افرای گرامی امرمان کرده بودند به نگارش وصف بیستون؛
از کرمانشاه که به جانب همدان شوی به شش فرسنگی کرمانشاه کوهیست به ستواری فولاد که نشان از عشق دارد و این کوه را بیستون نامند، چنانکه گویند؛ نام ان بغستان بوده به چم جایگاه خدایگان و این نام به سایش زمان بهستان و بهستون نیز گفته شده تا آنجا که بیستونش خواندند. بر آن کتیبه ایست از داریوش هخامنش و نقشی از مهرتات دیّم و نقشی از هرکول که چون مقدونیان بر ایران مستولی گشتند نقشی از خدای قدرت خویش بر این کوه کندند که خدایگان پارسی به سخره گیرند!!!! و نقوش دیگر از اشکانیان و ساسانیان. اما آنچه بر این کوه جاوید است داغ عشق است، دیواره ی فرهادتراش.
چنان که نظامی حکایت کند از مادر کرمانشاهی خود، داستان عشق جاویدان فرهاد، چنین بوده؛
چون خسرو لشگر به نخجیر ارمنستان برد، بر فراز کوهی به نظاره ی دشت بود و نظر بر شیرینش فتاد که با کنیزکان به آب چشمه ای در بودند، چون آن سیمین تن بدید عقل از کف بداد و دل به مهرش بداد. خسروی تاجور به عشق شاهزاده ای ارمنی جانش گداخت، وزیر خود بگفت که حیلتی سازد و چاره ای کند کاین عشق تاب او بی تاب کرد، خردمند وزیر چاره ای کرد و نقشها بزد از خسرو بر پوست و بر راه شیرین بر درخت میخ کرد. شیرین چون بدان راه می گذشت در جمال نقش حیران شد و عاشق روی نقش پوستینه شد. وزیر کاندرین کار بود چون شیفتگی شیرین بدید قاصدی فرستاد که خواهی که بنمایم ترا روی حقیقی صاحب نقش پوستین، او خسرو است شاه شهان، شاه ایران. خسرو مر وصال شیرین را دست یافت.
اندی از وصل نگذشته بود که خسرو به رزم با رومیان ساز کرد وزیر را گفت که قصری سازند مر شیرین را به بهین جای ایران که هیچش گزند ناید جان شیرین، تا باز می گردد از رزم. اما..... حسد زن نخستین خسرو وزیر را مجبور به ساختن قصری کرد گرچه در آن زمان که خسرو به ایران بود جایی بود بسیار خرم و آبادان ولیکن به حرم تموز جهنمی بود به عینه. قصر ِ شیرین ساخته شد و خسرو بپسندید و شیرین جایگزین شد به قصر و خسرو آهنگ رزم رومیان کرد و رفت.
شیرین را از آن رو شیرین گویند که هر صباح به شیر حمام می کرد. شیر از رمه هایی در بیست فرسخی می آوردند و این کاری بود صعب مر هر روز. فرهاد را که والادگری بود کرمانشاهی گفتند که کانالی سازد از جایگاه رمه ها تا قصر که شیر از این کانال سوی حوض حمام شیر شیرین آید. چون این کانال ساخته شد فرهاد را به درگاه شیرین بار دادند مر گرفتن دستمزد خود. فرهاد را نظر چون به شیرین فتاد دل بر او بست سخت.
خسرو چون بازگشت از رزم خبرش آوردند که والادگر کرمانشاهی به عشق شیرینت به عالم علم شده چاره ای ساز که آبروی ملکتت می رود بدین عشق که او دارد.
مشاوران پند او دادند که قتل او به دست چون تو دادگستری ننگ است پس به شرطیش گمار محال و امیدش ده که گر کند شیرینش بدهی.
فرهاد را خواندند به بارگاه شاه. ورا خسرو گفت به راه سپاه ایران کوهی است که هنگامه ی عزیمت سپاه سدیست و بایدش دور زدن و این خستگی فزاید و وقت بکشد از ما، چاره ای کن! بدین کوه راهی بگشا و سوراخی نقب کن که سپاه بگذرد از آن به سهولت و راه نزدیک گردد بدین ترفند، گر چنین کنی شیرینت بدهم –خیالش بود که هرگز نپذیرد این شرط و به حکم ِ داد، رقیب از میدان بدر برده است و تاریخ دادوری او گمان بد نبرد- زهی خیال باطل!!!
فرهاد شرط بپذیرفت و به کار کوه اندر شد. به رسم دلبری، گاه شیرین عیادتش می کرد به نوازشی و بازش می داشت از این کار صعب و این شرط محال و این عشق بی انجام، لیک فرهاد سر دیگر داشت، عشق شیرین به سر داشت.
میزد هر روز زخمه بر جان و تیشه بر کوه، چنان که به سالی آنقدَر کند که گمان شد که او شرط به جای آورَد و شیرین آن خود کند. خبر آوردند خسرو را که کاین عاشق قوی پنجه کوه به نرمش آورده و دیری نپاید که شرط به جای آورد و به رسم وفا بایدش شیرن را بدهی و این کوس بی آبرویی شاه بر فلک زند. نظرها داده شد و زان میان کسی بگفت که خبر مرگ شیرینش بدهیم که فسرده گردد و دست از کار بشوید و شرط بر زمین ماند و این رای پسندیده گشت.
خبر مر فرهاد را بردند که چه می تراشی کوه؟! شیرین از دست بشد و تو در خیال خامی. ناله ای کرد و تیشه انداخت و بر فرق خود بزد و فرق خود بشکافت از فراق و جان بداد.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق