این لحظات انتظار چقدر دیر می گذرند؟!؟!؟!؟

بهترین شخص در زندگی: والاه در این مبحث لکن جدل بسیار است و بین علما هم اختلاف است ولیکن از شواهد برمی آید آن نگون بختی را که ما خوشمان می آید، باید مجموع جمیع خصایل باشد و ... مثلن یه دختر پولدار خوشگل تحصیلکرده ای که تک دختر خونه باشه و عزیز کرده، ترجیحن یکی یه دونه باشه، داداش ماداش نداشته باشه حوصله ی سر خر ندارم ها!!!!! البته میشه تبصره هم داد که حالا اگه خیلی هم سواد نداشته باشه بهتره مخصوصن سواد ریاضی و حسابداری!! خب بالاخره کار از محکم کاری عیب نمی کنه!!!

منفورترین شخص در زتدگی: به قول دکتر شریعتی: "بزرگترین رنج پیامبر تحمل چهره های احمق بود در زندگی". آی این آدمای احمق عمر آدمو کم می کنن، طرف اگه شارلاتان و دزد باشه باز میشه یه جوری باش کنار اومد ولی با احمق جماعت هیچ رقمه نمیشه ساخت!

 به عادت این بازی ها منم؛ سپیده (لحظه ای مانند اکنون...)، خاتون، جوجو، پونی، شازده کوچولو(بانو)

پ.ن.؛ من فیلتر شده ام آیا؟؟!؟!  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:38  توسط پاپتی  | 

افرای گرامی امرمان کرده بودند به نگارش وصف بیستون؛

از کرمانشاه که به جانب همدان شوی به شش فرسنگی کرمانشاه کوهیست به ستواری فولاد که نشان از عشق دارد و این کوه را بیستون نامند، چنانکه گویند؛ نام ان بغستان بوده به چم جایگاه خدایگان و این نام به سایش زمان بهستان و بهستون نیز گفته شده تا آنجا که بیستونش خواندند. بر آن کتیبه ایست از داریوش هخامنش و نقشی از مهرتات دیّم و نقشی از هرکول که چون مقدونیان بر ایران مستولی گشتند نقشی از خدای قدرت خویش بر این کوه کندند که خدایگان پارسی به سخره گیرند!!!! و نقوش دیگر از اشکانیان و ساسانیان. اما آنچه بر این کوه جاوید است داغ عشق است، دیواره ی فرهادتراش.

چنان که نظامی حکایت کند از مادر کرمانشاهی خود، داستان عشق جاویدان فرهاد، چنین بوده؛

چون خسرو لشگر به نخجیر ارمنستان برد، بر فراز کوهی به نظاره ی دشت بود و نظر بر شیرینش فتاد که با کنیزکان به آب چشمه ای در بودند، چون آن سیمین تن بدید عقل از کف بداد و دل به مهرش بداد. خسروی تاجور به عشق شاهزاده ای ارمنی جانش گداخت، وزیر خود بگفت که حیلتی سازد و چاره ای کند کاین عشق تاب او بی تاب کرد، خردمند وزیر چاره ای کرد و نقشها بزد از خسرو بر پوست و بر راه شیرین بر درخت میخ کرد. شیرین چون بدان راه می گذشت در جمال نقش حیران شد و عاشق روی نقش پوستینه شد. وزیر کاندرین کار بود چون شیفتگی شیرین بدید قاصدی فرستاد که خواهی که بنمایم ترا روی حقیقی صاحب نقش پوستین، او خسرو است شاه شهان، شاه ایران. خسرو مر وصال شیرین را دست یافت.

اندی از وصل نگذشته بود  که خسرو به رزم با رومیان ساز کرد وزیر را گفت که قصری سازند مر شیرین را به بهین جای ایران که هیچش  گزند ناید جان شیرین، تا باز می گردد از رزم. اما..... حسد زن نخستین خسرو وزیر را مجبور به ساختن قصری کرد گرچه در آن زمان که خسرو به ایران بود جایی بود بسیار خرم و آبادان ولیکن به حرم تموز جهنمی بود به عینه. قصر ِ شیرین ساخته شد و خسرو بپسندید و شیرین جایگزین شد به قصر و خسرو آهنگ رزم رومیان کرد و رفت.

شیرین را از آن رو شیرین گویند که هر صباح به شیر حمام می کرد. شیر از رمه هایی در بیست فرسخی می آوردند و این کاری بود صعب مر هر روز. فرهاد را که والادگری بود کرمانشاهی گفتند که کانالی سازد از جایگاه رمه ها تا قصر که شیر از این کانال سوی حوض حمام شیر شیرین آید. چون این کانال ساخته شد فرهاد را به درگاه شیرین بار دادند مر گرفتن دستمزد خود. فرهاد را نظر چون به شیرین فتاد دل بر او بست سخت.

خسرو چون بازگشت از رزم خبرش آوردند که والادگر کرمانشاهی به عشق شیرینت به عالم علم شده چاره ای ساز که آبروی ملکتت می رود بدین عشق که او دارد.

مشاوران پند او دادند که قتل او به دست چون تو دادگستری ننگ است پس به شرطیش گمار محال و امیدش ده که گر کند شیرینش بدهی.

فرهاد را خواندند به بارگاه شاه. ورا خسرو گفت به راه سپاه ایران کوهی است که هنگامه ی عزیمت سپاه سدیست  و بایدش دور زدن و این خستگی فزاید و وقت بکشد از ما، چاره ای کن! بدین کوه راهی بگشا و سوراخی نقب کن که سپاه بگذرد از آن به سهولت و راه نزدیک گردد بدین ترفند، گر چنین کنی شیرینت بدهم –خیالش بود که هرگز نپذیرد این شرط و به حکم ِ داد، رقیب از میدان بدر برده است و تاریخ دادوری او گمان بد نبرد- زهی خیال باطل!!!

فرهاد شرط بپذیرفت و به کار کوه اندر شد. به رسم دلبری، گاه شیرین عیادتش می کرد به نوازشی و بازش می داشت از این کار صعب و این شرط محال و این عشق بی انجام، لیک فرهاد سر دیگر داشت، عشق شیرین به سر داشت.

میزد هر روز زخمه بر جان و تیشه بر کوه، چنان که به سالی آنقدَر کند که گمان شد که او شرط به جای آورَد و شیرین آن خود کند. خبر آوردند خسرو را که کاین عاشق قوی پنجه کوه به نرمش آورده و دیری نپاید که شرط به جای آورد و به رسم وفا بایدش شیرن را بدهی و این کوس بی آبرویی شاه بر فلک زند. نظرها داده شد و زان میان کسی بگفت که خبر مرگ شیرینش بدهیم که فسرده گردد و دست از کار بشوید و شرط بر زمین ماند و این رای پسندیده گشت.

خبر مر فرهاد را بردند که چه می تراشی کوه؟! شیرین از دست بشد و تو در خیال خامی. ناله ای کرد و تیشه انداخت و بر فرق خود بزد و فرق خود بشکافت از فراق و جان بداد.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:47  توسط پاپتی  | 

چند روز پیش برا انجام کارهای استخدام رسمی شدنم رفتم اداره تامین منابع انسانی سازمانمون. آقایی که مسوول انجام همین امور بود برگشت گفت "ببین تو دیر اقدام کردی، حالا هم وقت خیلی کمه، ما نمی تونیم توی این مدت کم همه ی مراحل کارتو طی کنیم باید زودتر از اینها اقدام می کردی" ای بابا آقا دمت گرم یه کاریش بکن هنوز که وقت هست!! خب یه کم این زمان انجام اون مراحلو تندترش کنید که مام این وسط کارمون گیر نکنه" "نه به این سادگی هام نیست که،... تو باید از هزار تا فیلتر بگذری تا بتونیم استخدامت کنیم همه ی این ها هم 6 ماهی طول میکشه!!!!" "اِ یعنی چی؟!؟!؟! .... مگه من تا حالا برا شما کار نمی کردم دیگه کدوم فیلتر؟؟!؟! اگه مشکلی بود که همین الان هم غیر قانونی ام دیگه!!!!!" " نه اصلن ببین برو پیش مدیر، مدیر هر چی گفت همون کارو می کنیم!! تو انگار اینطوری قانع نمی شی!!" پرونده مو زدم زیر بغلم و راه افتادم رفتم اتاق مدیر. چند دقیقه ای معطل شدم تا بالاخره اذن دخول فرمودند. "حاجی ... من الان کارمند شما هستم و طبق بخشنامه ی .... می تونم رسمی بشم ولی خدمت آقای ... که رسیدم فرمودند که دیر شده و باید زودتر خدمت می رسیدم برا انجام این کار، می فرمایند که باید مراحل طی بشه که حداقل 6 ماه طول می کشه! حاجی استحضار دارید که من همین الان چند سالی میشه که دارم اینجا خدمت می کنم این یعنی اینکه هم مراحل گزینشی رو طی کردم و هم از لحاظ فنی و کارم هم مشکلی ندارم.. می خواستم عنایت بفرمایید دستوری بفرمایید که مشکل من حل بشه... خدا خیرتون بده" "ببین جوون ... قانون میگه که برا استخدام رسمی شدن مراحلی وجود داره و ما نمی تونیم از خودمون این قوانینو تغییر بدیم....." "آخه ... حاج آقا ...صحیح می فرمایید.. ولی من که ...." "می دونم ولی این قانونه" "حالا حاج آقا نمیشه شما یه التفاتی بفرمایید..." "نعوذبالله تو می خوای من کار حروم بکنم جووون!!" "نه حاج آقا اختیار دارید...." هیچی دیگه! خفه خون گرفتم و نشستم تا اینکه حاج آقا عنایت کنند و نامه ی ما را پاراف کنند و زیرش بنویسه که از نظر قانون مانع داره. در همین بین منشی (فکر بد نکنید! منشی حاج آقا یه آقای ریش گنده ی طالبان بود!!) حاج آقا اومد تو، حاج آقا رو کرد بش و گفت " راستی توی استان .... شهر یا بخش بوستان داریم؟؟!" "نمی دونم حاج آقا! ولی اجازه بدید می پرسم، عرض می کنم خدمتتون" " حالا!..... آقای نون رو می شناسی؟!!" "آه... آره حاجی .... این بنده ی خدا چند باریه که گزینشش مشکل داره! باید عذرشو بخوایم!!" " امروز بخشدار همون بوستان تماس گرفت، می گفت خیلی جای خوش آب و هواییه و خیلی هم قشنگه! از ما دعوت کرد که حتمن چند روزی بریم اونجا و از این نعمت خدا استفاده کنیم! در ضمن سفارش هم کرد که آقای نون هم از بستگانشونه، خواست که مشکلشو حل کنیم.... حواست باشه یه جور کارشو راه بنداز....." "چشم حاجی! چشم!" ای بابا اگه مشکل اینجوری حل میشد کاش از همون اول یه صف استاندار و وزیر و نماینده ی مجلس و ... راهی می کردم اینجا بلکم افاقه می کرد!!! یه آقایی هم پشت بند منشی داخل اومد و حاجی هم یه امضا زد زیر ورقه ش و آقاهه ضمن اینکه داشت تشکر می کرد که کارش راه افتاده گفت که "حاجی تا عمر دارم دعاگو هستم" حاجی هم با تمانینه ی خاصی و در نهایت فروتنی فرمود " احسنت! احسنت! دعا کن من شهید بشم!"

پ.ن.1 : بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران/ کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

پ.ن.2 : از همه ی دوستانی که توی این چند وقته نتونستم بشون سر بزنم عذر می خوام! ایشالاه بزودی همه ی نوشته هاتون رصد میشه!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 17:5  توسط پاپتی  | 

لکن به اطلاع کلیه دوستان و بستگان می رساند پاپتی تا به امروز زنده است و لذا بدینوسیله از تمام کسانی که می خواهند سر به تن پاپتی نباشد عذرخواهی می نماید.

یه مدته که یه خرده همچی بگی نگی سرم شلوغه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:10  توسط پاپتی  |